Renard Français 
عنوان گروه یا کانال:

Renard Français


توضیحات: Le Petit Prince شازده کوچولو L'Étranger بیگانه ?Musique française موسیقی فرانسوی و موزیک ویدئو Textes littéraires متون ادبی @renardfrancais Admin: @renard7
شناسه: [email protected]
تعداد اعضا: 2493
Renard Français

- Petit bonhomme, je veux encore t'entendre rire...


Mais il me dit :


- Cette nuit, ça fera un an. Mon étoile se trouvera juste au-dessus de l'endroit où je suis tombé l'année dernière...


- Petit bonhomme, n'est-ce pas que c'est un mauvais rêve cette histoire de serpent et de rendez-vous et d'étoile...


Mais il ne répondit pas à ma question. Il me dit


- Ce qui est important, ça ne se voit pas...


- Bien sûr...


- C'est comme pour la fleur. Si tu aimes une fleur qui se trouve dans une étoile, c'est doux, la nuit, de regarder le ciel. Toutes les étoiles sont fleuries.


- Bien sûr...


- C'est comme pour l'eau. Celle que tu m'as donnée à boire était comme une musique, à cause de la poulie et de la corde... tu te rappelles... elle était bonne.


- Bien sûr...


- Tu regarderas, la nuit, les étoiles. C'est trop petit chez moi pour que je te montre où se trouve la mienne. C'est mieux comme ça. Mon étoile, ça sera pour toi une des étoiles. Alors, toutes les étoiles, tu aimeras les regarder... Elles seront toutes tes amies. Et puis je vais te faire un cadeau...


Il rit encore.


- Ah! Petit bonhomme, petit bonhomme, j'aime entendre ce rire !


- Justement ce sera mon cadeau... ce sera comme pour l'eau...


- Que veux-tu dire ?


- Les gens ont des étoiles qui ne sont pas les mêmes. Pour les uns, qui voyagent, les étoiles sont des guides. Pour d'autres elles ne sont rien que de petites lumières. Pour d'autres, qui sont savants, elles sont des problèmes. Pour mon businessman elles étaient de l'or. Mais toutes ces étoiles-là se taisent. Toi, tu auras des étoiles comme personne n'en a...


- Que veux-tu dire ?


- Quand tu regarderas le ciel, la nuit, puisque j'habiterai dans l'une d'elles, puisque je rirai dans l'une d'elles, alors ce sera pour toi comme si riaient toutes les étoiles. Tu auras, toi, des étoiles qui savent rire


Et il rit encore.


- Et quand tu seras consolé (on se console toujours) tu seras content de m'avoir connu. Tu seras toujours mon ami. Tu auras envie de rire avec moi. Et tu ouvriras parfois ta fenêtre, comme ça, pour le plaisir... Et tes amis seront bien étonnés de te voir rire en regardant le ciel. Alors tu leur diras :"Oui, les étoiles, ça me fait toujours rire !"Et ils te croiront fou. Je t'aurai joué un bien vilain tour...


Et il rit encore.


- Ce sera comme si je t'avais donné, au lieu d'étoiles, des tas de petits grelots qui savent rire...


Et il rit encore. Puis il redevint sérieux


- Cette nuit... tu sais... ne viens pas.


- Je ne te quitterai pas.


- J'aurai l'air d'avoir mal... j'aurai un peu l'air de mourir. C'est comme ça. Ne viens pas voir ça, ce n'est pas la peine.


- Je ne te quitterai pas.


Mais il était soucieux.


- je te dis ça... c'est à cause aussi du serpent. Il ne faut pas qu'il te morde... Les serpents, c'est méchant. Ça peut mordre pour le plaisir...


- Je ne te quitterai pas.


Mais quelque chose le rassura


- C'est vrai qu'ils n'ont plus de venin pour la seconde morsure...


Cette nuit-là je ne le vis pas se mettre en route. Il s'était évadé sans bruit. Quand je réussis à le rejoindre il marchait décidé, d'un pas rapide. Il me dit seulement :


- Ah ! Tu es là...


Et il me prit par la main. Mais il se tourmenta encore:


- Tu as eu tort. Tu auras de la peine. J'aurai l'air d'être mort et ce ne sera pas vrai...




Moi je me taisais.


- Tu comprends. C'est trop loin. Je ne peux pas emporter ce corps-là. C'est trop lourd.


Moi je me taisais.


- Mais ce sera comme une vieille écorce abandonnée. Ce n'est pas triste les vieilles écorces...


Moi je me taisais.


Il se découragea un peu. Mais il fit encore un effort :


- Ce sera gentil, tu sais. Moi aussi je regarderai les étoiles. Toutes les étoiles seront des puits avec une poulie rouillée. Toutes les étoiles me verseront à boire...


Moi je me taisais.


- Ce sera tellement amusant ! Tu auras cinq cents millions de grelots, j'aurai cinq cents millions de fontaines...


Et il se tut aussi, parce qu'il pleurait...


- C'est là. Laisse-moi faire un pas tout seul.


Et il s'assit parce qu'il avait peur.
Renard Français

Il dit encore :


- Tu sais... ma fleur... j'en suis responsable ! Et elle est tellement faible ! Et elle est tellement naïve. Elle a quatre épines de rien du tout pour la protéger contre le monde...


Moi je m'assis parce que je ne pouvais plus me tenir debout. Il dit :


- Voilà... C'est tout...


Il hésita encore un peu, puis il se releva. Il fit un pas. Moi je ne pouvais pas bouger.


Il n'y eut rien qu'un éclair jaune près de sa cheville. Il demeura un instant immobile. Il ne cria pas. Il tomba doucement comme tombe un arbre. Ça ne fit même pas de bruit, à cause du sable.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
ترجمه فارسی
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
ترجمه فارسی
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش26

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را
آویزان کرده،

و شنيدم که میگوید:
-پس یادت نمیآید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری بهش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همين امروز است گيرم محلش این جا نيست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنيده بودم اما شهریار
کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت میتوانی ببينی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع میشود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می آیم.
بيست متری دیوار بودم و هنوز چيزی نمیدیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمیدهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نياورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. میخواهم بيایم پایين!
آن وقت من نگاهم را به پایين به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانيه
کَلَکِ آدم را میکنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به
جيبم میبردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره ای که بنشيند آرام روی شن جاری شد و
بی آن که چندان عجله ای از خودش نشان دهد باصدای خفيف فلزی لای سنگها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسيدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف میزنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقيقه هایش آب زدم و جرعهای بهش نوشاندم. اما حالا
دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چيزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم
قلبش مثل قلب پرنده ای میزند که تير خورده است و دارد میميرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشينت را پيدا کردی خوشحالم. حالا میتوانی برگردی خانه ات...
و از کجا فهميدی؟
درست همان دم لب واکرده بودم بش خبر بدهم که علیرغم همه ی نوميدی ها تو کارم موفق شده ام!
به سوآلهای من هيچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر میگردم خانه ام...
و بعد غمزده درآمد که: -گيرم راه من خيلی دورتر است... خيلی سخت تر است...
حس میکردم اتفاق فوقالعاده ای دارد میافتد. گرفتمش تو بغلم. عين یک بچه ی کوچولو. با وجود این به نظرم
می آمد که او دارد به گردابی فرو میرود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نيست... نگاه متينش به
دوردست های دور راه کشيده بود.
گفت: بَرِّهات را دارم. جعبه هه را هم واسه بره هه دارم. پوزه بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش دوباره دارد گرم میشود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خيلی بيشتری چشم بهراهم است.
دوباره از احساسِ واقعه ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هيچ وقت غش غش خنده ی او را نخواهم شنيد
برایم سخت تحمل ناپذیر بود. خنده ی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر میمانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم میخواهد باز هم غش غشِ خنده ات را بشنوم.
اما بهام گفت: -امشب درست میشود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه ای میرسد که پارسال به
زمين آمدم.
-کوچولوئک، این قضيه ی مار و ميعاد و ستاره یک خواب آشفته بيشتر نيست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چيزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمیشود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همينطور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستارهی دیگر است، شب
تماشای آسمان چه لطفی پيدا میکند: همهی ستاره ها غرق گل میشوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همينطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسيقی
میمانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب به شب ستاره ها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه
بهتر! آن هم برای تو میشود یکی از ستاره ها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستاره ها را تماشا کنی...
همه شان میشوند دوستهای تو... راستی میخواهم هدیه ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ این خنده ام!
-هدیه ی من هم درست همين است... درست مثل مورد آب.
-چی میخواهی بگویی؟
-همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یکجور نيست: واسه آنهایی که به سفر میروند حکم راهنما را
دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما
است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو یکی
ستاره هایی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره هام؟ نه این که من تو یکی از آ
Renard Français

نها میخندم؟... خب، پس هر شب که به
آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها میخندند. پس تو ستاره هایی خواهی
داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پيدا میکند دیگر) از آشنایی با من خوشحال
میشوی. دوست هميشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام واسه تفریح
پنجره ی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اینکه میبينند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی
تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگویی: «آره، ستاره ها هميشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها
یقينشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبينی چه کَلَکی بهت زده ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن میماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمیگذارم.

-ظاهر آدمی را پيدا میکنم که دارد درد میکشد... یک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان میکند. رو
هم رفته این جوریها است. نيا که این را نبينی. چه زحمتی است بیخود؟
-تنهات نمیگذارم.
اندوهزده بود.
-این را بيشتر از بابت ماره میگویم که، نکند یکهو تو را هم بگزد. مارها خيلی خبيثند. حتا واسه خنده هم
ممکن است آدم را نيش بزنند.
-تنهات نمیگذارم.
منتها یک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قيافه ی مصمم و قدمهای محکم پيش میرفت. همين قدر گفت: -اِ! اینجایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقيقت این نيست، اما ظاهرِ یک مرده را پيدا
میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خيلی دور است. نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.
من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنه ای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خيلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستاره ها نگاه میکنم. همشان به صورت چاه هایی در میآیند با
قرقره های زنگ زده. همه ی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خيلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه میکرد...
-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسيد.
میدانی؟... گلم را میگویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و
بیشيلهپيله. برای آن که جلو همه ی عالم از خودش دفاع کند همهداش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همه اش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقهی زردی جست و... فقط همين! یک دم بیحرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بيفتد
آرامآرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👆👆👆
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👆👆👆
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👆👆👆
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👆👆👆
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❤️این آهنگ متناسب با حال خود من تقدیم میشه به دوستداران شازده کوچولو❤️

منو به حال من رها نکن

Ne me quitte pas dans ma solitude

تو که برای من همه کسی

Toi qui es tout pour moi

اگه هنوزم عاشق منی

Si tu m'aimes encore

چرا به داد من نمیرسی

Pourquoi tu ne me sauves pas?

