‍ ⚜سخنراني آيت الله ناصري⚜ حاج محمد که از صلحا بود می‌گفت: مکه رفتم و اعمال حج که تمام شد، یک روز گفتم یک عمره مفرده برای مادر امام زمان علیه السلام انجام بدهم و از بی‌بی درخواست کنم که از فرزندشان بخواهد که من، چهره ایشان را زیارت کنم. طواف و نماز و سَعی بین صفا و مروه را انجام دادم. سَعی بین صفا و مروه که تمام شد، طواف نساء و نمازش را خواندم و دیگر بی‌‌حال شدم. حدود یک ساعت و نیم به اذان صبح بود. دیدم پنج شش نفر پشت مقام ابراهیم نشسته و یک ظرف خرما جلویشان گذاشته‌اند. جمعیت هم همین طور که از مقام ابراهیم فاصله می‌گیرند، از این‌ها هم فاصله می‌گیرند و این‌ها وسط نشسته و صحبت می‌کنند. یک آقایی هم آن بالا نشسته است که نمی‌شود چشم از او برداشت. خیلی فوق‌العاده است و برای بقیه صحبت می‌کند. وقتی این آقا را دیدم، زانوهایم شروع کرد به لرزیدن. خرماها بیشتر جلب توجه‌ام کرد؛ چون خیلی بی‌حال و خسته شده بودم. نشستم و تکیه دادم. آقا فرمود: «این حاج محمد برای مادر من یک عمره انجام داده است و خسته شده است. چند تا از این خرماها را به او بدهید». یک نفر فوراً بلند شد و بـشقاب خرما را مقابل من آورد. من هم پنج شش تا برداشتم؛ لکن به قدری خسته و بی‌حال بودم که دیگر توجهی به این حرف نداشتم. شروع کردم خوردن. دیدم دارند نگاه می‌کنند و تبسم می‌کنند. بعد دو مرتبـه فرمود: «بـله؛ ایشان برای مادر من یک عمره‌ای انجام داد و به زحمت هم افتاد. خـدا قبـول می‌کند؛ ان‌شـاء‌الله». یک دفعه نگاه کردم، دیدم هیچ کس نیست. فوراً به خود آمدم. گفتم: «اصلاً آرزویم همین بود که حضرت را ببینم و چقدر زود مستجاب شد». می‌گفت: به واسطه آن خرمایی که خوردم، یک حالاتی برایم ایجاد شد. #داستان_تشرف 32/م/95 كانال رسمي آيت الله ناصري @Naseri_ir

‍ ⚜سخنراني آيت الله ناصري⚜

حاج محمد که از صلحا بود می‌گفت: مکه رفتم و اعمال حج که تمام شد، یک روز گفتم یک عمره مفرده برای مادر امام زمان علیه السلام انجام بدهم و از بی‌بی درخواست کنم که از فرزندشان بخواهد که من، چهره ایشان را زیارت کنم. طواف و نماز و سَعی بین صفا و مروه را انجام دادم. سَعی بین صفا و مروه که تمام شد، طواف نساء و نمازش را خواندم و دیگر بی‌‌حال شدم. حدود یک ساعت و نیم به اذان صبح بود. دیدم پنج شش نفر پشت مقام ابراهیم نشسته و یک ظرف خرما جلویشان گذاشته‌اند. جمعیت هم همین طور که از مقام ابراهیم فاصله می‌گیرند، از این‌ها هم فاصله می‌گیرند و این‌ها وسط نشسته و صحبت می‌کنند. یک آقایی هم آن بالا نشسته است که نمی‌شود چشم از او برداشت. خیلی فوق‌العاده است و برای بقیه صحبت می‌کند. وقتی این آقا را دیدم، زانوهایم شروع کرد به لرزیدن. خرماها بیشتر جلب توجه‌ام کرد؛ چون خیلی بی‌حال و خسته شده بودم. نشستم و تکیه دادم.
آقا فرمود: «این حاج محمد برای مادر من یک عمره انجام داده است و خسته شده است. چند تا از این خرماها را به او بدهید».
یک نفر فوراً بلند شد و بـشقاب خرما را مقابل من آورد. من هم پنج شش تا برداشتم؛ لکن به قدری خسته و بی‌حال بودم که دیگر توجهی به این حرف نداشتم. شروع کردم خوردن. دیدم دارند نگاه می‌کنند و تبسم می‌کنند.
بعد دو مرتبـه فرمود: «بـله؛ ایشان برای مادر من یک عمره‌ای انجام داد و به زحمت هم افتاد. خـدا قبـول می‌کند؛ ان‌شـاء‌الله».
یک دفعه نگاه کردم، دیدم هیچ کس نیست. فوراً به خود آمدم. گفتم: «اصلاً آرزویم همین بود که حضرت را ببینم و چقدر زود مستجاب شد». می‌گفت: به واسطه آن خرمایی که خوردم، یک حالاتی برایم ایجاد شد.

#داستان_تشرف
32/م/95
كانال رسمي آيت الله ناصري
@Naseri_ir