Renard Français 
عنوان گروه یا کانال:

Renard Français


توضیحات: Le Petit Prince شازده کوچولو L'Étranger بیگانه ?Musique française موسیقی فرانسوی و موزیک ویدئو Textes littéraires متون ادبی @renardfrancais Admin: @renard7
شناسه: [email protected]
تعداد اعضا: 2493
Renard Français

#بخش9

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتشفشان های فعالش را با دقت پاک و دودهگيری کرد:
دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خيلی خوب بود. یک
آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتشفشان
خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک باشد مرتب و یک هوا میسوزد و یکهو گُر نمیزند. آتشفشان هم
عينهو بخاری یکهو اَلُو میزند. البته ما رو سياره مان زمين کوچکتر از آن هستيم که آتشفشانهامان را پاک و
دودهگيری کنيم و برای همين است که گاهی آن جور اسباب زحمتمان میشوند.
شهریار کوچولو با دل ِگرفته آخرین نهال های بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هيچ وقت نباید برگردد.
اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و
خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چيزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه کرد، گيرم این سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش های هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاج و واج ماند. از این
محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد،
زیاد مهم نيست. اما تو هم مثل من بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار
کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائی نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواسته باشم با شبپره ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم.
شبپره باید خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می آید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درنده ها
هم هيچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصميم گرفتهای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببيند. گلی بود تا این حد خودپسند...

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

❕ #Expression

À pas de tortue

Signification:
Très lentement
خیلی آهسته، مثل لاکپشت

Exemple:
Je m'impatiente quand les élèves entrent à pas de tortue dans ma classe.

من وقتی دانش آموزان مثل لاکپشت وارد کلاسم می شوند، صبرم را از دست می دهم.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ

Admin: @renard7
Renard Français

❕ #Expression

À pas de tortue

Signification:
Très lentement
خیلی آهسته، مثل لاکپشت

Exemple:
Je m'impatiente quand les élèves entrent à pas de tortue dans ma classe.

من وقتی دانش آموزان مثل لاکپشت وارد کلاسم می شوند، صبرم را از دست می دهم.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ

Admin: @renard7
Renard Français

📖Faust

🖋Johann Wolfgang von Goetheet Edmond Rostand · 2007

Extraits:

Dans mon songe doré, je m'en allais chantant ; Je ne possédais rien, j'étais heureux pourtant ! Rends-moi donc ces désirs qui fatiguaient ma vie, Ces chagrins déchirants, mais qu'à présent j'envie, Ma jeunesse !... En un mot, sache en moi ranimer La force de haïr et le pouvoir d'aimer !
======
Un bon vivant qui philosophe est comme un animal qu'un lutin fait tourner en cercle autour d'une lande aride, tandis qu'un beau pâturage vert s'étend à l'entour.
======
Je me donnerais volontiers au diable, si je ne l'étais moi même.
======
Je te prie d'épargner mes poumons. - Qui veut avoir raison et possède seulement une langue, l'a certainement. Et viens ; je suis rassasié de bavardages, car si tu as raison, c'est que je préfère me taire.
======
Ainsi, je passe avec transport du désir à la jouissance, et, dans la jouissance, je regrette le désir.


🦊 https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

Chapitre 10 du Petit Prince

بخش ۱۰ شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 10 du Petit Prince

بخش ۱۰ شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre10

Il se trouvait dans la région des astéroïdes 325, 326, 327, 328, 329 et 330, Il commença donc par les visiter pour y chercher une occupation et pour s'instruire.


Le premier était habité par un roi. Le roi siégeait, habillé de pourpre et d'hermine, sur un trône très simple et cependant majestueux.



- Ah ! Voilà un sujet, s'écria le roi quand il aperçut le petit prince.


Et le petit prince se demanda


"Comment peut-il me reconnaître puisqu'il ne m'a encore jamais vu ?"


il ne savait pas que, pour les rois, le monde est très simplifié. Tous les hommes sont des sujets.


- Approche-toi que je te voie mieux, lui dit le roi qui était tout fier d'être enfin roi pour quelqu'un.


Le petit prince chercha des yeux où s'asseoir, mais la planète était tout encombrée par le magnifique manteau d'hermine. Il resta donc debout, et, comme il était fatigué, il bâilla.


- Il est contraire à l'étiquette de bâiller en présence d'un roi, lui dit le monarque. Je te l'interdis.


- Je ne peux pas m'en empêcher, répondit le petit prince tout confus. J'ai fait un long voyage et je n'ai pas dormi...


- Alors, lui dit le roi, je t'ordonne de bâiller. Je n'ai vu personne bâiller depuis des années. Les bâillements sont pour moi des curiosités. Allons ! bâille encore. C'est un ordre.


- Ça m'intimide... je ne peux plus... fit le petit prince tout rougissant.


- Hum ! hum ! répondit le roi. Alors je... je t'ordonne tantôt de bâiller et tantôt de...


Il bredouillait un peu et paraissait vexé.


Car le roi tenait essentiellement à ce que son autorité fût respectée. Il ne tolérait pas la désobéissance. C'était un monarque absolu. Mais, comme il était très bon, il donnait des ordres raisonnables.


"Si j'ordonnais, disait-il couramment, si j'ordonnais à un général de se changer en oiseau de mer, et si le général n'obéissait pas, ce ne serait pas la faute du général. Ce serait ma faute."


- Puis-je m'asseoir ? S'enquit timidement le petit prince.


- Je t'ordonne de t'asseoir, lui répondit le roi, qui ramena majestueusement un pan de son manteau d'hermine.


Mais le petit prince s'étonnait. La planète était minuscule. Sur quoi le roi pouvait-il bien régner ?


- Sire .... Lui dit-il, je vous demande pardon de vous interroger ...


- Je t'ordonne de m'interroger, se hâta de dire le roi.


- Sire... sur quoi régnez-vous ?


- Sur tout, répondit le roi, avec une grande simplicité.


- Sur tout ?


Le roi d'un geste discret désigna sa planète, les autres planètes et les étoiles.


- Sur tout ça ? dit le petit prince.


- Sur tout ça... répondit le roi.


Car non seulement c'était un monarque absolu mais c'était un monarque universel.


- Et les étoiles vous obéissent ?


- Bien sûr, lui dit le roi. Elles obéissent aussitôt. Je ne tolère pas l'indiscipline.


À suivre...

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ

Admin: @renard7
Renard Français

#بخش10

خودش را در منطقه ی اخترک های ٣٢۵ ،٣٢۶ ،٣٢٧ ،٣٢٨ ،٣٢٩ و ٣٣٠ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم
برای چيزیادگرفتن بنا کرد یکی یکی شان را سياحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال
پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعيت!
شهریار کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده بود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعيت به
حساب می آیند.

پادشاه که میدید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بيا جلو بهتر ببينيمت.
شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشيند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را
دربرگرفته بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن دره افتاد.
شاه بهش گفت: -خميازه کشيدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم.
شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگيرم. راه درازی طی کرده ام و هيچ هم نخوابيده ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خميازه بکشی. سالهاست خميازه کشيدن کسی را ندیده ام.
برایم تازگی دارد. یااالله باز هم خميازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم میکنم... دیگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من بهت امر میکنم که گاهی خميازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطيع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی ها هم هيچ نرمشی از خودش نشان
نمیداد. یک پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری بود منطقی. مثلا
خيلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغهای دریایی بشود و یارو
اطاعت نکند تقسير او نيست که، تقصير خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسيد: -اجازه میفرمایيد بنشينم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چينی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنيم بنشينی.
منتها شهریار کوچولو مانده بود حيران: آخر آن اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه
به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرمایيد که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهت امر میکنيم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرمایيد؟
پادشاه خيلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای دیگر و باقی ستاره ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسيد: -یعنی به همه ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره ها هم سربه فرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه شان بی درنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل
نمیکنيم.


ادامه دارد...

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ

Admin: @renard7
Renard Français

متن آهنگ

C'est moi, c'est l'Italien
Est-ce qu'il y a quelqu'un
Est-ce qu'il y a quelqu'une
D'ici j'entends le chien
Et si tu n'es pas morte
Ouvre-moi sans rancune
Je rentre un peu tard je sais
18 ans de retard c'est vrai
Mais j'ai trouvé mes allumettes
Dans une rue du Massachussetts
Il est fatiguant le voyage
Pour un enfant de mon âge
Ouvre-moi, ouvre-moi la porte
Io non ne posso proprio pi
Se ci sei, aprimi la porta
Non sai come stato laggi
Je reviens au logis
J'ai fais tous les mtiers
Voleur, quilibriste
Marchal des logis
Comdien, braconnier
Empereur et pianiste
J'ai connu des femmes, oui mais
Je joue bien mal aux dames, tu sais
Du temps que j'tais chercheur d'or
Elles m'ont tout pris, j'en pleure encore
Là-dessus le temps est passé
Quand j'avais le dos tourné
Ouvre-moi, ouvre-moi la porte
Io non ne posso proprio pi
Se ci sei, aprimi la porta
Diro come stato laggi
C'est moi, c'est l'Italien
Je reviens de si loin
La route tait mauvaise
Et tant d'années après
Tant de chagrins après
Je rêve d'une chaise
Ouvre, tu es là, je sais
Je suis tellement las, tu sais
Il ne me reste qu'une chance
C'est que tu n'aies pas eu ta chance
Mais ce n'est plus le même chien
Et la lumière s'éteint
Ouvrez-moi, ouvrez une porte
Io non ne posso proprio pi
Se ci siete, aprite una porta
Diro come stato laggi

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre10_2


Un tel pouvoir émerveilla le petit prince. S'il l'avait détenu lui-même, il aurait pu assister, non pas à quarante quatre, mais à soixante-douze, ou même a cent, ou même à deux cents couchers de soleil dans la même journée, sans avoir jamais à tirer sa chaise ! Et comme il se sentait un peu triste à cause du souvenir de sa petite planète abandonnée, il s'enhardit à solliciter une grâce du roi :


- Je voudrais voir un coucher de soleil... Faites-moi plaisir... Ordonnez au soleil de se coucher...


- Si j'ordonnais à un général de voler d'une fleur à l'autre à la façon d'un papillon, ou d'écrire une tragédie, ou de se changer en oiseau de mer, et si le général n'exécutait pas l'ordre reçu, qui, de lui ou de moi, serait dans son tort ?


- Ce serait vous, dit fermement le petit prince.


- Exact. Il faut exiger de chacun ce que chacun peut donner, reprit le roi. L'autorité repose d'abord sur la raison. Si tu ordonnes à ton peuple d'aller se jeter à la mer, il fera la révolution. J'ai le droit d'exiger l'obéissance parce que mes ordres sont raisonnables.


- Alors mon coucher de soleil? Rappela le petit prince qui jamais n'oubliait une question une fois qu'il l'avait posée.


- Ton coucher de soleil tu l'auras. Je l'exigerai. Mais j'attendrai, dans ma science du gouvernement, que les conditions soient favorables.


- Quand ça sera-t-il ? S'informa le petit prince.


- Hem ! hem ! Lui répondit le roi, qui consulta d'abord un gros calendrier, hem ! hem ! Ce sera, vers... vers... ce sera ce soir vers sept heures quarante ! Et tu verras comme je suis bien obéi.


Le petit prince bâilla. Il regrettait son coucher de soleil manqué, Et puis il s'ennuyait déjà un peu :


- Je n'ai plus rien à faire ici, dit-il au roi. Je vais repartir !


- Ne pars pas, répondit le roi qui était si fier d'avoir un sujet. Ne pars pas, je te fais ministre


- Ministre de quoi ?


- De... de la justice


- Mais il n'y a personne à juger


- On ne sait pas, lui dit le roi. Je n'ai pas fait encore le tour de mon royaume. Je suis très vieux, je n'ai pas de place pour un carrosse, et ça me fatigue de marcher.


Oh ! Mais j'ai déjà vu, dit le petit prince qui se pencha pour jeter encore un coup d'oeil sur l'autre côté de la planète. Il n'y a personne là-bas non plus...


- Tu te jugeras donc toi-même, lui répondit le roi. C'est le plus difficile. Il est bien plus difficile de se juger soi-même que de juger autrui. Si tu réussis à bien te juger, c'est que tu es un véritable sage.