من از تصور نبودنت

Moi, de l'idée que tu n'y existe plus

رو شونه ی تو گریه میکنم

Je pleure dans tes bras

منی که دل بریدم از همه

Moi, débarassé de tous

ببین برای تو چه میکنم

Vois ce que je fais pour toi

تمام عمر رد شدم ازت ببین کجا شدم اسیر تو

Toute ma vie, je t'ai ignorée, tu vois où je me trouve ton esclave

به پشت سر نگاه نمیکنم که بر نگردم از مسیر تو

Je ne regarde pas par arrière, pour ne pas retourner de ton chemin

به حد مرگ میپرستمت ولی برای عشق تو کمه

Je t'adore à point de mourir mais c'est peu pour ton amour

خودت به من بگو بهشت تو کجای این همه جهنمه

Dis-moi toi-même! Où est ton paradis dans l'enfer qui nous entoure...

منو به حال من رها نکن

Ne me quitte pas dans ma solitude

شعر از روزبه بمانی
ترجمه از روباه
Poète: Rouzbeh Bemani

Traduit par Renard

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝

💘تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ببین عشق دیوانه من چه کردی
❣Qu'as-tu fait avec mon coeur en ruine?
Vois ce que tu as fait! Mon amour fou!
💘در ابریشم عادت اسوده بودم...تو با حال پروانه من چه کردی؟
❣J'étais tout tranquille dans la soie monotone...
Qu'as-tu fait avec l'entrain de mon papillon?
💘ننوشیده از جام چشم تو مستم...خمار است میخانه من...چه کردی؟
❣Sans avoir bu du vin de tes yeux, je suis ivre...
Ma taverne est langoureuse! Qu'as-tu fait?
💘مگر لایق تکیه دادن نبودم؟تو با حسرت شانه من چه کردی؟
❣N'avais-je pas le mérite d'appuyer?
Qu'as-tu fait avec le regret de mon épaule?
💘مرا خسته کردی و خود خسته رفتی...سفر کرده!باخانه من چه کردی؟
❣Tu m'as rendu las et t'en es allée lasse...
Voyagé! Qu'as-tu fait à ma maison?
💘جهان من از گریه ات خیس باران...تو با سقف کاشانه من چه کردی؟
❣Mon univers est mouillé de la pluie de tes larmes...
Qu'as-tu fait au toit de ma maison?

🖋Afshin Yadollahi
🖋افشین یداللهی


🖌Traduit par Renard
🖌ترجمه از روباهِ (شازده کوچولو)

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 27 du Petit Prince
❤️❤️❤️😔❤️❤️❤️
بخش 27 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 27 du Petit Prince
❤️❤️❤️😔❤️❤️❤️
بخش 27 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre27

Et maintenant, bien sûr, ça fait six ans déjà... Je n'ai jamais encore raconté cette histoire. Les camarades qui m'ont revu ont été bien contents de me revoir vivant. J'étais triste, mais je leur disais :"C'est la fatigue..."


Maintenant je me suis un peu consolé. C'est-à-dire... pas tout à fait. Mais je sais bien qu'il est revenu à sa planète, car, au lever du jour, je n'ai pas retrouvé son corps. Ce n'était pas un corps tellement lourd... Et j'aime la nuit écouter les étoiles. C'est comme cinq cents millions de grelots...


Mais voilà qu'il se passe quelque chose d'extraordinaire. La muselière que j'ai dessinée pour le petit prince, j'ai oublié d'y ajouter la courroie de cuir ! Il n'aura jamais pu l'attacher au mouton. Alors je me demande :"Que s'est-il passé sur sa planète ? Peut-être bien que le mouton a mangé la fleur..."


Tantôt je me dis :"Sûrement non ! Le petit prince enferme sa fleur toutes les nuits sous son globe de verre, et il surveille bien son mouton..."Alors je suis heureux. Et toutes les étoiles rient doucement.



Tantôt je me dis :"On est distrait une fois ou l'autre, et ça suffit ! Il a oublié, un soir, le globe de verre, ou bien le mouton est sorti sans bruit pendant la nuit..."Alors les grelots se changent tous en larmes ! ...


C'est là un bien grand mystère. Pour vous qui aimez aussi le petit prince, comme pour moi, rien de l'univers n'est semblable si quelque part, on ne sait où, un mouton que nous ne connaissons pas a, oui ou non, mangé une rose...


Regardez le ciel. Demandez-vous : Le mouton oui ou non a-t-il mangé la fleur ? Et vous verrez comme tout change...


Et aucune grande personne ne comprendra jamais que ça a tellement d'importance !

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش27

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضيه جایی لب ترنکرده ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده
میدیدند سخت شاد شدند. من غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پيدا کرده ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب میدانم که او به اخترکش برگشته. چون
آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شبها دوست دارم به ستاره ها گوش بدهم. عين هزار زنگوله اند.
اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه بندی که برای شهریار کوچولو کشيدم تسمه ی
چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. این است که از خودم میپرسم: «یعنی تو
اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم میگویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شيشه ای میگذارد و هوای بره اش
را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت میشود و ستاره ها همه به شيرینی میخندند.
گاه به خودم میگویم: «همين کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت
یا بَرّه شب نصف شبی بی سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک
میشوند!...
یک راز خيلی خيلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هيچ چيزِ عالم مهمتر از
دانستن این نيست که تو فلان نقطه ای که نمیدانيم، فلان بره ای که نمیشماسيم گل سرخی را چریده یا
نچریده...
خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم های خودتان تفاوتش را
ببينيد...
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من این زیباترین و حزن انگيزترین منظره ی عالم است. این همان منظره ی دو صفحه پيش است گيرم آن را
دوباره کشيده ام که بهتر نشانتان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمين در این جا بود؛ و بعد در همين جا هم
بود که ناپدید شد».
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را
خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهيد و
درست زیر ستاره چند لحظه ای توقف کنيد. آن وقت اگر بچه ای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی
بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذارید
من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسيد که او برگشته.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

✨Bonsoir mes chers compagnons

😍😍Je vous invite à la lecture d'un petit extrait du Souvenirs de Musset. Il est vraiment joli!
👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

📖Souvenir (extrait)

🖋Alfred de Musset

Les voilà, ces coteaux, ces bruyères fleuries,
Et ces pas argentins sur le sable muet,
Ces sentiers amoureux, remplis de causeries,
Où son bras m'enlaçait.

Les voilà, ces sapins à la sombre verdure,
Cette gorge profonde aux nonchalants détours,
Ces sauvages amis, dont l'antique murmure
A bercé mes beaux jours.

Les voilà, ces buissons où toute ma jeunesse,
Comme un essaim d'oiseaux, chante au bruit de mes pas.
Lieux charmants, beau désert où passa ma maîtresse,
Ne m'attendiez-vous pas ?

Ah ! laissez-les couler, elles me sont bien chères,
Ces larmes que soulève un cœur encor blessé !
Ne les essuyez pas, laissez sur mes paupières
Ce voile du passé ! 

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Des coteaux: تاکستان ها
Des bruyères: دشت ها
Argentin: نقره ای
Le sentier: راه (مال رو)
La causerie: گپ
Enceler: آغوش گرفتن، احاطه کردن
Le Sapin: سرو
La verdure: سبزی (میزان سبز بودن)
Nonchalant: سهل انگار، بیخیال
Détour: پیچ وخم
Bercer: تکان دادن گهواره
Des buissons: شاخ و برگ ها، بته ها
L'essaim: گروه، دسته
Essuyer:پاک کردن
La paupière: پلک

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

عشق واقعی پیدا شدنی نیست؛ ساختنی است.

@renardfrancais
Admin: @renard7
عشق واقعی پیدا شدنی نیست؛ ساختنی است.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❤️دوستان و همراهای عزیزم این روزا یکم سرم شلوغه و نمیرسم زیاد پست بذارم...
لطفا با ما همراه باشید...
بزودی خوندن کتاب 📖بیگانه از 🖋آلبر کامو رو به دو زبان 🇮🇷فارسی و 🇫🇷فرانسه شروع میکنیم.
از همراهیتون بسیار خوشحالم و از حمایت هاتون بی نهایت سپاسگذارم.

توجهتون رو جلب می کنم به یه موزیک ویدئوی زیبا
👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

عاشق کسی باشید که به شما راه حل میدهد نه مشکل؛ امنیت میدهد نه ترس؛ اعتماد میدهد و نه شک.

@renardfrancais
Admin: @renard7
عاشق کسی باشید که به شما راه حل میدهد نه مشکل؛ امنیت میدهد نه ترس؛ اعتماد میدهد و نه شک.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Liberté

Paul Eluard

Sur mes cahiers d’écolier
Sur mon pupitre et les arbres
Sur le sable sur la neige
J’écris ton nom

Sur toutes les pages lues
Sur toutes les pages blanches
Pierre sang papier ou cendre
J’écris ton nom

Sur les images dorées
Sur les armes des guerriers
Sur la couronne des rois
J’écris ton nom

Sur la jungle et le désert
Sur les nids sur les genêts
Sur l’écho de mon enfance
J’écris ton nom

Sur les merveilles des nuits
Sur le pain blanc des journées
Sur les saisons fiancées
J’écris ton nom

Sur tous mes chiffons d’azur
Sur l’étang soleil moisi
Sur le lac lune vivante
J’écris ton nom

Sur les champs sur l’horizon
Sur les ailes des oiseaux
Et sur le moulin des ombres
J’écris ton nom

Sur chaque bouffée d’aurore
Sur la mer sur les bateaux
Sur la montagne démente
J’écris ton nom

Sur la mousse des nuages
Sur les sueurs de l’orage
Sur la pluie épaisse et fade
J’écris ton nom

Sur les formes scintillantes
Sur les cloches des couleurs
Sur la vérité physique
J’écris ton nom

Sur les sentiers éveillés
Sur les routes déployées
Sur les places qui débordent
J’écris ton nom

Sur la lampe qui s’allume
Sur la lampe qui s’éteint
Sur mes maisons réunies
J’écris ton nom

Sur le fruit coupé en deux
Du miroir et de ma chambre
Sur mon lit coquille vide
J’écris ton nom

Sur mon chien gourmand et tendre
Sur ses oreilles dressées
Sur sa patte maladroite
J’écris ton nom

Sur le tremplin de ma porte
Sur les objets familiers
Sur le flot du feu béni
J’écris ton nom

Sur toute chair accordée
Sur le front de mes amis
Sur chaque main qui se tend
J’écris ton nom

Sur la vitre des surprises
Sur les lèvres attentives
Bien au-dessus du silence
J’écris ton nom

Sur mes refuges détruits
Sur mes phares écroulés
Sur les murs de mon ennui
J’écris ton nom

Sur l’absence sans désir
Sur la solitude nue
Sur les marches de la mort
J’écris ton nom

Sur la santé revenue
Sur le risque disparu
Sur l’espoir sans souvenir
J’écris ton nom

Et par le pouvoir d’un mot
Je recommence ma vie
Je suis né pour te connaître
Pour te nommer

Liberté.

