سخنراني حضرت آيت الله ناصري پيرمرد بسيار خوبي در نجف بود كه حمّالي مي‌كرد. پنجاه سال قبل او را در نجف ديده بودم. محاسن بلند و قد کوتاهي داشت با اينکه حمال بود و به لباس‌هايش چند وصله داشت، اما هميشه شسته و قشنگ بود. طنابي هم بر دوش مي‌انداخت و سرش هم پايين بود و هميشه ذکر مي‌گفت. نقل شده كه بچة خواهر اين مرد، از پشت بام سقوط مي‌كند و خواهر فرياد مي‌زند. در همان لحظه اين پيرمرد هم حضور داشت و مي‌گويد: خدايا، نگهش دار! بچه در ميان زمين و آسمان مي‌ماند. پيرمرد نزديك مي‌رود و مي‌گويد: خدايا، بچه را بده. او را گرفت و بر زمين گذاشت. مردم پيرامونش جمع شدند و گفتند مستجاب‌الدعوه شده‌اي؟ گفت: من حمّال خودتانم. يك عمر خدا هر چه گفت، من فرمان بردم. حالا من از خدا تقاضايي داشتم و خدا عطا كرد. #نشريه_خُلُق ١١ @Naseri_ir

سخنراني حضرت آيت الله ناصري پيرمرد بسيار خوبي در نجف بود كه حمّالي مي‌كرد. پنجاه سال قبل او را در نجف ديده بودم. محاسن بلند و قد کوتاهي داشت با اينکه حمال بود و به لباس‌هايش چند وصله داشت، اما هميشه شسته و قشنگ بود. طنابي هم بر دوش مي‌انداخت و سرش هم پايين بود و هميشه ذکر مي‌گفت. نقل شده كه بچة خواهر اين مرد، از پشت بام سقوط مي‌كند و خواهر فرياد مي‌زند. در همان لحظه اين پيرمرد هم حضور داشت و مي‌گويد: خدايا، نگهش دار! بچه در ميان زمين و آسمان مي‌ماند. پيرمرد نزديك مي‌رود و مي‌گويد: خدايا، بچه را بده. او را گرفت و بر زمين گذاشت. مردم پيرامونش جمع شدند و گفتند مستجاب‌الدعوه شده‌اي؟ گفت: من حمّال خودتانم. يك عمر خدا هر چه گفت، من فرمان بردم. حالا من از خدا تقاضايي داشتم و خدا عطا كرد.
#نشريه_خُلُق ١١
@Naseri_ir