- Moi, dit le petit prince, je puis me juger moi-même n'importe où. Je n'ai pas besoin d'habiter ici.


- Hem ! hem ! dit le roi, je crois bien que sur ma planète il y a quelque part un vieux rat. Je l'entends la nuit. Tu pourras juger ce vieux rat. Tu le condamneras à mort de temps en temps. Ainsi sa vie dépendra de ta justice. Mais tu le gracieras chaque fois pour l'économiser. Il n'y en a qu'un.


- Moi, répondit le petit prince, je n'aime pas condamner à mort, et je crois bien que je m'en vais.


- Non, dit le roi.


Mais le petit prince, ayant achevé ses préparatifs, ne voulut point peiner le vieux monarque :


- Si Votre Majesté désirait être obéie ponctuellement, elle pourrait me donner un ordre raisonnable. Elle pourrait m'ordonner, par exemple, de partir avant une minute. Il me semble que les conditions sont favorables... .


Le roi n'ayant rien répondu, le petit prince hésita d'abord, puis, avec un soupir, prit le départ.


- Je te fais mon ambassadeur, se hâta alors de crier le roi.


Il avait un grand air d'autorité.


"Les grandes personnes sont bien étranges", se dit le petit prince, en lui-même, durant son voyage.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش2

ادامه...

یک چنين قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنين قدرتی میداشت بی این که حتی
صندليش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هيچ روزی هفتاد بار و حتی صدبار و دویست بار غروب
آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول کرده بود غصه اش شد
جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم میخواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایيد امر کنيد خورشيد غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنيم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصه ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ
دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چيزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پيش از هر
چيز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بيندازند تو دریا انقلاب میکنند. حق
داریم توقع اطاعت داشته باشيم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هيچ وقت چيزی را که پرسيده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امریه اش را صادر میکنيم. منتها با شَمِّ حکمرانی مان منتظریم زمينه اش
فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم می شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشم های خودت
میبينی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهریار کوچولو خميازه کشيد. از این که تماشای آفتاب غروب از کيسه اش رفته بود تاسف میخورد. از آن
گذشته دلش هم کمی گرفته بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر اینجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعيت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت میکنيم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نيست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده ایم. خيلی پير شدهایم، برای کالسکه جا
نداریم. پياده روی هم خسته مان میکند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بيندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده ام، آن طرف
هم دیارالبشری نيست.
پادشاه بهش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از
محاکمه کردن دیگران خيلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود
یک فرزانه ی تمام عياری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتياجی است این جا بمانم؟
پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر میکنيم یک جایی تو اخترک ما یک موش پير هست. صدایش را شب ها
میشنویم. میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاه گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او
به عدالت تو بستگی پيدا میکند. گيرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا هميشه زیر چاق داشته باشيش. آخر
یکی بيشتر نيست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی آید. فکر میکنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آماده ی حرکت شده بود و ضمنا هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پير
بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مایلند اوامرشان دقيقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانه ای در مورد بنده صادر بفرمایند.
مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقيقه راه بيفتم. تصور میکنم زمينه اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفير خودمان فرمودیمت!
حالت بسيار شکوه مندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چقدر عجيبند!

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

La suite du chapitre 10 du Petit Prince

ادامه بخش ۱۰ شازده کوچولو

👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
La suite du chapitre 10 du Petit Prince

ادامه بخش ۱۰ شازده کوچولو

👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Citation

🦊 https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
#Citation

🦊 https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre11

La seconde planète était habitée par un vaniteux.


- Ah ah ! Voilà la visite d'un admirateur.

S'écria de loin le vaniteux dès qu'il aperçut le petit prince. Car, pour les vaniteux, les autres hommes sont des admirateurs.

- Bonjour, dit le petit prince. Vous avez un drôle de chapeau.

- C'est pour saluer, lui répondit le vaniteux. C'est pour saluer quand on m'acclame. Malheureusement il ne passe jamais personne par ici.

- Ah oui ? dit le petit prince qui ne comprit pas.

- Frappe tes mains l'une contre l'autre, conseilla donc le vaniteux.

Le petit prince frappa ses mains l'une contre l'autre. Le vaniteux salua modestement en soulevant son chapeau.

Ça c'est plus amusant que la visite au roi, se dit en, lui-même le petit prince. Et il recommença de frapper ses mains l'une contre l'autre. Le vaniteux recommença de saluer en soulevant son chapeau.

Après cinq minutes d'exercice le petit prince se fatigua de la monotonie du jeu

Et pour que le chapeau tombe, demanda-t-il, -que faut-il faire ?

Mais le vaniteux ne l'entendit pas. Les vaniteux n'entendent jamais que les louanges.

Est-ce que tu m'admires vraiment beaucoup ? demanda-t-il au petit prince.

- Qu'est-ce que signifie admirer ?

- Admirer signifie reconnaître que je suis l'homme le plus beau, le mieux habillé, le plus riche et le plus intelligent de la planète.

- Mais tu es seul sur ta planète

- Fais-moi ce plaisir. Admire-moi quand même

- Je t'admire, dit le petit prince, en haussant un peu les épaules, mais en quoi cela peut-il bien t'intéresser ?


Et le petit prince s'en fut.

"Les grandes personnes sont décidément bien bizarres", se dit-il simplement en lui-même durant son voyage.


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش11

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به به! این هم یک ستایشگر که دارد میآید
مرا ببيند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غریبی سرتان گذاشته اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله ی ستایشگرهایم بلند میشود.
گيرم متاسفانه تنابنده ای گذارش به این طرف ها نمیافتد.
شهریار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خيلی بيشتر از دیدنِ پادشاه است». و دوباره بنا کرد
دست زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقيقه ای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار باید کرد که کلاه
از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آنها جز ستایش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از شهریار کوچولو پرسيد: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسين نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسين یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش قيافه ترین و خوش پوش ترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نيمچه شانه ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب
است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چقدر
عجيبند!


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

Chapitre 11 du Petit Prince

بخش 11 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆👆
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 11 du Petit Prince

بخش 11 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆👆
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

❕ #Expression

Jouer gros jeu

Signification:
Prendre de gros risques
خطر کردن، با دم شیر بازی کردن

Exemple:
Ne pas terminer ses études, c'est jouer gros jeu.

تمام نکردن تحصیلات خطر بزرگی است.

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

Chapitre 12 du Petit Prince

بخش 12 از شازده کوچولو
👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 12 du Petit Prince

بخش 12 از شازده کوچولو
👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre12

La planète suivante était habitée par un buveur. Cette visite fut très courte mais elle plongea le petit prince dans une grande mélancolie :



- Que fais-tu là ? dit-il au buveur, qu'il trouva installé en silence devant une collection de bouteilles vides et une collection de bouteilles pleines.


- Je bois, répondit le buveur, d'un air lugubre.


- Pourquoi bois-tu ? Lui demanda le petit prince.


- Pour oublier, répondit le buveur.


- Pour oublier quoi ? S'enquit le petit prince qui déjà le plaignait.


- Pour oublier que j'ai honte, avoua le buveur en baissant la tête.


- Honte de quoi ? S'informa le petit prince qui désirait le secourir.


- Honte de boire ! Acheva le buveur qui s'enferma définitivement dans le silence.


Et le petit prince s'en fut, perplexe.


"Les grandes personnes sont décidément très très bizarres", se disait-il en lui-même durant le voyage.

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش12

تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به میخواره که صُم بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری
میکنی؟
میخواره با لحن غم زده ای جواب داد: -مِی میزنم.
شهریار کوچولو پرسيد: -مِی میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را میانداخت پایين گفت: -سر شکستگيم را.
شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان
جور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چقدر عجيبند!

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

همه چیز را مثل یک هدیه ببین و سپس در گذر زمان همه چیز این چنین خواهند شد.

🦊 @renardfrancais

Admin: @renard7
همه چیز را مثل یک هدیه ببین و سپس در گذر زمان همه چیز این چنین خواهند شد.

🦊 @renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre13

La quatrième planète était celle du businessman. Cet homme était si occupé qu'il ne leva même pas la tête à l'arrivée du petit prince.



- Bonjour, lui dit celui-ci. Votre cigarette est éteinte.


- Trois et deux font cinq. Cinq et sept douze. Douze et trois quinze. Bonjour. Quinze et sept vingt-deux. Vingt-deux et six vingt-huit. Pas le temps de la rallumer. Vingt-six et cinq trente et un. Ouf ! Ça fait donc cinq cent un millions six cent vingt-deux mille sept cent trente et un.


- Cinq cents millions de quoi ?


- Hein? Tu es toujours là ? Cinq cent un millions de... je ne sais plus... J'ai tellement de travail ! Je suis sérieux, moi, je ne m'amuse pas à des balivernes ! Deux et cinq sept...

- Cinq cent un millions de quoi ? Répéta le petit prince qui jamais de sa vie n'avait renoncé à une question, une fois qu'il l'avait posée.


Le businessman leva la tête


- Depuis cinquante-quatre ans que j'habite cette planète-ci, je n'ai été dérangé que trois fois. La première fois ç'a été, il y a vingt-deux ans, par un hanneton qui était tombé Dieu sait d'où. Il répandait un bruit épouvantable, et j 'ai fait quatre erreurs dans une addition. La seconde fois ç'a été, il y a onze ans, par une crise de rhumatisme. Je manque d'exercice. Je n'ai pas le temps de flâner. Je suis sérieux, moi. La troisième fois... la voici ! Je disais donc cinq cent un millions...


- Millions de quoi ?


Le businessman comprit qu'il n'était point d'espoir de paix :


- Millions de ces petites choses que l'on voit quelquefois dans le ciel.


- Des mouches ?


- Mais non, des petites choses qui brillent.


- Des abeilles ?


- Mais non. Des petites choses dorées qui font rêvasser les fainéants. Mais je suis sérieux, moi ! Je n'ai pas le temps de rêvasser.


- Ah ! Des étoiles ?


- C'est bien ça. Des étoiles.


- Et que fais-tu de cinq cents millions d'étoiles ?
Renard Français

- Cinq cent un millions six cent vingt-deux mille sept cent trente et un. Je suis sérieux, moi, je suis précis.


- Et que fais-tu de ces étoiles ?


- Ce que j'en fais ?


- Oui.


- Rien. Je les possède.


- Tu possèdes les étoiles ?


- Oui.


- Mais j'ai déjà vu un roi qui...


- Les rois ne possèdent pas. Ils"règnent"sur. C'est très différent.


- Et à quoi cela te sert-il de posséder les étoiles


- ça me sert à être riche.


- Et à quoi cela te sert-il d'être riche ?


- À acheter d'autres étoiles, si quelqu'un en trouve.


"Celui-là, se dit en lui-même le petit prince, il raisonne un peu comme mon ivrogne."


Cependant il posa encore des questions :


- Comment peut-on posséder les étoiles ?


- À qui sont-elles ? Riposta, grincheux, le businessman.


- Je ne sais pas. À personne.


- Alors elles sont à moi, car j'y ai pensé le premier


- Ça suffit ?


- Bien sûr. Quand tu trouves un diamant qui n'est à personne, il est à toi. Quand tu trouves une île qui n'est à personne, elle est à toi. Quand tu as une idée le premier, tu la fais breveter : elle est à toi. Et moi je possède les étoiles, puisque jamais personne avant moi n'a songé à les posséder.


- Ça c'est vrai, dit le petit prince. Et qu'en fais-tu ?


- Je les gère. Je les compte et je les recompte, dit le businessman. C'est difficile. Mais je suis un homme sérieux !


Le petit prince n'était pas satisfait encore.


- Moi, si je possède un foulard, je puis le mettre autour de mon cou et l'emporter. Moi, si je possède une fleur, je puis cueillir ma fleur et l'emporter. Mais tu ne peux pas cueillir les étoiles !


- Non, mais je puis les placer en banque.


- Qu'est-ce que ça veut dire ?


- ça veut dire que j'écris sur un petit papier le nombre de mes étoiles. Et puis j'enferme à clef ce papier là dans un tiroir.


- Et c'est tout ?


- Ça suffit !


"C'est amusant, pensa le petit prince. C'est assez poétique. Mais ce n'est pas très sérieux."


Le petit prince avait sur les choses sérieuses des idées très différentes des idées des grandes personnes.