Paul Eluard

Poésie et vérité 1942 (recueil clandestin)
Au rendez-vous allemand (1945, Les Editions de Minuit)

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Liberté

Paul Eluard

Sur mes cahiers d’écolier
Sur mon pupitre et les arbres
Sur le sable sur la neige
J’écris ton nom

Sur toutes les pages lues
Sur toutes les pages blanches
Pierre sang papier ou cendre
J’écris ton nom

Sur les images dorées
Sur les armes des guerriers
Sur la couronne des rois
J’écris ton nom

Sur la jungle et le désert
Sur les nids sur les genêts
Sur l’écho de mon enfance
J’écris ton nom

Sur les merveilles des nuits
Sur le pain blanc des journées
Sur les saisons fiancées
J’écris ton nom

Sur tous mes chiffons d’azur
Sur l’étang soleil moisi
Sur le lac lune vivante
J’écris ton nom

Sur les champs sur l’horizon
Sur les ailes des oiseaux
Et sur le moulin des ombres
J’écris ton nom

Sur chaque bouffée d’aurore
Sur la mer sur les bateaux
Sur la montagne démente
J’écris ton nom

Sur la mousse des nuages
Sur les sueurs de l’orage
Sur la pluie épaisse et fade
J’écris ton nom

Sur les formes scintillantes
Sur les cloches des couleurs
Sur la vérité physique
J’écris ton nom

Sur les sentiers éveillés
Sur les routes déployées
Sur les places qui débordent
J’écris ton nom

Sur la lampe qui s’allume
Sur la lampe qui s’éteint
Sur mes maisons réunies
J’écris ton nom

Sur le fruit coupé en deux
Du miroir et de ma chambre
Sur mon lit coquille vide
J’écris ton nom

Sur mon chien gourmand et tendre
Sur ses oreilles dressées
Sur sa patte maladroite
J’écris ton nom

Sur le tremplin de ma porte
Sur les objets familiers
Sur le flot du feu béni
J’écris ton nom

Sur toute chair accordée
Sur le front de mes amis
Sur chaque main qui se tend
J’écris ton nom

Sur la vitre des surprises
Sur les lèvres attentives
Bien au-dessus du silence
J’écris ton nom

Sur mes refuges détruits
Sur mes phares écroulés
Sur les murs de mon ennui
J’écris ton nom

Sur l’absence sans désir
Sur la solitude nue
Sur les marches de la mort
J’écris ton nom

Sur la santé revenue
Sur le risque disparu
Sur l’espoir sans souvenir
J’écris ton nom

Et par le pouvoir d’un mot
Je recommence ma vie
Je suis né pour te connaître
Pour te nommer

Liberté.

Paul Eluard

Poésie et vérité 1942 (recueil clandestin)
Au rendez-vous allemand (1945, Les Editions de Minuit)

@renardfrancais
Admin: @renard7
English translate

Freedom

On my school notebooks
On my school desk and the trees
On the sand on the snow
I write your name

On all the pages read
On all the blank pages
Stone blood paper or ash
I write your name

On the golden images
On the warriors’ arms
On the kings’ crown
I write your name

On the jungle and the desert
On the nests on the brooms
On the echo of my childhood
I write your name

On the wonders of the nights
On the white bread of the days
On the engaged seasons
I write your name

On all my rags of azure
On the pond mildewed sun
On the lake moon alive
I write your name

On the fields on the horizon
On the birds’ wings
And on shadows’ mill
I write your name

On every puff of dawn
On the sea on the boats
On the insane mountain
I write your name

On the foam of the clouds
On the sweat of the storm
On the thick and dull rain
I write your name

On the scintillating figures
On the colors’ bells
On the physical truth
I write your name

On the awake paths
On the unfurled roads
On the overflowing squares
I write your name

On the lamp that comes alight
On the lamp that dies out
On my combined houses
I write your name

On the fruit cut in halves
Of the mirror and of my room
On my empty shell bed
I write your name

On my gourmand and tender dog
On his pricked up ears
On his clumsy paw
I write your name

On the springboard of my door
On the familiar objects
On the flood of the blessed fire
I write your name

On any granted flesh
On my friends’ forehead
On every hand held out
I write your name

On the window of the surprises
On the attentive lips
Well above the silence
I write your name

On my destroyed shelters
On my crumbled beacons
On the walls of my boredom
I write your name

On the absence without desire
On the bare solitude
On the steps of death
I write your name

On the health returned
On the risk disappeared
On hope without remembrance
I write your name

And by the power of a word
I start my life again
I was born to know you
To name you.

Freedom

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

متن آهنگ
Que toi au monde


Quand dans tes bras
Tu m'as serrée
Mon cœur s'est arrêté de battre
Tu ignorais
Dans quelle contrée
Tu t'en allais combattre
J'ai supplié:
"Laissez-le moi!"
Mais ils sont venus te chercher
Je n'ai que toi au monde
Pour me parler d'amour
Que toi qui me répondes
Quand j'appelle au secours
Je n'ai que toi au monde
Que toi à qui confier
Mes blessures profondes
Et mes rêves brisés
Je n'ai que toi au monde
Et si je te perdais
Je crois que j'en mourrais
Tu sais
Tu t'en allais
Porter la paix
À un peuple en détresse
Sans hésiter
Tu étais prêt
À donner ta jeunesse
Tu étais beau
Comme un héros
Sur ta dernière photo
Je n'ai que toi au monde
Pour me parler d'amour
Que toi qui me répondes
Quand j'appelle au secours
Je n'ai que toi au monde
Reviendras-tu vivant
De cette guerre immonde
Vivant mais comme avant?
Je n'ai que toi au monde
Et si je te perdais
Je crois que j'en mourrais
Tu sais
Je n'ai que toi au monde
Mais qu'est-ce que t'as fait
De tes deux bras
Qui ne pourront plus me serrer?
Je n'ai que toi au monde
À qui parler d'amour
Que toi qui me répondes
Quand j'appelle au secours
Je n'ai que toi au monde
Et si je te perdais
Je crois que j'en mourrais
Tu sais
Je n'ai que toi au monde
Que toi au monde

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

🔃English translate


When you held me

In your arms

My heart stopped beating

 

You didn't know

Which land

You were going to fight in

 

I begged:

"Don't take him away from me!"1

But they came and took you

 

You're the only one in the world

Who talks of love to me

The only one who answers me

When I cry for help

 

You're the only one in the world

In whom I can confide

My deepest wounds

And my broken dreams

 

You're the only one I have

And if I ever lose you

I think it'll kill me

You know

 

You were leaving

To bring peace

To a distressed population

 

Without hesitation

You were ready

To sacrifice your youth

 

You were as beautiful

As a hero

On your last picture

 

You're the only one in the world

Who talks of love to me

The only one who answers me

When I cry for help

 

You're the only one I have

Will you come back alive

From this horrible war?

Alive, but unchanged, too

 

You're the only one I have

And if I ever lose you

I think it'll kill me

You know...

 

You're the only one I have

 

But what did you do

Of your two arms

Which won't be able to hold me anymore

 

You're the only one in the world

Who talks of love to me

The only one who answers me

When I cry for help

 

You're the only one I have

And if I ever lose you

I think it'll kill me

You know...

 

You're the only one I have

The only one

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

هیچ چیز مثل خانه نمی تواند احساس امنیت را به ارمغان بیاورد؛ مگر عشق، عشق واقعی.

@renardfrancais
Admin: @renard7
هیچ چیز مثل خانه نمی تواند احساس امنیت را به ارمغان بیاورد؛ مگر عشق، عشق واقعی.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❕ #Expression

Hurler avec les loups

Signification:
Faire comme tout le monde
همرنگ جماعت شدن

Exemple:
Quand Alain ne sait pas ce qu'il doit faire, il hurle avec les loups.

اَلَن وقتی نمیداند چه کار باید بکند، همرنگ جماعت میشود.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

بیگانه (به فرانسوی: L
بیگانه (به فرانسوی: L'Étranger) نام رمانی از آلبر کامو است که در سال ۱۹۴۲ در انتشارات معروف گالیمار منتشر شد و متن آن از اصلی‌ترین آثار فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم به شمار می‌آید.
@renardfrancais
Renard Français

📖 L’Étranger est le premier roman d’Albert Camus, paru en 1942. Il prend place dans la tétralogie que Camus nommera « cycle de l’absurde » qui décrit les fondements de la philosophie camusienne : l’absurde. Cette tétralogie comprend également l’essai intitulé Le Mythe de Sisyphe ainsi que les pièces de théâtre Caligula et Le Malentendu. Le roman a été traduit en quarante langues et une adaptation cinématographique en a été réalisée par Luchino Visconti en 1967.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

✅✅✅✅✅✅
❕❕❕❕❕❕

Dès le demain soir on va commencer la lecture de L'Étranger d'Albert Camus. Paragraphe par paragraphe avec la traduction persane.

❕از همین فردا شب خوندن بیگانه از آلبر کمو رو شروع میکنیم. پاراگراف به پاراگراف همراه با ترجمه فارسی.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

🍁🍂Automne

L'automne arrive encore...
Tu vois? Ce mot lui-même est mélancolique...
Sais-tu donc?
En tout pas, le bruit des feuilles, s'écrasant sous mes pieds indécis, te rappellent à moi...
Tu t'en allais devant mes yeux...
Je n'ai pas vu si tu pleurais...
Je me souviens...
Tu m'avais déjà dit...
Tu t'en es allée mais tu as oublié ton couteau dans mon coeur...
Je le garderai pour jamais, pour me souvenir de toi...
Tu vois?
Je prononce des mots que je ne sais même pas s'ils sont justes...
Tu vois?
On m'appelle Le Fou après toi...
Où es-tu donc? Toi qui détéstais cela?
Je ne me suis pas encore entendu avec ta place vide dans mes rêves...

POÈTE: 🐱Renard🐱

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

🍁🍂پاییز


دوباره پاییز فرا می رسد...
می بینی؟ خود این کلمه غم انگیزه...
هیچ میدونی؟
در هر قدم، صدای برگهایی که زیر پاهای سستم خش خش میکنن تو رو یادم می آورند...
جلوی چشمام داشتی میرفتی...
ندیدم که گریه میکردی یا نه...
یادمه...
بهم گفته بودی...
رفتی ولی خنجرت رو توی قلبم فراموش کردی...
نگهش میدارم تا همیشه... که تورو به یاد داشته باشم...
میبینی؟
دارم کلماتی رو به زبون میارم که حتی نمیدونم درستن یا نه...
میبینی؟
بعد از تو منو "دیوانه" صدا میزنن...
پس تو کجایی؟ تویی که متنفر بودی دیوونه صدام کنن...
هنوز به جای خالیت توی رویاهام خو نگرفتم...

شاعر و مترجم: روباه🦊

Poète et traducteur: Renard🦊

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❤️❤️❤️🍂🍂🍂پاییزتون مبارک...
Renard Français

"L'ÉTRANGER" d'Albert Camus

"بیگانه" آلبر کامو ترجمه ی جلال آل احمد

Première Partie
قسمت اول
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Première Partie

Aujourd'hui, maman est morte. Ou peut-être hier, je ne sais pas.
J'ai reçu un télégramme de l'asile : « Mère décédée. Enterrement demain. Sentiments distingués. » Cela ne veut rien dire. C'était peut-
être hier.

