C'était le même éclatement rouge. Sur le sable, la mer haletait de toute la respiration rapide et étouffée de ses petites vagues. Je marchais lentement vers les rochers et je sentais mon front se gonfler sous le soleil. Toute cette chaleur s'appuyait sur moi et s'opposait à mon avance. Et chaque fois que je sentais son grand souffle chaud sur mon visage, je serrais les dents, je fermais les poings dans les poches de mon pantalon, je me tendais tout entier pour triompher du soleil et de cette ivresse opaque qu'il me déversait. À chaque épée de lumière jaillie du sable, d'un coquillage blanchi ou d'un débris de verre, mes mâchoires se crispaient. J'ai marché longtemps. @renardfrancais درخشندگی قرمز ،همچنان بود . دریا با نفس تند و کف دارهمه امواج کـوچـک خـود را روی شـنها مـی دمیـد . آهسته بطرف تخته سنگ ها قدم می زدم و حس می کردم که پیشانی ام زیر آفتاب باد کـرده اسـت . تمـام ایـن گرمـا روی من سنگینی می کرد ؛ و در مقابل پیشروی من قرار مــی گرفـت . وهـر بـار کـه وزش بـزرگ و گـرم آنـرا روی صورتم حس می کردم ، دندان هایم را به هم می فشردم ؛ مشت هایم را توی جیب شلوارم گره می کـردم ؛ و بـا تمـام قـوا سعی می کردم که بر خورشید و بر این مستی تیره ای که مرا از پای در آورده بود فائق شوم . باهر تیغــه نـوری کـه از یک دانه شن یا از یک صدف سفید یا از یک خرده شیشه می جهید ، فک های من منقبض می شد . مدتی راه رفتم. @renardfrancais

C'était le même éclatement rouge. Sur le sable, la mer haletait de toute la respiration rapide et étouffée de ses petites vagues.
Je marchais lentement vers les rochers et je sentais mon front se gonfler sous le soleil.
Toute cette chaleur s'appuyait sur moi et s'opposait à mon avance. Et chaque fois que je sentais son grand souffle chaud sur mon visage, je serrais les dents, je fermais les poings dans les poches de mon pantalon, je me tendais tout entier pour triompher du soleil et de cette ivresse opaque qu'il me déversait.
À chaque épée de lumière jaillie du sable, d'un coquillage blanchi ou d'un débris de verre,
mes mâchoires se crispaient.
J'ai marché longtemps.

@renardfrancais

درخشندگی قرمز ،همچنان بود . دریا با نفس تند و کف دارهمه امواج کـوچـک خـود را روی شـنها مـی دمیـد .
آهسته بطرف تخته سنگ ها قدم می زدم و حس می کردم که پیشانی ام زیر آفتاب باد کـرده اسـت . تمـام ایـن گرمـا
روی من سنگینی می کرد ؛ و در مقابل پیشروی من قرار مــی گرفـت . وهـر بـار کـه وزش بـزرگ و گـرم آنـرا روی
صورتم حس می کردم ، دندان هایم را به هم می فشردم ؛ مشت هایم را توی جیب شلوارم گره می کـردم ؛ و بـا تمـام قـوا
سعی می کردم که بر خورشید و بر این مستی تیره ای که مرا از پای در آورده بود فائق شوم . باهر تیغــه نـوری کـه از
یک دانه شن یا از یک صدف سفید یا از یک خرده شیشه می جهید ، فک های من منقبض می شد . مدتی راه رفتم.

@renardfrancais