- Moi, dit-il encore, je possède une fleur que j'arrose tous les jours. Je possède trois volcans que je ramone toutes les semaines. Car je ramone aussi celui qui est éteint. On ne sait jamais. C'est utile à mes volcans, et c'est utile à ma fleur, que je les possède. Mais tu n'es pas utile aux étoiles.


Le businessman ouvrit la bouche mais né trouva rien à répondre, et le petit prince s'en fut.


"Les grandes personnes sont décidément tout à fait extraordinaires", se disait-il simplement en lui-même durant le voyage.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش13

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت پيشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتی
سرش را هم بلند نکرد.

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش سيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش
بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش میکند
پانصدویک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد ميليون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک ميليون چيز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی
هستم و با حرفهای هشت من نه شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چيزی میپرسيد دیگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد:
-پانصد و یک ميليون چی؟
تاجر پيشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه اش سه بار گرفتار مودماغ شده ام. اوليش بيست و دو
سال پيش یک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پيدایش شد. صدای وحشتناکی از خودش در
میآورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه ی دوم یازده سال پيش بود که استخوان درد
بیچاره ام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت یللی تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا
بودم؟ پانصد و یک ميليون و...
-این همه ميليون چی؟
تاجرپيشه فهميد که نباید اميد خلاصی داشته باشد. گفت: -ميليونها از این چيزهای کوچولویی که پاره ای وقتها تو هوا دیده میشود.
-مگس؟
-نه بابا. این چيزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همين چيزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گيرم من شخصا آدمی هستم
جدی که وقتم را صرف خيالبافی نمیکنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد و یک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقيق.
-خب، به چه دردت میخورند؟
-به چه دردم میخورند؟
-ها.
-هيچی تصاحبشان میکنم.
-ستارهها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه ها تصاحب نمیکنند بلکه بهش «سلطنت» میکنند. این دو تا با هم خيلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستارهای پيدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود این
باز ازش پرسيد:
-چه جوری میشود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -این ستارهها مال کیاند؟
-چه میدانم؟ مال هيچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همين کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزیرهای کشف
کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کله ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به
اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستاره ها را برای این صاحب شده ام که پيش از من هيچ
کس به فکر نيفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه اش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پيشه گفت: -اداره شان میکنم، همين جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است
ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسيار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم میتوانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته
باشم میتوانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچينی!
-نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره هایم را رو یک تکه کاغذ مینویسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
-همه اش همين؟
-آره همين کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جدیش بشود
گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای یک بار پاک و
دوده گيریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این
حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل این که من صاحبشان باشم فایده دارد. تو چه فایدهای به حال
ستاره ها داری؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور
که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

Chapitre 13 de Petit Prince

بخش 13 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆👆

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 13 de Petit Prince

بخش 13 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆👆

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

MAMAN


Oui...
C'est presque impossible d'expliquer, d'exprimer qui est la mère...
Ce qu'a fait la mère...
Ma mère! Ne m'en veux pas si je te tutoie!
Ma mère! Tu m'as nourri de ton propre sang...
Tu m'as offert ta propre vie!
Tu m'as sacrifié ta jolie jeunesse...
Oui c'est toi dont en parlant je ne puis m'empêcher les larmes de couler...
Tu n'as pas de sommeil quand je suis malade...
Quand je rentre tard...
À la maison...
C'est bien toi qui m'aimes et qui n'attends rien de ma part...
Je m'adresse à toi mes plus jolis mots...
Oui je sais bien... Qu'ils ne valent rien...
Ces mots si banals devant le coeur que tu as...
Non ma mère non...
Je ne puis imaginer le monde...
Même pour une seconde...
Sans tes mains sans ton existence...
Tu es mon calme ma seule référence...
J'étais bien trop bête qui cherchais amour...
Qui ne savais que c'est dans tes bras que je le trouverai...
Tu es le sujet de la conversation! Quel bon sujet! Quel beau sujet!
Quelle belle conversation que je ne veux pas m'en finir...
Tu es sans doute la plus gentille dans le monde entier...
Tu es à mes côtés et tu me manques toujours...
Toi que je te manque dans deux heures de mon absence...
Quoi de plus joli que je te dis: "je t'aime"?
Maman! Je t'aime!❤️

POÈTE: Renard

@renardfrancais

Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

Je vous prie de ne pas recopier sans mentionner le nom de poète et la source d'apparition!
Merci à vous mes compagnons!

خواهشا، خواهشا، بدون ذکر منبع کپی نشه!
بنا به قانون انسانیت اگر کپی می کنید با ذکر منبع و شاعر باشه.
مرسی از همراهی دوستای بااحساس آشنا و ناشناس!
🦊Renard
@renard7
Renard Français

Chapitre 14 du Petit Prince

بخش 14 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 14 du Petit Prince

بخش 14 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre14

La cinquième planète était très curieuse. C'était la plus petite de toutes. Il y avait là juste assez de place pour loger un réverbère et un allumeur de réverbères. Le petit prince ne parvenait pas à s'expliquer à quoi pouvaient servir, quelque part dans le ciel, sur une planète sans maison, ni population, un réverbère et un allumeur de réverbères. Cependant il se dit en lui-même :

"Peut-être bien que cet homme est absurde. Cependant il est moins absurde que le roi, que le vaniteux, que le businessman et que le buveur. Au moins son travail a-t-il un sens. Quand il allume son réverbère, c'est comme s'il faisait naître une étoile de plus, ou une fleur. Quand il éteint son réverbère, ça endort la fleur ou l'étoile. C'est une occupation très jolie. C'est véritablement utile puisque c'est joli."

Lorsqu'il aborda la planète il salua respectueusement l'allumeur :

- Bonjour. Pourquoi viens-tu d'éteindre ton réverbère ?

- C'est la consigne, répondit l'allumeur. Bonjour.

- Qu'est-ce que la consigne ?

- C'est d'éteindre mon réverbère. Bonsoir. Et il le ralluma.

- Mais pourquoi viens-tu de le rallumer ?

- C'est la consigne, répondit l'allumeur.

- Je ne comprends pas, dit le petit prince.

- Il n'y a rien à comprendre, dit l'allumeur. La consigne c'est la consigne. Bonjour.

Et il éteignit son réverbère.

Puis il s'épongea le front avec un mouchoir à carreaux rouges.

- Je fais là un métier terrible. C'était raisonnable autrefois. J'éteignais le matin et j'allumais le soir. J'avais le reste du jour pour me reposer, et le reste de la nuit pour dormir...

- Et, depuis cette époque, la consigne a changé?

- La consigne n'a pas changé, dit l'allumeur. C'est bien là le drame ! La planète d'année en année a tourné de plus en plus vite, et la consigne n'a pas changé

- Alors ? dit le petit prince.

- Alors maintenant qu'elle fait un tour par minute, je n'ai plus une seconde de repos. J'allume et j'éteins une fois par minute !

- Ça c'est drôle ! Les jours chez toi durent une minute !

- Ce n'est pas drôle du tout, dit l'allumeur. Ça fait déjà un mois que nous parlons ensemble.

- Un mois ?

Oui. Trente minutes. Trente jours ! Bonsoir.

Et il ralluma son réverbère.

Le petit prince le regarda et aima cet allumeur qui était tellement fidèle à la consigne. Il se souvint des couchers de soleil que lui-même allait autrefois chercher, en tirant sa chaise. Il voulut aider son ami :

- Tu sais... je connais un moyen de te reposer quand tu voudras...

- Je veux toujours, dit l'allumeur.

Car on peut être, à la fois, fidèle et paresseux.

Le petit prince poursuivit :

- Ta planète est tellement petite que tu en fais le tour en trois enjambées. Tu n'as qu'à marcher assez lentement pour rester toujours au soleil. Quand tu voudras te reposer tu marcheras... et le jour durera aussi longtemps que tu voudras.

- ça ne m'avance pas à grand-chose, dit l'allumeur. Ce que j'aime dans la vie, c'est dormir.

- Ce n'est pas de chance, dit le petit prince.

- Ce n'est pas de chance, dit l'allumeur. Bonjour.

Et il éteignit son réverbère.

"Celui-là, se dit le petit prince, tandis qu'il poursuivait plus loin son voyage, celui-là serait méprisé par tous les autres, par le roi, par le vaniteux, par le buveur, par le businessman. Cependant, c'est le seul qui ne me paraisse pas ridicule. C'est, peut-être, parce qu'il s'occupe d'autre chose que de soi-même."

Il eut un soupir de regret et se dit encore

"Celui-là est le seul dont j'eusse pu faire mon ami.

Mais sa planète est vraiment trop petite. Il n'y a pas de place pour deux..."

Ce que le petit prince n'osait pas s'avouer, c'est qu'il regrettait cette planète bénie à cause, surtout, des mille quatre cent quarante couchers de soleil par vingt-quatre heures !


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش14

اخترکِ پنجم چيز غریبی بود. از همه ی اخترکهای دیگر کوچکتر بود، یعنی فقط به اندازه ی یک فانوس پایه دار و
یک فانوسبان جا داشت.

شهریار کوچولو از این راز سر در نياورد که یک جا ميان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه ای روش هست نه
آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خيلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته
کم عقل تر نيست. دست کم کاری که میکند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن میکند عينهو مثل این
است که یک ستاره ی دیگر یا یک گل به دنيا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل یا ستاره ای را
میخواباند. سرگرمی زیبایی است و چيزی که زیبا باشد بی گفت وگو مفيد هم هست.
وقتی رو اخترک پایين آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنی یی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جان فرسایی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم.
باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و
تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سياره دقيقه ای یک بار دور خودش میگردد دیگر من یک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقه ای یک
بار فانوس را روشن میکنم یک بار خاموش.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همه اش یک دقيقه طول میکشد!
فانوسبان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط میکنيم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقيقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست میدارد.
یادِ آفتاب غروب هایی افتاد که آن وقتها خودش با جابه جا کردن صندليش دنبال میکرد. برای این که دستی زیر
بال دوستش کرده باشد گفت:
-میدانی؟ یک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی یک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم
است یواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی
شروع میکنی به راهرفتن... به این ترتيب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش میآید.
فانوسبان گفت: -این کار گره ای از بدبختی من وا نمیکند. تنها چيزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت
خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهای دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را میدیدند
دستش میانداختند و تحقيرش میکردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کمتر از کار آنها بی معنی و
مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چيزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشيد و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است
و دو نفر روش جا نمیگيرند.
چيزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و
چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.


Admin: @renard7

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

متن آهنگ
Adieu

Tu ris si mal, tu ris de vide

Des tâches de vin sur ta chemise

Qui a deux boutons éclatés

Sur ton corps qui me repoussait

Tu fais l’amour en deux poussées

L'amant, le manque et la tournée

Et pendant que tu t’articules

Moi je soupire et toi, tu meurs

 

Menaces de partir

Parce que je hurle

Quand tu chantes tes souvenirs

Eh bien chéri

Prends donc la porte

Car tu sais que plus rien ne me va

 

Mais dis moi adieu demain

Mais dis moi adieu en chemin

Va voir les autres, je n’en pense rien

Je t’ai aimé et je t’assure que c’est la fin

 

Crois-tu pouvoir enfin me dire

Que tu veux bien qu’on reste amis

Non c’est gentil, ça va comme ça

Des amis j’en ai plein déjà

Je n’aurai donc plus à t’entendre

Rentrer la nuit quand j’attends l’aube

Qui arrive en poussant les heures

Moi je me lève et toi, tu meurs

 

Menaces de partir

Parce que je hurle

Quand tu chantes tes souvenirs

Eh bien chéri

Prends donc la porte

Car tu sais que plus rien ne me va

 

Mais dis moi adieu demain

Mais dis moi adieu en chemin

Va voir les autres, je n’en pense rien

Je t’ai aimé et je t’assure que c’est la fin

 

Mais dis moi adieu demain

Mais dis moi adieu en chemin

Va voir les autres, je n’en pense rien

Je t’ai aimé et je t’assure que c’est la fin

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

ترجمه ی انگلیسی

Goodbye

You laugh so badly, you laugh emptily

Wine stains on your shirt

That have two exploding spots

On your body that pushed me away

You make love in two thrusts

The lover, the lack and the round

And while you're articulating yourself

Me, I sigh and you die

 

Threats of leaving

Because I scream

When you sing your memories

Really dear

Take the door therefore

Because you know that nothing goes with my anymore

 

But say goodbye to me tomorrow

But say goodbye to me on the way

Go and see the others, I don't think anything of it

I loved you and I assure you it's the end

 

Do you think that you're finally able to say to me

That you really want us to stay friends

No, its kind, it works like that

I already have lots of friends

I will therefore not have anything more to hear from you

To re-enter the night, when I wait for the dawn

That arrives pushing the hours

I get up and you die

 

Threats of leaving

Because I scream

When you sing your memories

Really dear

Take the door therefore

Because you know that nothing goes

 

But say goodbye to me tomorrow

But say goodbye to me on the way

Go and see the others, I don't think anything of it

I loved you and I assure you it's the end

 

But say goodbye to me tomorrow

But say goodbye to me on the way

Go and see the others, I don't think anything of it

I loved you and I assure you it's the end


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

تا زندگی هست، امید باید داشت.