امروز ، مادرم مرد . شایدهم دیروز ، نمی دانم . تلگرافی به این مضمـون از نوانخانـه دریـافت داشـته ام : « مـادر ،
در گذشت. تدفین فردا . تقدیم احترامات » از این تلگراف چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده است.

@renardfrancais
Renard Français

L'asile de vieillards est à Marengo, à quatre-vingts kilomètres
d'Alger. Je prendrai l'autobus à deux heures et j'arriverai dans
l'après-midi. Ainsi, je pourrai veiller et je rentrerai demain soir. J'ai
demandé deux jours de congé à mon patron et il ne pouvait pas me les
refuser avec une excuse [10] pareille. Mais il n'avait pas l'air content.
Je lui ai même dit : « Ce n'est pas de ma faute. » Il n'a pas répondu.
J'ai pensé alors que je n'aurais pas dû lui dire cela. En somme, je
n'avais pas à m'excuser. C'était plutôt à lui de me présenter ses
condoléances. Mais il le fera sans doute après-demain, quand il me ver-
ra en deuil. Pour le moment, c'est un peu comme si maman n'était pas
morte. Après l'enterrement, au contraire, ce sera une affaire classée
et tout aura revêtu une allure plus officielle.

نوانخانه پیران در « مارانگو » ،هشتاد کیلومتری الجزیره است . سر ســاعت دو اتوبـوس خواهـم گرفـت و بعـد از
ظهر خواهم رسید . بدین ترتیب ، می توانم شب را بیدار بمانم و فردا عصــر مراجعـت کنـم . از رئیسـم دو روز مرخصـی
تقاضا کردم که به علت چنین پیش آمدی نتوانست آنرا رد کند. با وجود این خشنود نبود . حتــی بـاو گفتـم :« ایـن امـر
تقصیر من نیست . » جوابی نداد . آنگاه فکر کردم که نبایستی ایـن جملـه را گفتـه باشـم . مـن نمـی بایسـت معـذرت
میخواستم . وانگهی وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید . شایدهم اینکار را برای پس فردا گذاشـته اسـت کـه مـرا بـا
لباس عزا خواهددید چون اکنون مثل این است که هنوز مــادرم نمـرده اسـت . ولـی بـر عکـس بعـد از تدفیـن ، ایـن
کاریست انجام یافته و مرتب ، که کاملاً جنبه رسمی به خود می گیرد.

@renardfrancais
Renard Français

J'ai pris l'autobus à deux heures. Il faisait très chaud. J'ai mangé
au restaurant, chez Céleste, comme d'habitude. Ils avaient tous beaucoup de peine pour moi et Céleste m'a dit : « On n'a qu'une mère. »
Quand je suis parti, ils m'ont accompagné à la porte. J'étais un peu
étourdi parce qu'il a fallu que je monte chez Emmanuel pour lui emprunter une cravate noire et un brassard. Il a perdu son oncle, il y a
quelques mois.

سر ساعت دو اتوبوس گرفتم . هوا خیلی گرم بود . بنا به عادت ، غذا را در مهمانخانــه « سلسـت » خـوردم . همـه
شان به حالم دل می سوزاندند و « سلست» بمن گفــت : « یـک مـادر کـه بیشـتر نمـی شـود داشـت .» هنگـامی کـه
عزیمت کردم همه تا دم در بدرقه ام کردند . کمی گیج بودم . چــون لازم بـود بـه مـنزل « امـانوئل » بـروم و کـراوات
سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم . او چند ماه پیش عمویش مرده بود.

@renardfrancais
Renard Français

L'Étranger

Page 1

بیگانه

صفحه 1
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
@renardfrancais
Renard Français

عشق واقعی سن و حد و مرز و مرگ نمیشناسد.
@renardfrancais
Admin: @renard7
عشق واقعی سن و حد و مرز و مرگ نمیشناسد.
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

J'ai couru pour ne pas manquer le départ. Cette hâte, cette course,
c'est à cause de tout cela sans doute, ajouté aux cahots, à l'odeur
d'essence, à la réverbération de la route et du ciel, que je me suis as-
soupi. J'ai dormi pendant presque tout le trajet. Et [11] quand je me
suis réveillé, j'étais tassé contre un militaire qui m'a souri et qui m'a
demandé si je venais de loin. J'ai dit « oui » pour n'avoir plus à parler.

برای اینکه اتوبوس را از دست ندهم ، دویدم . حتماً به علت ایـن شـتاب و ایـن دویـدن و سـر و صـدای ماشـین و
بوی بنزین و نور خورشید ، و انعکاسش روی خیابان بـود کـه چرتـم گرفـت ، کمـا بیـش تمـام طـول راه را خوابیـدم .
هنگامی که بیدار شدم ، به یک مرد نظامی چسبیده بودم . نظــامی بـه مـن خندیـد و پرسـید آیـا از راه دور مـی آیـم ؟
جواب دادم « بله » برای اینکه چیز دیگری برای گفتن نداشتم.
@renardfrancais
Renard Français

L'asile est à deux kilomètres du village. J'ai fait le chemin à pied.
J'ai voulu voir maman tout de suite. Mais le concierge m'a dit qu'il fal-
lait que je rencontre le directeur. Comme il était occupé, j'ai attendu
un peu. Pendant tout ce temps, le concierge a parlé et ensuite, j'ai vu
le directeur : il m'a reçu dans son bureau. C'était un petit vieux, avec
la Légion d'honneur. Il m'a regardé de ses yeux clairs. Puis il m'a serré
la main qu'il a gardée si longtemps que je ne savais trop comment la
retirer. Il a consulté un dossier et m'a dit : « Mme Meursault est en-
trée ici il y a trois ans. Vous étiez son seul soutien. » J'ai cru qu'il me
reprochait quelque chose et j'ai commencé à lui expliquer. Mais il m'a
interrompu : « Vous n'avez pas à vous justifier, mon cher enfant. J'ai
lu le dossier de votre mère. Vous ne pouviez subvenir à ses besoins. Il
lui fallait une garde. Vos salaires sont modestes. Et tout compte fait,
elle était plus heureuse ici. » J'ai dit : « Oui, monsieur le Directeur. »
Il a ajouté : « Vous savez, elle avait [12] des amis, des gens de son âge.
Elle pouvait partager avec eux des intérêts qui sont d'un autre temps.
Vous êtes jeune et elle devait s'ennuyer avec vous. »

نوانخانهدر دو کیلومتری دهکده است . این راه را پیاده رفتم . خواستم فوراً مادرم را ببینــم . امـا دربـان گفـت اول
باید به مدیر رجوع کنم . چون مدیر مشغول کار بود ، کمی صبر کردم . تمام این مدت دربان حـرف زد و بـالاخره مدیـر
را دیدم : و مرا در دفترش پذیرفت . پیر مرد ریزه ای بود کــه نشـان « لژیـون دونـور» بـه سـینه داشـت . بـا چشـمان
درخشان مرا نگاه کرد . بعددستم را فشرد و مدت زمــانی آنـرا نگاهداشـت کـه نمیدانسـتم چگونـه آنـرا در بیـاورم . بـه
پرونده رجوع کرد و به من گفت : « مادام مرسو سه سال پیش به اینجا وارد شد وشــما تنـها حـامی او بودیـد.» گمـان
کردم مرا سرزنش می کند . از این جهت خواستم توضیحاتی بدهـم . امـا کلامـم را قطـع کـرد : « فرزنـد عزیـزم لازم
نیست خودتان را تبرئه کنید . من پرونده مادرتان را خواندم . شما نمـی توانسـتید احتیاجـات او را برآوریـد . او پرسـتاری
لازم داشت. درآمد شما کم بود . ازهمه اینها گذشته ، او در اینجا خوشبخت تر بــود .» گفتـم « بلـه ، آقـای مدیـر » او
افزود : « شما میدانیددر اینجا او دوستانی بسن و سال خود می یافت . و می توانست لذایذ زمــان گذشـته را بـا آنـان در
میان نهد . شما جوانید و زندگی با شما او را کسل می ساخت .»
@renardfrancais
Renard Français

C'était vrai. Quand elle était à la maison, maman passait son temps
à me suivre des yeux en silence. Dans les premiers jours où elle était à
l'asile, elle pleurait souvent. Mais c'était à cause de l'habitude. Au
bout de quelques mois, elle aurait pleuré si on l'avait retirée de l'asile.
Toujours à cause de l'habitude. C'est un peu pour cela que dans la der-
nière année je n'y suis presque plus allé. Et aussi parce que cela me prenait mon dimanche - sans compter l'effort pour aller à l'autobus,
prendre des tickets et faire deux heures de route.

این مطلب راست بود ،هنگامی که مادرم خانه بود ، تمام اوقــات ، سـاکت بـا نگـاه خـود مـرا دنبـال مـی کـرد .
روزهای اول که به نوانخانه آمده بود اغلب گریه می کرد . و این بعلــت تغیـیر عـادت بـود پـس از چنـد مـاه اگـر مـی
خواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند بازهم گریه می کرد . بازهم بعلت تغییر عادت بود . کمی هم بــه ایـن جـهت بـود کهدر سال اخیرهیچ بدیدن او نیامده بودم . وهمچنین بعلت اینکه یکشنبه ام را می گرفت – صرفنظر از زحمتی که
برای رفتن با اتوبوس ، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم .

@renardfrancais
Renard Français

Le directeur m'a encore parlé. Mais je ne l'écoutais presque plus.
Puis il m'a dit : « Je suppose que vous voulez voir votre mère. » Je me
suis levé sans rien dire et il m'a précédé vers la porte. Dans l'escalier,
il m'a expliqué : « Nous l'avons transportée dans notre petite morgue.
Pour ne pas impressionner les autres. Chaque fois qu'un pensionnaire
meurt, les autres sont nerveux pendant deux ou trois jours. Et ça rend
le service difficile. » Nous avons traversé [13] une cour où il y avait
beaucoup de vieillards, bavardant par petits groupes. Ils se taisaient
quand nous passions. Et derrière nous, les conversations reprenaient.
On aurait dit d'un jacassement assourdi de perruches. À la porte d'un
petit bâtiment, le directeur m'a quitté : « Je vous laisse, monsieur
Meursault. Je suis à votre disposition dans mon bureau. En principe,
l'enterrement est fixé à dix heures du matin. Nous avons pensé que
vous pourrez ainsi veiller la disparue. Un dernier mot : votre mère a,
paraît-il, exprimé souvent à ses compagnons le désir d'être enterrée
religieusement. J'ai pris sur moi, de faire le nécessaire. Mais je voulais
vous en informer. » Je l'ai remercié. Maman, sans être athée, n'avait
jamais pensé de son vivant à la religion.

مدیر بازهم با من حرف زد . ولی من دیگر به او گــوش نمـی دادم . بعـد بـه مـن گفـت : « گمـان مـی کنـم مـی
خواهید مادرتان را ببینید . » من بی اینکه جوابی بگویم بلند شدم . و او بطرف در ، از من جلو افتــاد . در پلکـان ، برایـم
گفت : « او را در اطاق کوچک مردهها گذاشته ایم . برای اینکه دیگران متأثر نشوند . در اینجــاهـر وقـت کسـی مـی
میرد ، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت میشود . »
از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد ، در آن ، دسته دسته باهم وراجی می کردند . هنگــامی کـه مـا عبـور
میکردیم آنها خاموش می شدند . و پشت سرما باز گفتگو شروع میشد گوئی کههمهمـه سـنگین طوطـی هـا سـت . دم
یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد : « آقای مورسو شما را تنها می گذارم در دفتر خود بــرای انجـامهـر گونـه
خدمتی حاضرم . بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است . زیرا فکر کردیم بدین ترتیب شــما خواهیـد
توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید . یک کلمه دیگر : مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کـرده اسـت .
که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود . بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم امــا خواسـتم
ضمناً شما راهم مطلع گردانم . » از او تشکر کردم . مادرم ، گرچه بی دین نبود ، ولی هنگام زندگیش هــرگـز بـه دیـن
نمی اندیشید.
@renardfrancais
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

Je suis entré. C'était une salle très claire, blanchie à la chaux et
recouverte d'une verrière. Elle était meublée de chaises et de chevalets en forme de X. Deux d'entre eux, au centre, supportaient une
bière recouverte de son couvercle. On voyait seulement des vis brillantes, à peine enfoncées, se détacher sur les planches passées au brou
de noix. Près de la bière, il y avait une infirmière arabe en sarrau
blanc, un foulard de couleur vive sur la tête.

داخل شدم . اطاقک بسیار روشنی بود ، که با آب آهک سفید شده بود . و یک قــاب شیشـهُ طـاق آن را پوشـانده
بود . اثاثیه اش صندلی ها و سه پایه هائی بشــکل ضربـدر بـود .روی دو تـای آنـها ، در وسـط ، تـابوتی بـا سـرپـوش
مخصوصش قرار گرفته بود . میخهای براق تابوت را می شددید که هنوز کوبیده نشده بودند و روی تخته هــای تـابوت
که با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند. نزدیک تابوت ، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی بارنگی تند بسر بسته بود.

@renardfrancais
Renard Français

À ce moment, le concierge est entré derrière mon dos. Il avait dû
courir. Il a bégayé un peu : « On l'a couverte, mais je dois dévisser la
bière pour que vous puissiez la voir. »

در این هنگام دربان پشت سر من داخل شد . پیدا بود که دویده است . کمی لکنـت داشـت : « سـرتابوت را بسـته
اند ، ولی برای اینکه شما بتوانید جسد را ببنید باید میخها را بکشم . »

@renardfrancais
Renard Français

Il s'approchait de la bière quand
je l'ai arrêté. Il m'a dit : « Vous ne voulez pas ? » J'ai répondu :
« Non. » Il s'est interrompu et j'étais gêné parce que je sentais que
je n'aurais pas dû dire cela.

به تابوت ، نزدیک شده بــود ، کـه نگـهش داشـتم
. به من گفت « نمیخواهید ؟» جواب دادم : «نه.» یکه خورد و من ناراحت شدم . زیرا حس کـردم کـه نبایسـتی همچـو
حرفی زده باشم .

@renardfrancais
Renard Français

Au bout d'un moment, il m'a regardé et il m'a demandé : « Pourquoi ? » mais sans reproche, comme s'il s'informait. J'ai dit : « Je ne sais pas. » Alors tortillant sa moustache blanche, il a déclaré sans me regarder : « Je comprends. » Il avait de
beaux yeux, bleu clair, et un teint un peu rouge. Il m'a donné une chaise et lui-même s'est assis un peu en arrière de moi. La garde s'est levée et s'est dirigée vers la sortie.

پس از لحظه أی ، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی ، مثل اینکه خبر می خواهــد بگـیرد . پرسـید :
« برای چی؟ » گفتم « نمیدانم.» آنگاه در حالیکه سبیل سفیدش را می تابید ، بی اینکه بمن نگــاه کنـد گفـت : « مـی
فهمم . » چشمانی زیبا ، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود . صندلی بمن داد و خــودش بفاصلـه
کمی پشت سرم نشست . زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت.

@renardfrancais
Renard Français

À ce moment, le concierge m'a dit :
« C'est un chancre qu'elle a. » Comme je ne comprenais pas, j'ai regardé l'infirmière et j'ai vu qu'elle portait sous les yeux un bandeau
qui faisait le tour de la tête. À la hauteur du nez, le bandeau était plat.
On ne voyait que la blancheur du bandeau dans son visage.

در این لحظه دربان بـه مـن گفـت . « ایـن زن خـوره
دارد .» چون چیزی نفهمیدم ، بطرف پرستار متوجه شدم و دیـدم کـه از زیـر چشـمهایش پـارچـه ای گذرانیـده و بـدور
سرش پیچیده . در جای بلندی دماغش پارچه صاف بود. روی صورت او جز سفیدی پارچه چیزی دیده نمی شد .

@renardfrancais
Renard Français

عشق که نباید حتما کامل باشه عشق باید حقیقی باشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
عشق که نباید حتما کامل باشه عشق باید حقیقی باشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

Quand elle est partie, le concierge a parlé : « Je vais vous laisser seul. » Je ne sais pas quel geste j'ai fait, mais il est resté, debout
derrière moi. Cette présence dans mon dos me gênait. La pièce était
pleine d'une belle lumière de fin d'après-midi. Deux frelons bourdon-
naient contre la verrière. Et je sentais le sommeil me gagner. J'ai dit
au concierge, sans me retourner vers lui : « Il y a longtemps que vous
êtes là ? »Immédiatement il a répondu : « Cinq ans » - comme s'il avait
attendu depuis toujours ma demande.

وقتیکه او رفت ، دربان گفت : « من الان شــما را تنـها مـی گـذارم .» نمیدانـم چـه قیافـه ای بخـود گرفتـم کـه
منصرف شد و پشت سر من ایستاد . این وجود پشت سرم ، عذابم می داد . تمـام اتـاق را نـور زیبـای بعـد از ظـهر فـرا
گرفته بود . وزوز دو زنبور طلائی پشت شیشه ها بگوش می رسید . حس کردم که خوابم گرفتــه اسـت . بـی اینکـه بـه
طرف دربان برگردم . به او گفتم : « مدتی است که اینجاهستید ؟» مثل اینکه مــدت هـا منتظـر چنیـن سـئوالی بـود ،
فوراً جواب داد : « پنچ سال .»

@renardfrancais
Renard Français

Ensuite, il a beaucoup bavardé. On l'aurait bien étonné en lui disant
qu'il finirait concierge à l'asile de Marengo. Il avait soixante-quatre
ans et il était Parisien. À ce moment je l'ai interrompu : « Ah, vous
n'êtes pas d'ici ? » Puis je me suis souvenu qu'avant de me conduire
chez le directeur, il m'avait parlé de maman. Il m'avait dit qu'il fallait
l'enterrer très vite, parce que dans la plaine il faisait chaud, surtout
dans ce pays. C'est alors qu'il m'avait appris qu'il avait vécu à Paris et
qu'il avait du mal à l'oublier. À Paris, on reste avec le mort trois, quatre jours quelquefois.


دنبال آن ، خیلی پرگوئی کرد . اگر پیش از اینها به او گفته بودند که با شغل دربانی در « مــارانگو» روزگـار خـود را بـه
پایان خواهد رسانید ، سخت تعجب میکرد . شصت و چهار سال داشت و اهل پــاریس بـود . در ایـن موقـع کلامـش را قطع کردم : « آهاه ، پس اهل اینجا نیستید ؟ » بعد یادم افتاد که قبــل از اینکـه مـرا باطـاق مدیـر راهنمـائی کنـد ، از
مادرم با من حرف زده بود . گفته بود که باید خیلی زود خاکش کرد زیرا در صحرا ، خصوصاً در این ناحیــه ،هـوا بسـیار
گرم است در آن هنگام برایم گفته بود در پاریس میزیسته است . در پاریس که خاطره آنراهرگز فراموش نخواهـد کـرد
. در پاریس . میشود مرده را تا سه روز و گاهی تا چهار روز نگاه داشت .

@renardfrancais
Renard Français

Ici on n'a pas le temps, on ne s'est pas fait à
l'idée que déjà il faut courir derrière le corbillard. Sa femme lui
avait dit alors : « Tais-toi, ce ne sont pas des choses à raconter à
Monsieur. »Le vieux avait rougi et s'était excusé. J'étais intervenu
pour dire : « Mais non. Mais non. » Je trouvais ce qu'il racontait juste
et intéressant.

ولی اینجا وقت این چیزهـا نیسـت . فکـرش را
هم نمیشود کرد که در اینجا می بایست دنبال نعش کش دوید . در اینموقع زنــش بـاو گفتـه بـود : « خفـه شـو ، ایـن ،
چیزهائی نیست که بشود برای آقا گفت . » و پیرمرد قرمز شده بود و پوزش خواسته بود . مـن وسـط کلامـش دویـده ،
گفته بودم : « چیزی نیست چیزی نیست .» آنچه را که پیرمرد می کرد درست و جالب یافته بودم .

@renardfrancais
Renard Français

همونطور که بارون میتونه تبدیل به تگرگ بشه، عشق هم میتونه تبدیل به رنج بشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
همونطور که بارون میتونه تبدیل به تگرگ بشه، عشق هم میتونه تبدیل به رنج بشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

همونطور که بارون میتونه تبدیل به تگرگ بشه، عشق هم میتونه تبدیل به رنج بشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
همونطور که بارون میتونه تبدیل به تگرگ بشه، عشق هم میتونه تبدیل به رنج بشه.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

Dans la petite morgue, il m'a appris qu'il était entré à l'asile comme
indigent. Comme il se sentait valide, il s'était proposé pour cette place de concierge.

در اتاق کوچک مردگان ، برایم گفت که به عنوان آدمی مفلوک به انجـا آمـده بـوده اسـت و چـون خـود راهنـوز
کاری می دانسته ، این شغل دربانی را قبول کرده است.

@renardfrancais
Renard Français

Je lui ai fait remarquer qu'en somme il était un pensionnaire. Il m'a dit que non. J'avais déjà été frappé par la façon qu'il
avait de dire : « ils », « les autres », et plus rarement « les vieux », en
parlant des pensionnaires dont certains n'étaient pas plus âgés que lui.
Mais naturellement, ce n'était pas la même chose. Lui était concierge,
et, dans une certaine mesure, il avait des droits sur eux.

به او یادآوری کردم که در عین حــال اوهـم جـزء افـراد ایـن
نوانخانه حساب می شود . و او گفت که نه . اول هم متعجب شده بــودم کـه چـرا در ضمـن صحبـت از افـراد نوانخانـه
کلمه « آنها» ، «دیگران» و خیلی بندرت لغت « پیرها» را بکار می برد . در صورتی که اغلب زیــادهـم بـا او اختـلاف
سن نداشتند . ولی طبیعی است که او با آنها یکی نبود . او سمت دربانی داشت . و ، در بعضی موارد هم ســرپرسـت آنـها
حساب میشد.