🦊 @renardfrancais

Admin: @renard7
تا زندگی هست، امید باید داشت.

🦊 @renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre 15

La sixième planète était une planète dix fois plus vaste. Elle était habitée par un vieux Monsieur qui écrivait d'énormes livres.


- Tiens ! Voilà un explorateur ! S'écria-t-il, quand il aperçut le petit prince.


Le petit prince s'assit sur la table et souffla un peu. Il avait déjà tant voyagé !



- D'où viens-tu ? Lui dit le vieux Monsieur.


- Quel est ce gros livre ? dit le petit prince. Que faites-vous ici ?


- Je suis géographe, dit le vieux Monsieur.


- Qu'est-ce qu'un géographe ?


- C'est un savant qui connaît où se trouvent les mers, les fleuves, les villes, les montagnes et les déserts.


- Ça c'est bien intéressant, dit le petit prince. Ça c'est enfin un véritable métier ! Et il jeta un coup d'oeil autour de lui sur la planète du géographe. Il n'avait jamais vu encore une planète aussi majestueuse.


- Elle est bien belle, votre planète. Est-ce qu'il y a des océans ?


- Je ne puis pas le savoir, dit le géographe'


- Ah ! (Le petit prince était déçu.) Et des montagnes ?


- Je ne puis pas le savoir, dit le géographe.


- Et des villes et des fleuves et des déserts ?


- Je ne puis pas le savoir non plus, dit le géographe.


- Mais vous êtes géographe !


- C'est exact, dit le géographe, mais je ne suis pas explorateur. Je manque absolument d'explorateurs. Ce n'est pas le géographe qui va faire le compte des villes, des fleuves, des montagnes, des mers, des océans et des déserts. Le géographe est trop important pour flâner. Il ne quitte pas son bureau. Mais il y reçoit les explorateurs. Il les interroge, et il prend en note leurs souvenirs. Et si les souvenirs de l'un d'entre eux lui paraissent intéressants, le géographe fait faire une enquête sur la moralité de l'explorateur.


- Pourquoi ça ?


- Parce qu'un explorateur qui mentirait entraînerait des catastrophes dans les livres de géographie. Et aussi un explorateur qui boirait trop.


- Pourquoi ça ? fit le petit prince.


- Parce que les ivrognes voient double. Alors le géographe noterait deux montagnes là où il n'y en a qu'une seule.


- Je connais quelqu'un, dit le petit prince, qui serait mauvais explorateur.


- C'est possible. Donc, quand la moralité de l'explorateur paraît bonne, on fait une enquête sur sa découverte.


- On va voir ?


- Non. C'est trop compliqué. Mais on exige de l'explorateur qu'il fournisse des preuves. S'il s'agit par exemple de la découverte d'une grosse montagne, on exige qu'il en rapporte de grosses pierres.


Le géographe soudain s'émut.


- Mais toi, tu viens de loin ! Tu es explorateur ! Tu vas me décrire ta planète !


Et le géographe, ayant ouvert son registre, tailla son crayon. On note d'abord au crayon les récits des explorateurs. On attend, pour noter à l'encre, que l'explorateur ait fournie des preuves.
Renard Français

- Alors ? Interrogea le géographe.


- Oh ! Chez moi, dit le petit prince, ce n'est pas très intéressant, c'est tout petit. J'ai trois volcans. Deux volcans en activité, et un volcan éteint. Mais on ne sait jamais.


- On ne sait jamais, dit le géographe.


- J'ai aussi une fleur.


- Nous ne notons pas les fleurs, dit le géographe.


- Pourquoi ça ! C'est le plus joli !


- Parce que les fleurs sont éphémères.


- Qu'est-ce que signifie"éphémère"?


- Les géographies, dit le géographe, sont les livres les plus précieux de tous les livres. Elles ne se démodent jamais. Il est très rare qu'une montagne change de place. Il est très rare qu'un océan se vide de son eau. Nous écrivons des choses éternelles.


- Mais les volcans éteints peuvent se réveiller, interrompit le petit prince. Qu'est-ce que signifie"éphémère"?


- Que les volcans soient éteints ou soient éveillés, ça revient au même pour nous autres, dit le géographe. Ce qui compte pour nous, c'est la montagne. Elle ne change pas.


- Mais qu'est-ce que signifie"éphémère"? répéta le petit prince qui, de sa vie, n'avait renoncé à une question, une fois qu'il l'avait posée.


- Ça signifie"qui est menacé de disparition prochaine".


- Ma fleur est menacée de disparition prochaine ?


- Bien sûr.


"Ma fleur est éphémère, se dit le petit prince, et elle n'a que quatre épines pour se défendre contre le monde ! Et je l'ai laissée toute seule chez moi !"


Ce fut là son premier mouvement de regret. Mais il reprit courage :


Que me conseillez-vous d'aller visiter ? demanda-


La planète Terre, lui répondit le géographe. Elle a une bonne réputation...


Et le petit prince s'en fut, songeant à sa fleur.

@renardfrancais
Renard Français

#بخش15

اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپيره ای توش بود که کتاب های کَت وکلفت مینوشت.
همين که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب ميز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پيره بهش گفت: -از کجا می آیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما اینجا چه کار میکنيد؟
آقا پيره گفت: -من جغرافی دانم.
-جغرافی دان چه باشد؟
-جغرافی دان به دانشمندی می گویند که جای دریاها و رودخانه ها و شهرها و کوه ها و بيابان ها را میداند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافیدان، این سو و آنسو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده بود.
-اخترکتان خيلی قشنگ است. اقيانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه طور؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بيابان؟
جغرافی دان گفت: از اینها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافی دانيد؟
جغرافی دان گفت: -درست است ولی کاشف که نيستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی دان
نيست که دوره بيفتد برود شهرها و رودخانه ها و کوه ها و دریاها و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد. مقام
جغرافی دان برتر از آن است که دوره بيفتد و ول بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بيرون نمیگذارد بلکه کاشف ها را آن
تو میپذیرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان یادداشت بر میدارد و اگر خاطرات یکی از آنها به نظرش
جالب آمد دستور میدهد روی خُلقيات آن کاشف تحقيقاتی صورت بگيرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده گو باشد کار کتابهای جغرافيا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل
پياله باشد.
-آن دیگر چرا؟
-چون آدمهای دائمالخمر همه چيز را دوتا میبينند. آن وقت جغرافیدان برمیدارد جایی که یک کوه
بيشتر نيست مینویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را میشناسم که کاشف هجوی از آب در میآید.
-بعيد نيست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نيست تحقيقاتی هم روی کشفی که کرده
انجام میگيرد.
-یعنی میروند میبينند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف میخواهند دليل بياورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در
ميان بود ازش میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه رو کند.
جغرافی دان ناگهان به هيجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری میآیی! تو کاشفی! باید چند و چون
اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشيد. معمولا خاطرات کاشف ها را اول بامداد یادداشت
میکنند و دست نگه میدارند تا دليل اقامه کند، آن وقت با جوهر مینویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چيز چندان جالبی ندارد. آخر خيلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که
دوتاش فعال است یکيش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی دان هم گفت: -آدم چه میداند چه پيش میآید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمیکنيم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گلها فانی اند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافیدان گفت: -کتابهای جغرافيا از کتابهای دیگر گران بهاترست و هيچ وقت هم از اعتبار نمیافتد. بسيار
به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسيار به ندرت ممکن است آب یک اقيانوس خالی شود. ما فقط
چيزهای پایدار را مینویسيم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو بيدار بشوند. فانی را نگفتيد یعنی چه؟
جغرافیدان گفت: -آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمیکند. آنچه به حساب میآید
خود کوه است که تغيير پيدا نمیکند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چيزی از کسی میپرسيد دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -
فانی یعنی چه؟
-یعنی چيزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود میشود؟
-البته که میشود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنيا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هيچی ندارد، و
آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده ام!»
این اولين باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسيد: -شما به من
دیدن کجا را توصيه میکنيد؟
جغرافیدان بهش جواب داد: -سياره ی زمين. شهرت خوبی دارد...
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.

@renardfrancais
Renard Français

Chapitre 15 du Petit Prince

بخش 15 شازده کوچولو
👆👆👆👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 15 du Petit Prince

بخش 15 شازده کوچولو
👆👆👆👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

❕ #Expression

Mon oeil!

Signification:

Exclamation pour signifier l‘incrédulité

باورم نمیشه!
دروغ میگی!

Exemple:
Ton histoire de pêche. Mon oeil!
داستان ماهی گیریت! عجب!

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 16 du Petit Prince

بخش 16 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Chapitre 16 du Petit Prince

بخش 16 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#Chapitre16

La septième planète fut donc la Terre. La Terre n'est pas une planète quelconque ! On y compte cent onze rois (en n'oubliant pas, bien sûr, les rois nègres), sept mille géographes, neuf cent mille businessman, sept millions et demi d'ivrognes, trois cent onze millions de vaniteux, c'est-à-dire environ deux milliards de grandes personnes.


Pour vous donner une idée des dimensions de la Terre je vous dirai qu'avant l'invention de l'électricité on y devait entretenir, sur l'ensemble des six continents, une véritable armée de quatre cent soixante-deux mille cinq cent onze allumeurs de réverbères.


Vu d'un peu loin ça faisait un effet splendide. Les mouvements de cette armée étaient réglés comme ceux d'un ballet d'opéra. D'abord venait le tour des allumeurs de réverbères de Nouvelle-Zélande et d'Australie. Puis ceux-ci, ayant allumé leurs lampions, s'en allaient dormir. Alors entraient à leur tour dans la danse les allumeurs de réverbères de Chine et de Sibérie. Puis eux aussi s'escamotaient dans les coulisses. Alors venait le tour des allumeurs de réverbères de Russie et des Indes. Puis de ceux d'Afrique et d'Europe. Puis de ceux d'Amérique du Sud. Puis de ceux d'Amérique du Nord. Et jamais ils ne se trompaient dans leur ordre d'entrée en scène. C'était grandiose.


Seuls, l'allumeur de l'unique réverbère du pôle Nord, et son confrère de l'unique réverbère du pôle Sud, menaient des vies d'oisiveté et de nonchalance : ils travaillaient deux fois par an.


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

#بخش16

لاجرم، زمين، سيارهی هفتم شد.
زمين، فلان و بهمان سياره نيست. رو پهنهی زمين یکصد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه ی پادشاهان
سياهپوست)، هفت هزار جغرافیدان، نهصد هزار تاجرپيشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بيست و دو کرور
خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو ميليارد آدم بزرگ زندگی میکند. برای آنکه از حجم زمين مقياسی به
دستتان بدهم بگذارید بهتان بگویم که پيش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهی زمين وسایل
زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوسبان را تامين کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خيلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله ی تو اپرا مرتب و منظم
بود. اول از همه نوبت فانوسبانهای زلاندنو و استراليا بود. اینها که فانوسهاشان را روشن میکردند،
میرفتند میگرفتند میخوابيدند آن وقت نوبت فانوسبانهای چين و سيبری میرسيد که به رقص درآیند. بعد،
اینها با تردستی تمام به پشت صحنه میخزیدند و جا را برای فانوسبانهای ترکيه و هفت پَرکَنِه ی هند خالی
می کردند. بعد نوبت به فانوسبانهای آمریکای جنوبی میشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهای افریقا و اروپا
میرسد و بعد نوبت فانوسبانهای آمریکای شمالی بود. و هيچ وقتِ خدا هم هيچکدام اینها در ترتيب
ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمیشدند. چه شکوهی داشت! ميان این جمع عظيم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ
قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی میگذراندند:
آخر آنها سالی به سالی همه اش دو بار کار میکردند.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RsDKMhDUpL5ZQ
Renard Français

❕ #Expression

De main de maître

Signification:
De grande habileté
استادانه، با مهارت زیاد

Exemple:
Le nouveau groupe de rock a présenté un spectacle de main de maître.