@renardfrancais
Renard Français

La garde est entrée à ce moment. Le soir était tombé brusquement.
Très vite, la nuit s'était épaissie au-dessus de la verrière. Le concierge a tourné le commutateur et j'ai été aveuglé par l'éclaboussement
soudain de la lumière. Il m'a invité à me rendre au réfectoire pour dîner. Mais je n'avais pas faim. Il m'a offert alors d'apporter une tasse de café au lait. Comme j'aime beaucoup le café au lait, j'ai accepté et il est revenu un moment après avec un plateau. J'ai bu. J'ai
eu alors envie de fumer. Mais j'ai hésité parce que je ne savais pas si je pouvais le faire devant maman. J'ai réfléchi, cela n'avait aucune importance. J'ai offert une cigarette au concierge et nous avons fumé.

در این لحظه آن پرستار وارد شد . شب ناگهان فرارسیده بود . بزودی ، شــب برفـراز شیشـه هـا سـنگین
شد . دربان کلید چراغ را زد و من از زنندگی ناگهان نور خیره شدم . مرا برای صرف شــام بـه سـفره خانـه دعـوت کـرد
ولی من گرسنه نبودم . اجازه خواست فنجانی شیرقهوه برایم بیاورد . چون آنرا بسیار دوست داشتم ، قبــول کـردم و بعـد
از لحظه ای با سینی مراجعت کرد . آشامیدم . آنوقت میل کردم سیگاری بکشم . اما شک کردم . چــون نمیدانسـتم کـه
آیا می توانم اینکار را جلوی مادرم بکنم . فکر که کردم ، اینکارهیچ اهمیتی نداشت . سیگاری به دربــان تعـارف کـردم
و باهم کشیدیم .

@renardfrancais
Renard Français

Paroles en turc

Hep aynı hikaye 
Gönlüm düşünce aşka 
Her ayrılık aynı 
Yalnız kişiler başka 
Hep aynı yalnızlık 
Aynı tanıdık telaş 
Hep aynı her şey aynı 
Sanki birbirine eş 

Geçer geçer daha öncekiler gibi buda geçer 
Neler neler geçmediki 
Yine düşer deli divane gönlüm

aşka aşka aşka vurgunum ben 

Hep aynı heyecan 
Aynı çocuksu hayat 
Ben böyle biraz deli 
Sende bir an öyle kal 
Nasıl olsa 

Geçer daha öncekiler gibi buda geçer 
Neler neler geçmediki 
Yine düşer deli divane gönlüm 
aşka aşka aşka vurgunum ben
Renard Français

English translate

It will go away

whenever my heart thinks of love always the same story happens

 

all the separations are the same, lonely people are different

 

it's always the same loneliness, the same struggle that we know

 

they're all the same, everything's the same, as if they're married to each other

it will go away, it will go away, just as the previous ones

 

this will go away too. lots of others have gone away

 

my crazy stupid heart will fall again

 

into love love love, I'm hit

 

it will go away, it will go away, just as the previous ones

 

this will go away too. lots of others have gone away

 

my crazy stupid heart will fall again into love love love

 

always the same excitement, the same childish life

 

I'm always this crazy. whatever happens stay this way too for once

it will go away, it will go away, just as the previous ones

 

this will go away too. lots of others have gone away

 

my crazy stupid heart will fall again

 

into love love love, I'm hit

 

it will go away, it will go away, just as the previous ones

 

this will go away too. lots of others have gone away

 

my crazy stupid heart will fall again into love love love love love looooveee
Renard Français

Paroles en français

Ça se passera

C'est toujours la même histoire lorsque mon coeur tombe amoureux...

Les séparations sont toutes les mêmes, les gens solitaires sont différents...

C'est toujours la même solitude, le même combat que l'on connaît...

Ils sont les mêmes, toutes choses se ressemblent, comme s'ils étaient mariés

Je m'abandonne, ça se passera, comme tous les précédents

Ça se passera de même comme beaucoup de choses qui se sont passées

Mon coeur fou tombera de nouveau en amour

En amour amour amour, je suis touché

Ça se passera, ça se passera comme tous les précédents

Ça se passera comme beaucoup de choses qui se sont passées

Mon coeur fou et stupid tombera de nouveau en amour amour amour

Toujours la même excitation, la même vie enfantine

Je suis toujours le fou. Quoi qu'il en soit, reste ainsi pour une fois

Ça se passera, ça se passera comme tous les précédents

Ça se passera de même. Beaucoup de choses se sont passées

Mon coeur fou et stupid tombera de nouveau en amour

En amour amour amour, je suis touché...

Ça se passera, ça se passera, comme tous les précédents

Ça se passera de même comme beaucoup de choses qui se sont passées

Mon coeur fou et stupid tombera de nouveau en amour amour amour amour amoouuur
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

À un moment, il m'a dit : « Vous savez, les amis de Madame votre
mère vont venir la veiller aussi. C'est la coutume. Il faut que j'aille
chercher des chaises et du café noir. » Je lui ai demandé si on pouvait
éteindre une des lampes. L'éclat de la lumière sur les murs blancs me
fatiguait. Il m'a dit que ce n'était pas possible.

پس از لحظه ای ، بمن گفت : « میدانید دوستان خانم مادرتان هم خواهند آمد کــه شـب را در اینجـا بسـر برنـد .
این رسم اینجااست . من باید بروم و صندلی و قهوه سیاه تهیه کنم . » از او پرسیدم که آیا می شـود یکـی از چراغـها را
خاموش کرد ؟ درخشش نور ، روی دیوار سفید خسته ام می کرد ، به من گفت که اینکار ممکن نیســت .

@renardfrancais
Renard Français

L'installation était ainsi faite : c'était tout ou rien. Je n'ai plus beaucoup fait attention à lui.
Il est sorti, est revenu, a disposé des chaises. Sur l'une d'elles, il a
empilé des tasses autour d'une cafetière. Puis il s'est assis en face de
moi, de l'autre côté de maman. La garde était aussi au fond, le dos
tourné. Je ne voyais pas ce qu'elle faisait. Mais au mouvement de ses
bras, je pouvais croire qu'elle tricotait. Il faisait doux, le café m'avait
réchauffé et par la porte ouverte entrait une odeur de nuit et de
fleurs. Je crois que j'ai somnolé un peu.


چراغـها را
خاموش کرد ؟ درخشش نور ، روی دیوار سفید خسته ام می کرد ، به من گفت که اینکار ممکن نیســت . اینطـور سـیم
کشی شده است ، یاهمه چراغها یاهیچکدام . دیگر من به او توجهی نداشتم . او خـارج شـد ، و بـرگشـت . صندلیـها را
جا داد . روی یکی از صندلیها ، فنجانها را دور یک قهوه جوش گذاشت . بعد روبروی من ، طرف دیگر مـادرم نشسـت .
آن پرستارهمانطور ته اطاق ، پشت بما ایستاده بود . من نمی دیدم که چــه میکـرد . امـا از حرکـات دسـتش ، فـهمیده
میشد که چیزی می بافد . هوا ملایم بود ، قهوه مرا گرم کرده بود . و از دری که باز بــود بوئـی از شـب و گلـها میـامد .
به گمانم که اندکی هم چرت زدم .

@renardfrancais
Renard Français

عشق به تعداد "دوستت دارم" ها نیست؛ بلکه به تعداد دفعاتی است که آن را اثبات می کنیم.

@renardfrancais

Admin: @renard7
عشق به تعداد "دوستت دارم" ها نیست؛ بلکه به تعداد دفعاتی است که آن را اثبات می کنیم.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

C'est un frôlement qui m'a réveillé. D'avoir fermé les yeux, la pièce
m'a paru encore plus éclatante de blancheur. Devant moi, il n'y avait
pas une ombre et chaque objet, chaque angle, toutes les courbes se
dessinaient avec une pureté blessante pour les yeux. C'est à ce mo-
ment que les amis de maman sont entrés. Ils étaient en tout une dizai-
ne, et ils glissaient en silence dans cette lumière aveuglante.


صدای خش خشی مرا بیدار کرد . به علت اینکه چشم هــایم بسـته بـود ، اطـاق بـاز
در نظرم از روشنائی ، سخت زننده بود . جلوی من هم حتی یک سایه أی یافت نمی شد . وهر چیز . هر زاویــه ، تمـام
خمیدگیها در مقابل چشمانم با بی حیائی زننــده أی رسـم میشـد . در ایـن لحظـه بـود کـه دوسـتان مـادرم وارد شـدند.
رویهمرفتهده دوازده تائی بودند . و با سکوت وارد این روشنائی خیره کننده شدند .

@renardfrancais
Renard Français

Ils se sont assis sans qu'aucune chaise grinçât. Je les voyais comme je n'ai
jamais vu personne et pas un détail de leurs visages ou de leurs habits
ne m'échappait. Pourtant je ne les entendais pas et j'avais peine à
croire à leur réalité. Presque toutes les femmes portaient un tablier et
le cordon qui les serrait à la taille faisait encore ressortir leur ventre
bombé. Je n'avais encore jamais remarqué à quel point les vieilles fem-
mes pouvaient avoir du ventre. Les hommes étaient presque tous très
maigres et tenaient des cannes. Ce qui me frappait dans leurs visages,
c'est que je ne voyais pas leurs yeux, mais seulement une lueur sans
éclat au milieu d'un nid de rides.

بی اینکه صدائــی از صندلـی هـا بلنـد
شود روی آنها قرار گرفتند . آنها را چنان می دیدم که تا کنون هیچکس را ندیده ام . هیچکــس از جزئیـات صـورت هـا
و لباسهایشان از نظرم نمی گریخت . با وجود این صدائی از آنها نمی شنیدم و واقعیت آنـها را بـه زحمـت مـی توانسـتم
باور کنم . تقریباًهمه زنها پیش بند بسته بودند . با بندی که تنک ، بدنشان را می فشــرد و شـکم پـائین افتـاده شـان را
بیشتر نمایان میساخت تا آنوقت هرگز درک نکرده بودم که پیرزنان تــا چـه حـد میتواننـد شـکم داشـته باشـند . مردهـا
تقریباًهمه بسیار لاغر بودند و عصا بدست داشتند . چیزی کهدر قیافه آنها مــرا بخـود جلـب مـی کـرد ، ایـن بـود کـه
چشمهایشان را نمی دیدم ، فقط روشنائی ماتی بود که از وسط حفره ای از چروک بنظر میرسـید .

@renardfrancais
Renard Français

Lorsqu'ils se sont assis, la plupart
m'ont [19] regardé et ont hoché la tête avec gêne, les lèvres toutes
mangées par leur bouche sans dents, sans que je puisse savoir s'ils me
saluaient ou s'il s'agissait d'un tic. Je crois plutôt qu'ils me saluaient.
C'est à ce moment que je me suis aperçu qu'ils étaient tous assis en
face de moi à dodeliner de la tête, autour du concierge. J'ai eu un mo-
ment l'impression ridicule qu'ils étaient là pour me juger.