گروه جدید راک یک نمایش ماهرانه ارائه داد.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre 17

Quand on veut faire de l'esprit, il arrive que l'on mente un peu. Je n'ai pas été très honnête en vous parlant des allumeurs de réverbères. Je risque de donner une fausse idée de notre planète à ceux qui ne la connaissent pas. Les hommes occupent très peu de place sur la terre. Si les deux milliards d'habitants qui peuplent la terre se tenaient debout et un peu serrés, comme pour un meeting, ils logeraient aisément sur une place publique de vingt milles de long sur vingt milles de large. On pourrait entasser l'humanité sur le moindre petit îlot du Pacifique.

Les grandes personnes, bien sûr, ne vous croiront pas. Elles s'imaginent tenir beaucoup de place. Elles se voient importantes comme des baobabs. Vous leur conseillerez donc de faire le calcul. Elles adorent les chiffres : ça leur plaira. Mais ne perdez pas votre temps à ce pensum. C'est inutile. Vous avez confiance en moi.

Le petit prince, une fois sur terre, fut donc bien surpris de ne voir personne. Il avait déjà peur de s'être trompé de planète, quand un anneau couleur de lune remua dans le sable.

- Bonne nuit, fit le petit prince à tout hasard.

- Bonne nuit, fit le serpent.

- Sur quelle planète suis-je tombé ? demanda le petit prince.

- Sur la Terre, en Afrique, répondit le serpent.

- Ah ! ... Il n'y a donc personne sur la Terre ?

- Ici c'est le désert. Il n'y a personne dans les déserts. La Terre est grande, dit le serpent.

Le petit prince s'assit sur une pierre et leva les yeux vers le ciel :

- Je me demande, dit-il, si les étoiles sont éclairées afin que chacun puisse un jour retrouver la sienne. Regarde ma planète. Elle est juste au-dessus de nous... Mais comme elle est loin !

- Elle est belle, dit le serpent. Que viens-tu faire ici ?

- J'ai des difficultés avec une fleur, dit le petit prince.

- Ah ! fit le serpent.

Et ils se turent.

- Où sont les hommes ? reprit enfin le petit prince. On est un peu seul dans le désert...

- On est seul aussi chez les hommes, dit le serpent.

Le petit prince le regarda longtemps :


- Tu es une drôle de bête, lui dit-il enfin, mince comme un doigt...

- Mais je suis plus puissant que le doigt d'un roi, dit le serpent.

Le petit prince eut un sourire


- Tu n'es pas bien puissant... tu n'as même pas de Pattes... tu ne Peux même pas voyager.

- Je puis t'emporter plus loin qu'un navire, dit le serpent.

Il s'enroula autour de la cheville du petit prince, comme un bracelet d'or :

- Celui que je touche, je le rends à la terre dont il est sorti, dit-il encore. Mais tu es pur et tu viens d'une étoile...

Le petit prince ne répondit rien.

- Tu me fais pitié, toi si faible, sur cette Terre de granit. Je puis t'aider un jour si tu regrettes trop ta planète. Je puis ...

- Oh ! J'ai très bien compris, fit le petit prince, mais pourquoi parles-tu toujours par énigmes ?

- Je les résous toutes, dit le serpent.

Et ils se turent.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#بخش17

آدمی که اهل اظهار لحيه باشد بفهمی نفهمی می افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضيه ی فانوس بانها
برای شما آنقدرها رو راست نبودم. میترسم به آنهایی که زمين ما را نمیسناسند تصور نادرستی داده باشم.
انسانها رو پهنه ی زمين جای خيلی کمی را اشغال میکنند. اگر همه ی دو ميليارد نفری که رو کره ی زمين
زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و
بی درپسر تو ميدانی به مساحت بيست ميل در بيست ميل جا میگيرند. همه ی جامعه ی بشری را میشود
یکجا روی کوچکترین جزیره ی اقيانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت وگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمیکنند. آخر تصور آنها این است که کلی جا اشغال
کرده اند، نه اینکه مثل بائوبابها خودشان را خيلی مهم میبينند؟ بنابراین بهشان پيشنهاد میکنيد که
بنشينند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پيشنهاد حسابی کيفورشان میکند. اما
شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر این جریمه ی مدرسه به هدر ندهيد. این کار دو قاز هم نمیارزد. به من که اطمينان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمين رسيد از این که دیارالبشری دیده نمیشد سخت هاج و
واج ماند.
تازه داشت از این فکر که شاید سياره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که چنبره ی مهتابی رنگی رو
ماسه ها جابه جا شد.

شهریار کوچولو همينجوری سلام کرد.

مار گفت: -سلام.

شهریار کوچولو پرسيد: -رو چه سياره ای پایين آمده ام؟

مار جواب داد: -رو زمين تو قاره ی آفریقا.

-عجب! پس رو زمين انسان به هم
نمیرسد؟
مار گفت: -اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمين بسيار وسيع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگویم ستاره ها واسه این روشنند
که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چقدر دور
است!
مار گفت: -قشنگ است. اینجا آمده ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.

دست آخر شهریار کوچولو درآمد که:

-آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند.
مار گفت:

-پيش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت:

-تو چه جانور بامزهای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.

شهریار کوچولو لبخندی زد و گفت:
-نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی بری...
-من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هيچ کشتی یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پيچيد. عين یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس
کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از یک سيّاره ی دیگر آمده ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمين خارایی آنقدر ضعيفی که به حالت رحمم میآید. روزی روزگاری اگر دلت خيلی هوای اخترکت را
کرد بيا من کمکت کنم... من میتوانم...

شهریار کوچولو گفت:
-آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرفهایت را به صورت معما درمیآری
مار گفت: -حلّال همه ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

هیچکس کامل نیست. خودت را همانطور که هستی قبول کن و اینقدر با خودت سرسخت نباش. در برابر زندگی ای که داری شکرگزار باش.

@renardfrancais
Admin: @renard7
هیچکس کامل نیست. خودت را همانطور که هستی قبول کن و اینقدر با خودت سرسخت نباش. در برابر زندگی ای که داری شکرگزار باش.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Le Petit Prince

La rencontre avec le serpent


@renardfrancais
Admin: @renard7
Le Petit Prince

La rencontre avec le serpent


@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre18

Le petit prince traversa le désert et ne rencontra qu'une fleur. Une fleur à trois pétales, une fleur de rien du tout...




- Bonjour, dit le prince.


- Bonjour, dit la fleur.


- Où sont les hommes ? demanda poliment le petit prince.


La fleur, un jour, avait vu passer une caravane


- Les hommes ? Il en existe, je crois, six ou sept. Je les ai aperçus il y a des années. Mais on ne sait jamais où les trouver. Le vent les promène. Ils manquent de racines, ça les gêne beaucoup.


- Adieu, fit le petit prince.


- Adieu, dit la fleur.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

#بخش18

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هيچی برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچيز.

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسيد: -آدم ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد.
سالها پيش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اینور و آنور میبَرَدشان؛ نه این که
ریشه ندارند؟ بی ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

Chapitre 18 du Petit Prince

بخش 18 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Chapitre 18 du Petit Prince

بخش 18 شازده کوچولو

👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

❤️دوستای عزیز از همراهی گرمتون خیلی خوشحالم، مرسی از حمایت ها و انرژی هاتون!💐💐💐

یه خواهشی دارم ازتون!

نظراتتون رو درمورد عملکرد کانال تا الان و پیشنهاداتتون رو برای بهتر شدن کانال با من در میون بذارید؛ این آیدی منه:

@renard7

شب خوب و خالی از حسرت و دلهره رو براتون ارزو میکنم. 🌹
Renard Français

متن آهنگ
Je pends le large

Vouloir m'échapper de tout, 
juste une envie de respirer. 
Ne me demandez pas ou, 
je n'ai pas de chemins tracés. 
Ici c'est déjà le passé, 
je n'ai pas l'âge pour les regrets. 
Ailleurs je sais que je vivrais un jour nouveau. 

Oh Oh Oh Oh .... 

(Refrain:) 
Ce soir je prend le large, 
sans savoir ou je vais, 
je suivrais les étoiles. 
Oh Oh Oh Oh ... 
Ce soir je prend le large, 
je vis ma destinée, 
mon chemin c'est ma liberté. 
Oh Oh Oh Oh ... 

Je pars pour me retrouver, 
J'ai ma vie a réinventé. 
Je verrais bien si j'ai tord, 
je n'ai pas l'âge pour les remords, 
faire passer tous les feux au vert, 
dépasser toutes les frontières. 
Ailleurs je sais que je vivrais un jour nouveau. 

(refrain) 

Je prend le large, 
mon cœur s'emballe. 
Prendre un nouveau départ, recommencer 
Ailleurs je sais que je vivrais. 

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 19 du Petit Prince

بخش 19 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Chapitre 19 du Petit Prince

بخش 19 شازده کوچولو

👇👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

#Chapitre19

Le petit prince fit l'ascension d'une haute montagne. Les seules montagnes qu'il eût jamais connues étaient les trois volcans qui lui arrivaient au genou. Et il se servait du volcan éteint comme d'un tabouret."D'une montagne haute comme celle-ci, se dit-il donc, j'apercevrai d'un coup toute la planète et tous les hommes..."Mais il n'aperçut rien que des aiguilles de roc bien aiguisées.


- Bonjour, dit-il à tout hasard.


- Bonjour... bonjour... bonjour... répondit l'écho.


- Qui êtes-vous ? dit le petit prince.


- Qui êtes-vous... qui êtes-vous... qui êtes-vous... répondit l'écho.


- Soyez mes amis, je suis seul, dit-il.   


- Je suis seul ... je suis seul... je suis seul ... répondit l'écho.


"Quelle drôle de planète ! pensa-t-il alors. Elle est toute sèche, et toute pointue et toute salée. Et les hommes manquent d'imagination. Ils répètent ce qu'on leur dit ... Chez moi j'avais une fleur : elle parlait toujours la première ..."


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

#بخش19

از کوه بلندی بالا رفت.

تنها کوه هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشان های اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسيد و از
آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی
میتوانم به یک نظر همه ی سياره و همه ی آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخره های نوک تيز چيزی ندید.
همين جوری گفت: -سلام.
طنين بهش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کی هستيد شما... کی هستيد شما... کی هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سياره ی عجيبی! خشکِ خشک و تيزِتيز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره
قوه ی تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که هميشه اول او حرف
میزد...»

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

Chapitre 20 du Petit Prince

بخش 20 شازده کوچولو

ازدست ندید این بخش رو. فوق العاده زیباست.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Chapitre 20 du Petit Prince

بخش 20 شازده کوچولو

ازدست ندید این بخش رو. فوق العاده زیباست.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

#Chapitre20

Mais il arriva que le petit prince, ayant longtemps marché à travers les sables, les rocs et les neiges, découvrit enfin une route. Et les routes vont toutes chez les hommes.

- Bonjour, dit-il.

C'était un jardin fleuri de roses.

- Bonjour, dirent les roses.

Le petit prince les regarda. Elles ressemblaient toutes à sa fleur.

- Qui êtes-vous ? Leur demanda-t-il, stupéfait.

- Nous sommes des roses, dirent les roses.


- Ah ! fit le petit prince...


Et il se sentit très malheureux. Sa fleur lui avait raconté qu'elle était seule de son espèce dans l'univers. Et voici qu'il en était cinq mille, toutes semblables, dans un seul jardin !

"Elle serait bien vexée, se dit-il, si elle voyait ça... elle tousserait énormément et ferait semblant de mourir pour échapper au ridicule. Et je serais bien obligé de faire semblant de la soigner, car, sinon, pour m'humilier moi aussi, elle se laisserait vraiment mourir..."