هنگامیکـه نشسـتند ,اغلب مرا نگاه کردند و با زحمت سری تکان دادنـد و چـون لباسهایشـان دردهانـهای بـی دندانشـان فرورفتـه بـود مـن
نفهمیدم که آیا به من سلام می کنند یا فقط یک حرکـت عصبـی سرشـان را تکـان داده اسـت . امـا گمـان مـی کنـم
سلامم کردند . در این هنگام بود که متوجه شدمهمهدر مقابل من ، گرداگرد دربان نشســته انـد . و سـر خـود را تکـان
می دهند . در یک آن ، این فکر مسخره در من ایجاد شد که آمده اند مرا محاکمه کنند .

@renardfrancais
Renard Français

La suite de L'Étranger d'Albert Camus

ادامه ی بیگانه از آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

@renardfrancais
Renard Français

Peu après, une des femmes s'est mise à pleurer. Elle était au second rang, cachée par une de ses compagnes, et je la voyais mal. Elle
pleurait à petits cris, régulièrement : il me semblait qu'elle ne s'arrê-
terait jamais. Les autres avaient l'air de ne pas l'entendre. Ils étaient
affaissés, mornes et silencieux.

اندکی بعد ، یکی از زنان بگریه افتاد . او در ردیف دوم ، پشت ســر یکـی ازهمراهـانش پنـهان شـده بـود مـن بـه
زحمت می دیدمش . با سکسکههای کوتاه مرتباً گریه می کرد و بنظرم آمد کــههـر گـز بـازنخواهد ایسـتاد . دیگـران
مثل اینکه گریه او را نمی شنوند . همه محزون و گرفته و ساکت بودند .

@renardfrancais
Renard Français

Ils regardaient la bière ou leur canne,
ou n'importe quoi, mais ils ne regardaient que cela. La femme pleurait
toujours. J'étais très étonné parce que je ne la connaissais pas. J'au-
rais voulu ne plus l'entendre. Pourtant je n'osais pas le lui dire. Le
concierge s'est penché vers elle, lui a parlé, mais elle a secoué la tête,
a bredouillé quelque chose, et a continué de pleurer avec la même ré-
gularité. Le concierge est venu alors de mon côté. Il s'est assis près
de moi. [20] Après un assez long moment, il m'a renseigné sans me re-
garder : « Elle était très liée avec Madame votre mère. Elle dit que
c'était sa seule amie ici et que maintenant elle n'a plus personne. »


به تابوت یا بــه عصاهـای خـود ، یـا بـهر چـیز
دیگر ، می نگریستند . اما جز بههمان یکی به چیز دیگری نگاه نمی کردنــد . آن زن همـانطور گریـه مـی کـرد خیلـی
متحیر بودم . زیرا که او را نمی شناختم . می خواستم دیگر صدایش را نشــنوم . ولـی جـرأت ایـن را نداشـتم کـه بـه او
اظهار کنم . دربان بطرف او خم شد . حرفی زد ولی او سرش را خم کرد چیزی زمزمه کرد و بههمان نحو و ترتیــب بـه
گریه ادامه داد . بعددربان به طرف من آمد . نزدیک من نشست . پس از یک لحظه طولانی ، بــی اینکـه بـه مـن نگـاه
کند برایم گفت : « این زن خیلی به خانم مادر شما نزدیک بود . می گوید ایــن مـرده تنـها دوسـت وی در اینجـا بـوده
است و اکنون دیگر کسی را ندارد . »

@renardfrancais
Renard Français

Nous sommes restés un long moment ainsi. Les soupirs et les san-
glots de la femme se faisaient plus rares. Elle reniflait beaucoup. Elle
s'est tue enfin. Je n'avais plus sommeil, mais j'étais fatigué et les
reins me faisaient mal.


مدت درازی بههمین ترتیب نشستیم . آهها و سکسکههای آن زن دیگر کمتر شـده بـود . مدتـی دمـاغش را بـالا
کشید و بالاخره خاموش شد . من دیگر خوابم نمی آمد . اما خسته بودم و نشیمنگاهم درد گرفتــه بـود .

@renardfrancais
Renard Français

À présent c'était le silence de tous ces gens qui m'était pénible. De temps en temps seulement, j'entendais un bruit
singulier et je ne pouvais comprendre ce qu'il était. À la longue, j'ai
fini par deviner que quelques-uns d'entre les vieillards suçaient l'inté-
rieur de leurs joues et laissaient échapper ces clappements bizarres.
Ils ne s'en apercevaient pas tant ils étaient absorbés dans leurs pen-
sées. J'avais même l'impression que cette morte, couchée au milieu
d'eux, ne signifiait rien à leurs yeux. Mais je crois maintenant que
c'était une impression fausse.

اکنـون سـکوت
همه این آدمها بود که برایم طاقت فرسا بود . گاهگاه فقط ، صدای مخصوصی که نمی توانستم آن را تشــخیص بدهـم
به گوشم می خورد . پس از مدتی ، بالاخره ملتفت شدم که چندتای از پیرمردها توی لپ شــان را مـی مکیدنـد و ایـن
ملچ ملچ عجیب را از خود در می آوردند بقدری در افکار خود مستغرق بودند که متوجه این کار نبودند و حتی ایــن فکـر
به من دست داد که این مرده أی که میان آنان افتاده است هیچ معنائی در نظر آنــان نـدارد . ولـی اکنـون درک میکنـم
که این فکر غلطی بوده.

@renardfrancais
Renard Français

دوستان گرامی که به تازگی به کانال ما پیوسته اند برای رفتن به قسمت اول شازده کوچولو🦊 لمس کنید.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/renardfrancais/313
Renard Français

Nous avons tous pris du café, servi par le concierge. Ensuite, je ne
sais plus. La nuit a passé. Je me souviens qu'à un moment j'ai ouvert
les yeux et j'ai vu que les vieillards dormaient tassés sur eux-mêmes, à l'exception d'un seul qui, le menton sur le dos de ses mains
agrippées à la canne, me regardait fixement comme s'il n'attendait
que mon réveil.

ما همه قهوه ای را که دربان درست کرده بود نوشــیدیم بعـدش را دیگـر نمیدانـم . شـب گذشـته بـود . فقـط یـادم
هست که یکبار چشم گشودم دیدم که پیرمردها ، بهم تکیه داده ، خوابیده اند . غــیر از یکـی کـه چانـه اش را روی آن
دستش که عصا را می فشرد قرار داده بود و مرا خیره نگاه می کرد . مثل اینکه مدتها جز بیــدار شـدن مـرا انتظـار نمـی
کشیده است .

@renardfrancais
Renard Français

Puis j'ai encore dormi. Je me suis réveillé parce que
j'avais de plus en plus mal aux reins. Le jour glissait sur la verrière.
Peu après, l'un des vieillards s'est réveillé et il a beaucoup toussé. Il
crachait dans un grand mouchoir à carreaux et chacun de ses crachats
était comme un arrachement. Il a réveillé les autres et le concierge a
dit qu'ils devraient partir. Ils se sont levés. Cette veille incommode
leur avait fait des visages de cendre. En sortant, et à mon grand étonnement, ils m'ont tous serré la main - comme si cette nuit où nous
n'avions pas échangé un mot avait accru notre intimité.

بعددوباره خوابم برد . بعلت درد بیش از پیــش نشـیمنگاهم ، از خـواب پریـدم . روز روی شیشـه هـا مـی
سرید . اندکی بعد یکی از پیرمردها بیدار شد و خیلی سرفه کرد . توی دستمال بزرگ چــهار خانـه ای تـف مـی کـرد و
هر یک از سرفه هایش مثل این بود که از ته بدنش کنده می شد . هم او دیگران را بیدار کرد و دربــان بـه آنـها گوشـزد
کرد که باید بروند . آنها بلند شدند . این شب زنده داری ناراحت صورتها شان را خاکستری کرده بود . وقتی بــیرون مـی
رفتند ، با تعجب سختی که به من دست داده بود ،همه شان دستم را فشردند انگار این شب کــه مـا در آن حتـی یـک
کلمه هم رد و بدل نکرده بودیم صمیمیت ما را دو چندان کرده بود .

@renardfrancais
Renard Français

J'étais fatigué. Le concierge m'a conduit chez lui et j'ai pu faire un
peu de toilette. J'ai encore pris du café au lait qui était très bon.
Quand je suis sorti, le jour était complètement levé. Au-dessus des
collines qui séparent Marengo de la mer, le ciel était plein de rougeurs.
Et le vent qui passait au-dessus d'elles apportait ici une odeur de sel.
C'était une belle journée qui se préparait. Il y avait longtemps
que j'étais allé à la campagne et je sentais quel plaisir j'aurais pris à
me promener s'il n'y avait pas eu maman.


من خسته بودم. دربان مرا به اطاق خود برد که توانستم در آنجا سـروصورتم را مرتـب کنـم . بـازهم شـیرقهوه ای
نوشیدم که بسیار خوب بود . آسمان بر فراز تپههایی که « مارانگو » را از دریا جدا می کــرد انباشـته از سـرخی بـود . و
نسیمی که از بالای تپهها می گذشت بوی نمک با خود می آورد . روز بسیار زیبائی در پیش بود . من مدتــها کـه بـهده
نرفته بودم و فکر میکردم اگر مادرم در میان نبود چه لذتی از گردش امروز می توانستم ببرم .

@renardfrancais
Renard Français

Mais j'ai attendu dans la cour, sous un platane. Je respirais l'odeur
de la terre fraîche et je n'avais plus sommeil. J'ai pensé aux collègues
du bureau. À cette heure, ils se levaient pour aller au travail : pour moi
c'était toujours l'heure la plus difficile.

در حیــاط ، زیـر درخـت
چناری ، به انتظار ایستادم . بوی زمین نمناک را فرو می بردم و دیگــر خوابـم نمـی آمـد . بـه فکـرهمکـاران اداری ام
افتادم – کهدر این ساعت همگی برای رفتن به سر کار بر می خواستند : برای من همیشه این لحظــه ، سـخت تریـن لحظات بود.

@renardfrancais
Renard Français

J'ai encore réfléchi un peu à ces choses, mais j'ai été distrait par une cloche qui sonnait à l'intérieur, des bâtiments. Il y a eu du remue-ménage derrière les fenêtres,
puis tout s'est calmé. Le soleil était monté un peu plus dans le ciel : il
commençait à chauffer mes pieds. Le concierge a traversé la cour et
m'a dit que le directeur me demandait.

بازهم اندکی به این چیزها فکر کردم . امــا نـاگـهان صـدای زنگـی از داخـل سـاختمان رشـته افکـارم را
گسیخت . پشت پنجره حرکاتی دیده شد . سپس همه جا را آرامش فرا گرفــت . آفتـاب اندکـی در آسـمان بیشـتر بـالا
آمده بود : پاهایم داشت داغ می شد . دربان از حیاط گذشت به من گفت که مدیر مرا می خواهــد .