Puis il se dit encore :"Je me croyais riche d'une fleur unique, et je ne possède qu'une rose ordinaire. Ça et mes trois volcans qui m'arrivent au genou, et dont l'un, peut-être, est éteint pour toujours, ça ne fait pas de moi un bien grand prince ..."

Et, couché dans l'herbe, il pleura.


https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

#بخش20

اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از ميان ریگ ها و صخره ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاده ای
یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عين گل خودش بودند. حيرت زده ازشان پرسيد: -شماها کی
هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.
آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی
هست و حالا پنج هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو
میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفه کردن و، برای اینکه از هُو شدن نجات پيدا کند خودش را به مردن
میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود
راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت مندِ عالم خيال
میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند
و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی آیم.»
رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

Chapitre 20 du Petit Prince

بخش 20 شازده کوچولو

ازدست ندید این بخش رو. فوق العاده زیباست.
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Chapitre 20 du Petit Prince

بخش 20 شازده کوچولو

ازدست ندید این بخش رو. فوق العاده زیباست.
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆

https://t.me/joinchat/AAAAAEGE8RuwvQ9yiXOjLg
Renard Français

❕ #Expression

Ne tenir qu'à un cheveu

Signification:
Dépendre de très peu de chose
به مویی بند بودن

Exemple:
La possibilité de continuer le projet ne tient qu'à un cheveu.

امکان ادامه ی پروژه به مویی بند است.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 21 du Petit Prince
🦊 Ce passage est trop beau😍 trop impressionnant❤️...

بخش 21 شازده کوچولو، دیدار با روباه
این قسمت فوق العاده زیباست...
روح و روان آدم رو محسور میکنه...
Chapitre 21 du Petit Prince
🦊 Ce passage est trop beau😍 trop impressionnant❤️...

بخش 21 شازده کوچولو، دیدار با روباه
این قسمت فوق العاده زیباست...
روح و روان آدم رو محسور میکنه...
Renard Français

#Chapitre21

C'est alors qu'apparut le renard. - Bonjour, dit le renard.


- Bonjour, répondit poliment le petit prince, qui se retourna mais ne vit rien.


- Je suis là, dit la voix, sous le pommier...


- Qui es-tu ? dit le Petit prince. Tu es bien joli...


- Je suis un renard, dit le renard.


- Viens jouer avec moi, lui proposa le petit prince. Je suis tellement triste...


- Je ne puis pas jouer avec toi, dit le renard. Je ne suis pas apprivoisé.


- Ah ! Pardon, fit le petit prince.


Mais, après réflexion, il ajouta :


- Qu'est-ce que signifie"apprivoiser"?


- Tu n'es pas d'ici, dit le renard, que cherches-tu ?


- Je cherche les hommes, dit le petit prince. Qu'est ce que signifie"apprivoiser"?


- Les hommes, dit le renard, ils ont des fusils et ils chassent. C'est bien gênant ! Ils élèvent aussi des poules. C'est leur seul intérêt. Tu cherches des poules ?


- Non, dit le petit prince. Je cherche des amis. Qu'est-ce que signifie"apprivoiser"?


- C'eft une chose trop oubliée, dit le renard. Ça signifie"créer des liens..."


- Créer des liens ?


- Bien sûr, dit le renard. Tu n'es encore pour moi qu'un petit garçon tout semblable à cent mille petits garçons. Et je n'ai pas besoin de toi. Et tu n'as pas besoin de moi non plus. Je ne suis pour toi qu'un renard semblable à cent raille renards. Mais, si tu m'apprivoises, nous aurons besoin l'un de l'autre. Tu seras pour moi unique au monde. Je serai pour toi unique au monde...


- je commence à comprendre, dit le petit prince. Il y a une fleur... je crois qu'elle m'a apprivoisé...


- C'est possible, dit le renard. On voit sur la Terre toutes sortes de choses...


- Oh ! Ce n'est pas sur la Terre, dit le petit prince.

Le renard parut très intrigué


- Sur une autre planète ?


- Oui.


- Il y a des chasseurs, sur cette planète-là ?


- Non.


- ça, c'est intéressant ! Et des poules ?


- Non.


- Rien n'est parfait, soupira le renard.


Mais le renard revint à son idée :



- Ma vie est monotone. Je chasse les poules, les hommes me chassent. Toutes les poules se ressemblent, et tous les hommes se ressemblent. Je m'ennuie donc un peu. Mais, si tu m'apprivoises, ma vie sera comme ensoleillée. Je connaîtrai un bruit de pas qui sera différent de tous les autres. Les autres pas me font rentrer sous terre. Le tien m'appellera hors du terrier, comme une musique. Et puis regarde ! Tu vois, là-bas, les champs de blé ? Je ne mange pas de pain. Le blé pour moi est inutile. Les champs de blé ne me rappellent rien. Et ça, c'est triste ! Mais tu as des cheveux couleur d'or. Alors ce sera merveilleux quand tu m'auras apprivoisé ! Le blé, qui est doré, me fera souvenir de toi. Et j'aimerai le bruit du vent dans le blé...
Renard Français

Le renard se tut et regarda longtemps le petit prince :


- S'il te plaît... apprivoise-moi ! dit-il.


- Je veux bien, répondit le petit prince, mais je n'ai pas beaucoup de temps. J'ai des amis à découvrir et beaucoup de choses à connaître.


- On ne connaît que les choses que l'on apprivoise, dit le renard. Les hommes n'ont plus le temps de rien connaître. Ils achètent des choses toutes faites chez les marchands. Mais comme il n'existe point de marchands d'amis, les hommes n'ont plus d'amis. Si tu veux un ami, apprivoise-moi !


- Que faut-il faire ? dit le petit prince.


- Il faut être très patient, répondit le renard. Tu t'assoiras d'abord un peu loin de moi, comme ça, dans l'herbe. Je te regarderai du coin de l'oeil et tu ne diras rien. Le langage est source de malentendus. Mais, chaque jour, tu pourras t'asseoir un peu plus près...


Le lendemain revint le petit prince.


- Il eût mieux valu revenir à la même heure, dit le renard. Si tu viens, par exemple, à quatre heures de l'après-midi, dès trois heures je commencerai d'être heureux. Plus l'heure avancera, plus je me sentirai heureux. À quatre heures, déjà, je m'agiterai et m'inquiéterai; je découvrirai le prix du bonheur ! Mais si tu viens n'importe quand, je ne saurai jamais à quelle heure m'habiller le coeur... Il faut des rites.


- Qu'est-ce qu'un rite ? dit le petit prince.


- C'est aussi quelque chose de trop oublié, dit le renard. C'est ce qui fait qu'un jour est différent des autres jours, une heure, des autres heures. Il y a un rite, par exemple, chez mes chasseurs. Ils dansent le jeudi avec les filles du village. Alors le jeudi est jour merveilleux ! Je vais me promener jusqu'à la vigne. Si les chasseurs dansaient n'importe quand, les jours se ressembleraient tous, et je n'aurais point de vacances.


Ainsi le petit prince apprivoisa le renard.


À suivre...

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

❤️Rencontre inoubliable du Petit Prince avec le renard🦊
(1e section)
دیدار فراموش نشدنی شازده کوچولو با روباه
(قسمت اول)
❤️Rencontre inoubliable du Petit Prince avec le renard🦊
(1e section)
دیدار فراموش نشدنی شازده کوچولو با روباه
(قسمت اول)
Renard Français

#بخش21

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پيدا شد.


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سيب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش
میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ایجاد علاقه کردن است.
ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هيچ
احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو
اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همه ی عالم موجود یگانه ای میشوی
من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم کم دارد دستگيرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو این کره ی زمين هزار جور چيز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو یک سيارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه طور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -هميشهی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همه ی آدمها هم عين همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند:
صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم
میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفایده ای
است. پس گندمزار هم مرا به یاد چيزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس
وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو
گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پيدا کنم و از
کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چيزها
وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله
کند آدمها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -باید خيلی خيلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگيری این جوری ميان علف ها
مینشينی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تاکام هيچی نمیگویی، چون تقصير همه ی سؤِتفاهم ها
زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو
وقت و بی وقت بيایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش
قاعدهای دارد.

شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چيزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چيزی است که باعث میشود
فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچی های ما ميان خودشان رسمی
دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه ها بَرّه کشانِ من است: برای
خودم گردش کنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرقصيدند همه ی روزها شبيه
هم میشد و منِ بيچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتيب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.


ادامه دارد...

@renardfrancais
Renard Français

Ne ratez pas ce chapitre!

C
Ne ratez pas ce chapitre!

C'est extraordinnaire!

این قسمت رو از دست ندید!
فوق العاده قشنگه...

@renardfrancais
Renard Français

متن آهنگ Andalouse

Tu viens le soir, danser sur des airs de guitares, 
Et puis tu bouges, tes cheveux noirs, tes lèvres rouges 
Tu te balances, le reste n'a pas d'importance 
Comme un soleil tu me brûles et me réveilles 
Tu as dans les yeux, le sud et le feu 
Je t'ai dans la peau 

Baila, baila oh! 

Toi toi ma belle Andalouse, aussi belle que jalouse 
Quand tu danses le temps s'arrête, je perds le nord, je perds la tête 
Toi ma belle Espagnole, quand tu bouges tes épaules 
Je n'vois plus le monde autour, c'est peut-être ça l'amour. 

Des airs d'orient, le sourire et le cœur brûlant 
Regard ébène, j'aime te voir bouger comme une reine 
Ton corps ondule, déjà mes pensées se bousculent 
Comme la lumière, il n'y a que toi qui m'éclaires 
Tu as dans la voix le chaud et le froid 
Je t'ai dans la peau
Baila, baila oh! 

Toi toi ma belle Andalouse, aussi belle que jalouse 
Quand tu danses le temps s'arrête, je perds le nord, je perds la tête 
Toi ma belle Espagnole, quand tu bouges tes épaules 
Je n'vois plus le monde autour, c'est peut-être ça l'amour. 

Oh yé yé yé oh oh 
Oh yé yé yé oh 
Oh yé yé yé oh oh (Ma belle Andalouse) 
Oh yé yé yé oh (Un, dos, tres, baila) 

Toi toi ma belle Andalouse, aussi belle que jalouse 
Quand tu danses le temps s'arrête, je perds le nord, je perds la tête 
Toi ma belle Espagnole, quand tu bouges tes épaules 
Je n'vois plus le monde autour, c'est peut-être ça l'amour 

Toi toi ma belle Andalouse, aussi belle que jalouse 
Quand tu danses le temps s'arrête, je perds le nord, je perds la tête 
Toi ma belle Espagnole, quand tu bouges tes épaules 
Je n'vois plus le monde autour, c'est peut-être ça l'amour

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

La suite du chapitre 21
❤️Rencontre avec le renard
ادامه ی بخش 21
❤️دیدار با روباه
👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
La suite du chapitre 21
❤️Rencontre avec le renard
ادامه ی بخش 21
❤️دیدار با روباه
👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre21

La suite:

Et quand l'heure du départ fut proche :


- Ah ! dit le renard... Je pleurerai.


- C'est ta faute, dit le petit prince, je ne te souhaitais point de mal, mais tu as voulu que je t'apprivoise...


Bien sûr, dit le renard.


- Mais tu vas pleurer ! dit le petit prince.


- Bien sûr, dit le renard.


- Alors tu n'y gagnes rien !


- J'y gagne, dit le renard, à cause de la couleur du blé.


Puis il ajouta :


- Va revoir les roses. Tu comprendras que la tienne est unique au monde. Tu reviendras me dire adieu, et je te ferai cadeau d'un secret.


Le petit prince s'en fut revoir les roses.


- Vous n'êtes pas du tout semblables à ma rose, vous n'êtes rien encore, leur dit-il. Personne ne vous a apprivoisées et vous n'avez apprivoisé personne. Vous êtes comme était mon renard. Ce n'était qu'un renard semblable à cent mille autres. Mais j'en ai fait mon ami, et il est maintenant unique au monde.


Et les roses étaient gênées.


- Vous êtes belles, mais vous êtes vides, leur dit-il encore. On ne peut pas mourir pour vous. Bien sûr, ma rose à moi, un passant ordinaire croirait qu'elle vous ressemble. Mais à elle seule elle est plus importante que vous toutes, puisque c'est elle que j'ai arrosée. Puisque c'est elle que j'ai mise sous globe. Puisque c'est elle que j'ai abritée par le paravent. Puisque c'est elle dont j'ai tué les chenilles (sauf les deux ou trois pour les papillons). Puisque c'est elle que j'ai écoutée se plaindre, ou se vanter, ou même quelquefois se taire. Puisque c'est ma rose.


Et il revint vers le renard


- Adieu, dit-il...


- Adieu, dit le renard. Voici mon secret. Il est très simple : on ne voit bien qu'avec le coeur. L'essentiel est invisible pour les yeux.


- L'essentiel est invisible pour les yeux, répéta le petit prince, afin de se souvenir.


- C'est le temps que tu as perdu pour ta rose qui fait ta rose si importante.


- C'est le temps que j'ai perdu pour ma rose... fit le petit prince, afin de se souvenir.


- Les hommes ont oublié cette vérité, dit le renard. Mais tu ne dois pas l'oublier. Tu deviens responsable pour toujours de ce que tu as apprivoisé. Tu es responsable de ta rose ...


- Je suis responsable de ma rose ... répéta le petit prince, afin de se souvenir.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش21

ادامه:


لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنی با هم وداع
میکنيم و من به عنوان هدیه رازی را بهت میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانيد و هنوز
هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود:
روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که:
-خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفت وگو ندارد که گلِ مرا
هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام،
چون فقط اوست که زیر حبابش گذشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط
اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای
گِلِه گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: -انسانها این حقيقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی
که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❕ #expression

Gros bonnet

Signification:
Une personne importante
کله گنده، آدم مهم

Exemple:
Patrice veut toujours être vu avec les gros bonnets.

پاتریس میخواهد همیشه با آدم های کله گنده دیده شود.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre22

-Bonjour, dit le petit prince.


- Bonjour, dit l'aiguilleur.


- Que fais-tu ici ? dit le petit prince.


- Je trie les voyageurs, par paquets de mille, dit l'aiguilleur. J'expédie les trains qui les emportent, tantôt vers la droite, tantôt vers la gauche.


Et un rapide illuminé, grondant comme le tonnerre, fit trembler la cabine d'aiguillage.


- Ils sont bien pressés, dit le petit prince. Que cherchent-ils ?


- L'homme de la locomotive l'ignore lui-même, dit l'aiguilleur.


Et gronda, en sens inverse, un second rapide illuminé.


- Ils reviennent déjà ? demanda le petit prince...


- Ce ne sont pas les mêmes, dit l'aiguilleur. C'est un échange.


- Ils n'étaient pas contents, là où ils étaient ?


- On n'est jamais content là où l'on est, dit l'aiguilleur.


Et gronda le tonnerre d'un troisième rapide illuminé. - Ils poursuivent les premiers voyageurs ? demanda le petit prince.


- Ils ne poursuivent rien du tout, dit l'aiguilleur. Ils dorment là dedans, ou bien ils bâillent. Les enfants seuls écrasent leur nez contre les vitres.


- Les enfants seuls savent ce qu'ils cherchent, fit le petit prince. Ils perdent du temps pour une poupée de chiffons, et elle devient très importante, et si on la leur enlève, ils pleurent...


- Ils ont de la chance, dit l'aiguilleur.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

#بخش22

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزنبان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دسته های هزارتایی تقسيم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به
سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع السيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار
اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله ای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سریع السير دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اینها اولی ها نيستند. آنها رفتند اینها برمیگردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هيچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع السيرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسيد: -اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: -اینها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهن دره میکنند. فقط
بچه هاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشه ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه هاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچه هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک
پارچه ای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود
میزنند زیر گریه...
سوزنبان گفت: -بخت، یارِ بچه هاست.

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

متن آهنگ Dernière dance

Ô ma douce souffrance
Pourquoi s'acharner tu recommences
Je ne suis qu'un être sans importance
Sans lui je suis un peu paro'
Je déambule seule dans le métro
Une dernière danse
Pour oublier ma peine immense
Je veux m'enfuir que tout recommence
Oh ma douce souffrance


Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour, un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour ?
Vient la douleur
Dans tout Paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole


Que d’espérance
Sur ce chemin en ton absence
J'ai beau trimer, sans toi ma vie n'est qu'un décor qui brille, vide de sens

Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour, un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour ?
Vient la douleur
Dans tout Paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole


Dans cette douce souffrance
Dont j'ai payé toutes les offenses
Écoute comme mon cœur est immense
Je suis une enfant du monde


Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour?
Vient la douleur...
Dans tout paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

متن آهنگ Dernière dance

Ô ma douce souffrance
Pourquoi s'acharner tu recommences
Je ne suis qu'un être sans importance
Sans lui je suis un peu paro'
Je déambule seule dans le métro
Une dernière danse
Pour oublier ma peine immense
Je veux m'enfuir que tout recommence
Oh ma douce souffrance


Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour, un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour ?
Vient la douleur
Dans tout Paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole


Que d’espérance
Sur ce chemin en ton absence
J'ai beau trimer, sans toi ma vie n'est qu'un décor qui brille, vide de sens

Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour, un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour ?
Vient la douleur
Dans tout Paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole


Dans cette douce souffrance
Dont j'ai payé toutes les offenses
Écoute comme mon cœur est immense
Je suis une enfant du monde


Je remue le ciel le jour, la nuit
Je danse avec le vent la pluie
Un peu d'amour un brin de miel
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse
Et dans le bruit, je cours et j'ai peur
Est ce mon tour?
Vient la douleur...
Dans tout paris, je m’abandonne
Et je m'envole, vole, vole, vole, vole

@renardfrancais

Admin: @renard7
Renard Français

زندگی بدون رویا یه زندگی خالی از معناست.

@renardfrancais
Admin: @renard7
زندگی بدون رویا یه زندگی خالی از معناست.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre23

-Bonjour, dit le petit prince.

- Bonjour, dit le marchand.

C'était un marchand de pilules perfectionnées qui apaisent la soi£ On en avale une par semaine et l'on n'éprouve plus le besoin de boire.

- Pourquoi vends-tu ça ? dit le petit prince.

- C'est une grosse économie de temps, dit le marchand. Les experts ont fait des calculs. On épargne cinquante-trois minutes par semaine.

- Et que fait-on de ces cinquante-trois minutes ?

- On en fait ce que l'on veut...

"Moi, se dit le petit prince, si j'avais cinquante-trois minutes à dépenser, je marcherais tout doucement vers une fontaine..."


@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش23

شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پيله ور گفت: -سلام.
این بابا فروشندهی حَب های ضد تشنگی بود. خریدار هفته ای یک حب می انداخت بالا و دیگر تشنگی بی
تشنگی.
شهریار کوچولو پرسيد: -اینها را میفروشی که چی؟
پيله ور گفت: -باعث صرفه جویی کُلّی وقت است. کارشناس های خبره نشسته اند دقيقا حساب کرده اند که با
خوردن این حب ها هفته ای پنجاه و سه دقيقه وقت صرفه جویی میشود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار میکنند؟
ـ هر چی دلشان خواست...
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش خوشک به طرفِ یک
چشمه میروم...»

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 24 du Petit Prince
بخش 24 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 24 du Petit Prince
بخش 24 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre24

Nous en étions au huitième jour de ma panne dans le désert, et j'avais écouté l'histoire du marchand en buvant la dernière goutte de ma provision d'eau.


- Ah ! Dis-je au petit prince, ils sont bien jolis, tes souvenirs, mais je n'ai pas encore réparé mon avion, je n'ai plus rien à boire, et je serais heureux, moi aussi, si je pouvais marcher tout doucement vers une fontaine


- Mon ami le renard, me dit-il...


- Mon petit bonhomme, il ne s'agit plus du renard 1


- Pourquoi ?


- Parce qu'on va mourir de soif...


Il ne comprit pas mon raisonnement, il me répondit :


- C'est bien d'avoir eu un ami, même si l'on va mourir. Moi, je suis bien content d'avoir eu un ami renard...


"Il ne mesure pas le danger, me dis-je. Il n'a jamais ni faim ni soif. Un peu de soleil lui suffit..."


Mais il me regarda et répondit à ma pensée


- J'ai soif aussi... cherchons un puits...


J'eus un geste de lassitude : il est absurde de chercher un puits, au hasard, dans l'immensité du désert. Cependant nous nous mîmes en marche.


Quand nous eûmes marché, des heures, en silence, la nuit tomba, et les étoiles commencèrent de s'éclairer. Je les apercevais comme en rêve, ayant un peu de fièvre, à cause de ma soif. Les mots du petit prince dansaient dans ma mémoire.


- Tu as donc soif, toi aussi ? Lui demandai-je.


Mais il ne répondit pas à ma question. Il me dit simplement :


- L'eau peut aussi être bonne pour le coeur...


Je ne compris pas sa réponse mais je me tus... Je savais bien qu'il ne fallait pas l'interroger.


Il était fatigué. Il s'assit. Je m'assis auprès de lui. Et, après un silence, il dit encore :


- Les étoiles sont belles, à cause d'une fleur que l'on ne voit pas...


Je répondis"bien sûr"et je regardai, sans parler, les plis du sable sous la lune.


- Le désert est beau, ajouta-t-il.


Et c'était vrai. J'ai toujours aimé le désert. On s'assoit sur une dune de sable. On ne voit rien. On n'entend rien. Et cependant quelque chose rayonne en silence...


- Ce qui embellit le désert, dit le petit prince, c'est qu'il cache un puits quelque part...


Je fus surpris de comprendre soudain ce mystérieux rayonnement du sable. Lorsque j'étais petit garçon j'habitais une maison ancienne, et la légende racontait qu'un trésor y était enfoui. Bien sûr, jamais personne n'a su le découvrir, ni peut-être même ne l'a cherché. Mais il enchantait toute cette maison. Ma maison cachait un secret au fond de son coeur...


- Oui, dis-je au petit prince, qu'il s'agisse de la maison, des étoiles ou du désert, ce qui fait leur beauté est invisible !


- Je suis content, dit-il, que tu sois d'accord avec mon renard.


Comme le petit prince s'endormait, je le pris dans mes bras, et me remis en route. J'étais ému. Il me semblait porter un trésor fragile. Il me semblait même qu'il n'y eût rien de plus fragile sur la Terre. Je regardais, à la lumière de la lune, ce front pâle, ces yeux clos, ces mèches de cheveux qui tremblaient au vent, et je me disais :"Ce que je vois là n'est qu'une écorce. Le plus important est invisible..."


Comme ses lèvres entr'ouvertes ébauchaient un demisourire je me dis encore :"Ce qui m'émeut si fort de ce petit prince endormi, c'est sa fidélité pour une fleur, c'est l'image d'une rose qui rayonne en lui comme la flamme d'une lampe, même quand il dort..."Et je le devinai plus fragile encore. Il faut bien protéger les lampes : un coup de vent peut les éteindre...