@renardfrancais
Renard Français

Je suis allé dans son bureau. Il
m'a fait signer un certain nombre de pièces. J'ai vu qu'il était habillé
de noir avec un pantalon rayé. Il a pris le téléphone en main et il m'a
interpellé : « Les employés des pompes funèbres sont là depuis un moment. Je vais leur demander de venir fermer la bière. Voulez-vous auparavant voir votre mère une dernière fois ? » J'ai dit non. Il a ordonné dans le téléphone en baissant la voix : « Figeac, dites aux
hommes qu'ils peuvent aller. »

بـه دفـترش رفتـم .
مرا واداشت که چند ورقه را امضاء کنم . دیدم که سیاه پوشیده بود و شلوار راه راه به پا داشت تلفن را بـه دسـت گرفـت
و به من گفت : « مأمورین متوفیات یک لحظه پیش آمده اند . من مــیروم کـه بگویـم تـابوت را بکوبنـد .مـی خواهیـد
یکبار دیگرهم مادرتان را ببینید ؟» گفتم نه . در حالیکه صدایش را آهسته میکرد بوســیله تلفـن دسـتور داد : « فیـژاک (Figeac) :به مأمورین بگوئید که می توانند شروع کنند .»

@renardfrancais
Renard Français

Ensuite il m'a dit qu'il assisterait à l'enterrement et je l'ai remercié. Il s'est assis derrière son bureau, il a croisé ses petites jambes.
Il m'a averti que moi et lui serions seuls, avec l'infirmière de service.
En principe, les pensionnaires ne devaient pas assister aux enterrements. Il les laissait seulement veiller : « C'est une question d'humanité », a-t-il remarqué.

@renardfrancais

بعد گفت که اوهم در مراسم تدفین شرکت خواهــد کـرد
. و من از او تشکر کردم . پشت میزش نشست . پاهای کوچکش را روی هم انداخت و بمن اطـلاع داد کـه تنـها مـن و
او با پرستار قسمت در مراسم خواهیم بود . بنا به قاعده نوانخانه أی ها نبایددر مراسم تدفین شـرکت کننـد . آنـها فقـط
اجازه دارند که شب زنده داری کنند . و خاطر نشان سـاخت کـه : « ایـن مسـئله ایسـت مربـوط بـه انسـانیت ».

@renardfrancais
Renard Français

Mais en l'espèce, il avait accordé l'autorisation
de suivre le convoi à un vieil ami de maman : « Thomas Pérez. » Ici, le
directeur a souri. Il m'a dit : « Vous comprenez, c'est un sentiment un
peu puéril. Mais lui et votre mère ne se quittaient guère. À l'asile, on
les plaisantait, on disait à Pérez : « C'est votre fiancée. » Lui riait. Ça
leur faisait plaisir. Et le fait est que la mort de Mme Meursault l'a
beaucoup affecté. Je n'ai pas cru devoir lui refuser l'autorisation.
Mais sur le conseil du médecin visiteur, je lui ai interdit la veillée
d'hier. »

@renardfrancais


ولـی
استثنائاً به یکی از دوستان مادرم بنام « توماس پرز » اجازه شرکت در این تشیع را داده بود . در اینجــا ، مدیـر خندیـد و
بمن گفت : «البتهدرک میکنید ، این یکی از احساسات دوران جوانــی اسـت . ایـن پـیر مـرد و مـادر شـما یکدیگـر را
هیچوقت ترک نمی کردند . در نوانخانه ، آنها را دست میانداختند و به « پرز» می گفتنــد ، « ایـن نـامزد شماسـت . »و
او می خندید . این مطلب برای آنها لذت بخش بود . و حقیقت این است کـه مـرگ مـادام « مرسـو » زیـاد او را متـأثر
ساخته است . گمان می کنم که حق نداشتم به او اجازه ندهم . اما بــه واسـطه سـفارش پزشـک بـازرس ، او را از شـب زنده داری معاف کردم . »

@renardfrancais
Renard Français

امروز 5 اکتبره!
روز جهانی معلم!
روز مدرس ها!
مادر عزیزم! معلم بزرگ من! روزت مبارک! از تو درس مهر یاد گرفتم! از تو یاد گرفتم دل آدما رو نباید بشکنم...
از تو یاد گرفتم خودخواه نباشم و احترام بذارم به هر عقیده و تفکری!
شاید شاگردی که میخواستی نشدم ولی به دستای مهربونت قسم میخورم که تمام آنچه در توان داشتم رو به کار گرفتم تا آدم بودن رو فراموش نکنم!

استادان عزیزم روزتون مبارک!

درس زبان فرانسه و ادبیات فرانسه که ازتون خیلی زیاد آموختم ولی درس های مهم تری از شما یاد گرفتم...
منش ازتون یاد گرفتم. شعور ازتون یاد گرفتم. اخلاق ازتون یاد گرفتم. بزرگواری ازتون یاد گرفتم.
متشکرم بابت تمام درس هایی که به من آموختید که (بدون اینکه بخوام شعار بدم) با هیچ مبلغی نمیشه معامله کرد این درس ها رو.

باید ببخشید که قلم من هموز اونقدر قوی نشده که اونطور که باید حق مطلب رو ادا کنه.

از تمام معلم هایی که به من درس #انسانیت آموختند متشکرم.

روز معلم بر تمام معلمان بااخلاق یا بهتر بگم "استادان اخلاق" مبارک باد.

از طرف روباه🦊

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Nous sommes restés silencieux assez longtemps. Le directeur s'est
levé et a regardé par la fenêtre de son bureau. À un moment, il a ob-
servé : « Voilà déjà le curé [24] de Marengo. Il est en avance. » Il m'a
prévenu qu'il faudrait au moins trois quarts d'heure de marche pour
aller à l'église qui est au village même.

@renardfrancais

مدت درازی خاموش ماندیم . مدیر بلند شد و از پنجره دفتر خود نگاه کرد . و پس از لحظـه ای ، گفـت : « آهـاه ،
این کشیش مارانگوست . زود آمده است.» و گفت که برای رفتن به کلیسا کهدر خود دهکــده واقـع اسـت دسـت کـم باید سه ربع ساعت پیاده روی کرد .

@renardfrancais
Renard Français

Nous sommes descendus. De-
vant le bâtiment, il y avait le curé et deux enfants de chœur. L'un de
ceux-ci tenait un encensoir et le prêtre se baissait vers lui pour régler
la longueur de la chaîne d'argent. Quand nous sommes arrivés, le prêtre s'est relevé. Il m'a appelé « mon fils » et m'a dit quelques mots. Il
est entré ; je l'ai suivi.

@renardfrancais

پائین آمدیم . جلوی ساختمان کشیش و دو کــودک مرثیـه خـوان ایسـتاده بودنـد .
یکی از این دو بخور سوزی در دست داشت و کشیش برای میزان کردن بلندی زنجیر نقـره ای آن بطـرف او خـم شـده
بود . وقتی که ما فرارسیدیم ، کشیش سر برداشت . مرا « فرزندم » نامید و چند کلمه دیگرهم گفت . بعد داخــل شـد ، من هم وی را دنبال کردم.

@renardfrancais
Renard Français

J'ai vu d'un coup que les vis de la bière étaient enfoncées et qu'il y
avait quatre hommes noirs dans la pièce. J'ai entendu en même temps
le directeur me dire que la voiture attendait sur la route et le prêtre
commencer ses prières. À partir de ce moment, tout est allé très vite.
Les hommes se sont avancés vers la bière avec un drap. Le prêtre, ses
suivants, le directeur et moi-même sommes sortis. Devant la porte, il y
avait une dame que je ne connaissais pas : « M. Meursault », a dit le
directeur.

@renardfrancais

به یک نظر دیدم که میخهای تابوت کوبیده شده اســت . و چـهار مـرد سـیاه در اطـاق ایسـتاده انـد . درهمیـن آن
شنیدم که مدیر به من می گفت کالسکه کنار جاده حاضر است . و کشیش بهدعا خواندن مشــغول شـد . از ایـن لحظـه
به بعد ، کارها بسرعت انجام یافت . مردها با طاقشالی بطرف تابوت رفتند . کشیش وهمراهـانش و مدیـر و مـن خـارج
شدیم . جلوی در ، زنی ایستاده بود که من نمی شناختمش . مدیــر گفـت : « آقـای مرسـو » .

@renardfrancais
Renard Français

Je n'ai pas entendu le nom de cette dame et j'ai compris
seulement qu'elle était infirmière déléguée. Elle a incliné sans un sou-
rire son visage osseux et long. Puis nous nous [25] sommes rangés pour
laisser passer le corps. Nous avons suivi les porteurs et nous sommes
sortis de l'asile. Devant la porte, il y avait la voiture. Vernie, oblongue
et brillante, elle faisait penser à un plumier. À côté d'elle, il y avait
l'ordonnateur, petit homme aux habits ridicules, et un vieillard à l'allu-
re empruntée. J'ai compris que c'était M. Pérez. Il avait un feutre
mou à la calotte ronde et aux ailes larges (il l'a ôté quand la bière a
passé la porte), un costume dont le pantalon tirebouchonnait sur les
souliers et un nœud d'étoffe noire trop petit pour sa chemise à grand
col blanc.

@renardfrancais

اسـم ایـن زن را نشـیده
بودم و فقط دانستم که سرپرستار است . او بی هیچ لبخندی صورت استخوانی و دراز خــود را خـم کـرد . بعـد مـا بـرای
اینکه جنازه عبور کند صف کشیدیم .بعدبـه دنبـال حمالـها راه افتـادیم و از نوانخانـه بـیرون رفتیـم . جلـو در ، کالسـکه
ایستاده بود . سیاه ، دراز و درخشنده بود و آدم را به یاد قلمدان می انداخت . پهلوی آن ، ناظم تشریفات بود کــه مـردی
کوتاه قد بود و لباسی خنده آور داشت . با پیر مردی که حرکاتش ساختگی بود . دریافتم کــه او آقـای « پـرز » اسـت .
کلاه فوتر نرمی با لبه های پهن و میانه گرد بسر داشت ( که هنگام عبور جنــازه آنـرا از سـر برداشـت ) بـا لباسـی کـه
شلوارش روی کفشهایش افتاده بود و گره کوچک کراوات سیاهش که به یخــه سـفید پـیراهن بـزرگـش خـورده بـود.

@renardfrancais
Renard Français

Ses lèvres tremblaient au-dessous d'un nez truffé de points
noirs. Ses cheveux blancs assez fins laissaient passer de curieuses
oreilles ballantes et mal ourlées dont la couleur rouge sang dans ce
visage blafard me frappa. L'ordonnateur nous donna nos places. Le
curé marchait en avant, puis la voiture. Autour d'elle, les quatre hom-
mes. Derrière, le directeur, moi-même et, fermant la marche, l'infir-
mière déléguée et M. Pérez.

@renardfrancais

لبهایش در زیر دماغی که پر از لکه های سیاه بود می لرزید . موهای نرم ســفید او پشـت گوشـهای عجیـب بلبلـه و
برگشته اش ریخته بود و رنگ قرمز گوشها ، روی این صورت رنگ پریده جلب نظر مرا کرد . ناظم تشریفات جای هـر کداممان را معین کرد . کشیش جلو می رفت پس از او کالسکه . اطراف کالسکه ، آن چــهار مـرد . عقـب آنـها مدیـر و
من . سرپرستار و آقای « پرز» آخر صف بودند.

@renardfrancais