Et, marchant ainsi, je découvris le puits au lever du jour.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش24

هشتمين روزِ خرابی هواپيمام تو کویر بود که، در حال نوشيدنِ آخرین چکّه ی ذخيره ی آبم به قضيه ی پيله وره
گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمير هواپيما برنيامده ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی
که من هم اگر میتوانستم خوش خوشک به طرف چشمه ای بروم سعادتی احساس میکردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگير!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چيزی حاليش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خيلی
خوشحالم...
به خودم گفتم نمیتواند ميزان خطر را تخمين بزند: آخر او هيچ وقت نه تشنه اش میشود نه گشنه اش. یه ذره
آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه م است... بگردیم یک چاه پيدا کنيم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعتها که در سکوت راه رفتيم شب شد و ستارهها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده
بودم انگار آنها را خواب میدیدم. حرفهای شهریار کوچولو تو ذهنم میرقصيد.
ازش پرسيدم: -پس تو هم تشنه ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چيزی دستگيرم نشد اما ساکت ماندم. میدانستم از او نباید حرف کشيد.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمیبينيمش...
گفتم: -همين طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چين و شکن های شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.
و حق با او بود. من هميشه عاشق کویر بوده ام. آدم بالای توده ای شن لغزان مینشيند، هيچی نمیبيند و
هيچی نمیشنود اما با وجود این چيزی توی سکوت برق برق میزند.
شهریار کوچولو گفت: -چيزی که کویر را زیبا میکند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از اینکه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميزِ شن پی بردم حيرت زده شدم. بچگی هام تو خانه ی کهنه سازی
مینشستيم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده اند. البته نگفته پيداست که هيچ وقت کسی آن را پيدا نکرد و
شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه ی اهل خانه را تردماغ میکرد: «خانه ی ما تهِ دلش رازی
پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چيزی که اسباب زیبایی اش میشود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم میلرزید.انگار چيز شکستنیِ بسيار گران بهایی را
روی دست میبردم. حتا به نظرم میآمد که تو تمام عالم چيزی شکستنی تر از آن هم به نظر نمیرسد. تو
روشنی مهتاب به آن پيشانی رنگ پریده و آن چشمهای بسته و آن طُرّه های مو که باد میجنباند نگاه کردم و تو
دلم گفتم: «آن چه میبينم صورت ظاهری بيشتر نيست. مهمترش را با چشم نمیشود دید...»
باز، چون دهان نيمه بازش طرح کمرنگِ نيمه لبخندی را داشت به خود گفتم: «چيزی که تو شهریار کوچولوی
خوابيده مرا به این شدت متاثر میکند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله ی
چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده تر دیدم. حس
کردم باید خيلی مواظبش باشم: به شعله ی چراغی میمانست که یک وزش باد هم میتوانست خاموشش
کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه ی سحر چاه را پيداکردم.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

متن آهنگ

S.O.S

Indila

C'est un S.O.S, je suis touchée je suis à terre
Entends-tu ma détresse, y a t-il quelqu'un?
Je sens que je me perds

J'ai tout quitté, mais ne m'en veux pas
Fallait que je m'en aille, je n'étais plus moi
Je suis tombée tellement bas
Que plus personne ne me voit
J'ai sombré dans l'anonymat
Combattu le vide et le froid, le froid
J'aimerais revenir, je n'y arrive pas
J'aimerais revenir, oh

Je suis rien, je suis personne
J'ai toute ma peine comme royaume
Une seule arme m'emprisonne
Voir la lumière entre les barreaux
Et regarder comme le ciel est beau
Entends-tu ma voix qui résonne (qui résonne)?

C'est un S.O.S, je suis touchée je suis à terre
Entends-tu ma détresse, y a t-il quelqu'un?
Je sens que je me perds

Le silence tue la souffrance en moi
L'entends-tu, est-ce que tu le vois?
Il te promet, fait de toi
Un objet sans éclat
Alors j'ai crié, j'ai pensé à toi
J'ai noyé le ciel dans les vagues, les vagues
Tous mes regrets, toute mon histoire
Je la reflète, yeah

Je suis rien, je suis personne
J'ai toute ma peine comme royaume
Une seule arme m'emprisonne, oh
Voir la lumière entre les barreaux
Et regarder comme le ciel est beau
Entends-tu ma voix qui résonne?

C'est un S.O.S, je suis touchée je suis à terre
Entends-tu ma détresse, y a t-il quelqu'un?
Je sens que je me perds

C'est un S.O.S, je suis touchée je suis à terre
Entends-tu ma détresse, y a t-il quelqu'un?
Je sens que je me perds

C'est un S.O.S, je suis touchée je suis à terre
Entends-tu ma détresse, y a t-il quelqu'un?
Je sens que je me perds

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

English translate

S. O. S.

This is a S.O.S., I'm touched, I'm on the ground!

Do you hear my distress, is there someone?

I feel that I'm loosing myself...

 

I've quited all but don't resent me

Needed that I went, I was not me anymore

I've fallen so low

That no one sees me anymore

I've sunk in anonymity

Fought the emptiness and the cold, the cold

I'd like to come back, I don't succeed

I'd like to come back

I'm nothing, I'm no one

I've all my sorrow as a kingdom

Only a weapon imprisons me

Seeing light through the bars

And looking how beautiful the sky is

Do you hear my voice that resounds (that resounds)?

 

This is a S.O.S., I'm touched, I'm on the ground!

Do you hear my distress, is there someone?

I feel that I'm loosing myself...

 

Silence kills the suffering in me

Do you hear it? Do you see me?

He promises to you, makes of you

An object without brightness

Then I've shouted, I've thought of you

I've drowned the sky in the waves, the waves

All my regrets, all my story

I reflect it

I'm nothing, I'm no one

I've all my sorrow as a kingdom

Only a weapon imprisons me

Seeing light through the bars

And looking how beautiful the sky is

Do you hear my voice that resounds (that resounds)?

 

This is a S.O.S., I'm touched, I'm on the ground!

Do you hear my distress, is there someone?

I feel that I'm loosing myself...

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 25 du Petit Prince
😔❤️😍
بخش 25 شازده کوچولو
فوق العاده زیبا، قلب آدم رو از جا میکنه❤️
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 25 du Petit Prince
😔❤️😍
بخش 25 شازده کوچولو
فوق العاده زیبا، قلب آدم رو از جا میکنه❤️
👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre25

Les hommes, dit le petit prince, ils s'enfournent dans les rapides, mais ils ne savent plus ce qu'ils cherchent. Alors il s'agitent et tournent en rond...

Et il ajouta :

- Ce n'est pas la peine...

Le puits que nous avions atteint ne ressemblait pas aux puits sahariens. Les puits sahariens sont de simples trous creusés dans le sable. Celui-là ressemblait à un puits de village. Mais il n'y avait là aucun village, et je croyais rêver.

- C'est étrange, dis-je au petit prince, tout est prêt la poulie, le seau et la corde...

Il rit, toucha la corde, fit jouer la poulie. Et la poulie gémit comme gémit une vieille girouette quand le vent a longtemps dormi,


- Tu entends, dit le petit prince, nous réveillons ce puits et il chante...

Je ne voulais pas qu'il fît un effort

- Laisse-moi faire, lui dis-je, c'est trop lourd pour toi.

Lentement je hissai le seau jusqu'à la margelle. Je l'y installai bien d'aplomb. Dans mes oreilles durait le chant de la poulie et, dans l'eau qui tremblait encore, je voyais trembler le soleil.

- J'ai soif de cette eau-là, dit le petit prince, donne moi à boire...

Et je compris ce qu'il avait cherché.


Je soulevai le seau jusqu'à ses lèvres. Il but, les yeux fermés. C'était doux comme une fête. Cette eau était bien autre chose qu'un aliment. Elle était née de la marche sous les étoiles, du chant de la poulie, de l'effort de mes bras. Elle était bonne pour le coeur, comme un cadeau. Lorsque j'étais petit garçon, la lumière de l'arbre de Noël, la musique de la messe de minuit, la douceur des sourires faisaient ainsi tout le rayonnement du cadeau de Noël que je recevais.

- Les hommes de chez toi, dit le petit prince, cultivent cinq mille roses dans un même jardin... et ils n'y trouvent pas ce qu'ils cherchent...

- Ils ne le trouvent pas, répondis-je...

- Et cependant ce qu'ils cherchent pourrait être trouvé dans une seule rose ou un peu d'eau...

- Bien sûr, répondis-je.

Et le petit prince ajouta :

- Mais les yeux sont aveugles. Il faut chercher avec le coeur.

J'avais bu. Je respirais bien. Le sable, au lever du jour, est couleur de miel. J'étais heureux aussi de cette couleur de miel. Pourquoi fallait-il que j'eusse de la peine...

- Il faut que tu tiennes ta promesse, me dit doucement le petit prince, qui, de nouveau, s'était assis auprès de moi.

- Quelle promesse?

- Tu sais... une muselière pour mon mouton... je suis responsable de cette fleur !

Je sortis de ma poche mes ébauches de dessin. Le petit prince les aperçut et dit en riant :

- Tes baobabs, ils ressemblent un peu à des choux...

- Oh!

Moi qui étais si fier des baobabs !

- Ton renard... ses oreilles... elles ressemblent un peu à des cornes... et elles sont trop longues

Et il rit encore.

- Tu es injuste, petit bonhomme, je ne savais rien

dessiner que les boas fermés et les  boas ouverts.

- Oh ! ça ira, dit-il, les enfants savent.

Je crayonnai donc une muselière. Et j'eus le coeur serré en la lui donnant :

- Tu as des projets que j'ignore...

Mais il ne me répondit pas. Il me dit

- Tu sais, ma chute sur la Terre... c'en sera demain l'anniversaire...

Puis, après un silence, il dit encore

- J'étais tombé tout près d'ici...

Et il rougit.

Et de nouveau, sans comprendre pourquoi, j'éprouvai un chagrin bizarre. Cependant une question me vint :

- Alors ce n'est pas par hasard que, le matin où je t'ai connu, il y a huit jours, tu te promenais comme ça, tout seul, à mille milles de toutes les régions habitées ? Tu retournais vers le point de ta chute ?

Le petit prince rougit encore.

Et j'ajoutai, en hésitant :

- À cause, peut-être, de l'anniversaire ?...

Le petit prince rougit de nouveau. Il ne répondait jamais aux questions, mais, quand on rougit, ça signifie"oui", n'est-ce pas ?

- Ah ! lui dis-je, j'ai peur...

Mais il me répondit :

- Tu dois maintenant travailler. Tu dois repartir vers ta machine. je t'attends ici. Reviens demain soir...

Mais je n'étais pas rassuré. Je me souvenais du renard. On risque de pleurer un peu si l'on s'est laissé apprivoiser...

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#بخش25

شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها!... میچپند تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال چی میگردند. این است که
بنامیکنند دور خودشان چرخک زدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که بهش رسيده بودیم اصلا به چاه های کویری نمی مانست. چاه کویری یک چاله ی ساده است وسط
شنها. این یکی به چاه های واحه ای میم انست اما آن دوروبر واحه ای نبود و من فکر کردم دارم خواب میبينم.
گفتم: -عجيب است! قرقره و سطل و تناب، همه چيز روبه راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت.
و قرقره مثل بادنمای کهنه ای که تا مدتها پس از خوابيدنِ باد مینالد به ناله درآمد.
گفت: -میشنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بيدار میکنيم و او دارد برایمان آواز میخواند...
دلم نمیخواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگين است.
سطل را آرام تا طوقه ی چاه آوردم بالا و آنجا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و
شاد. آواز قرقره را همانطور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز میلرزید لرزش خورشيد را میدیدم.
گفت: -بده من، که تشنه ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چيز میگشته!
سطل را تا لبهایش بالا بردم. با چشمهای بسته نوشيد. آبی بود به شيرینیِ عيدی. این آب به کُلّی چيزی بود
سوایِ هرگونه خوردنی. زایيده ی راه رفتنِ زیر ستاره ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم
روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عيد و موسيقیِ نماز نيمه شب عيد کریسمس و
لطف لبخنده ها عيدیی را که بم میدادند درست به همين شکل آن همه جلا و جلوه میبخشيد.
گفت: -مردم سياره ی تو ور میدارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان میکارند، و آن یک دانه ای را که پِيَش
میگردند آن وسط پيدا نمیکنند...
گفتم: -پيدایش نمیکنند.
-با وجود این، چيزی که پيَش میگردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پيدا بشود...
جواب دادم: -گفت وگو ندارد.
باز گفت: -گيرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی اش گشت.
من هم سيراب شده بودم. راحت نفس میکشيدم. وقتی آفتاب درمی آید شن به رنگ عسل است. من هم از
این رنگ عسلی لذت میبردم. چرا میبایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزه بند برای بَرّه ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح های اوليه ام را از جيب درآوردم. نگاهشان کرد و خندان خندان گفت: -بائوباب هات یک خرده شبيه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آنقدر به بائوباب هام می نازیدم.
-روباهت... گوش هاش بيشتر به شاخ میماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بی انصافی میکنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چيزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نيست. عوضش بچه ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه بند کشيدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خيالاتی به سر داری که من ازشان بی خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -میدانی؟ فردا سالِ به زمين آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه ای سکوت دوباره گفت: -همين نزدیکی ها پایين آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجيبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسيد: -پس هشت روز
پيش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار ميل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی
برمیگشتی به همان جایی که پایين آمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همين سالگرد؟...
باز سرخ شد. او هيچ وقت به سوآلهایی که ازش میشد جواب نمیداد اما وقتی کسی سرخ میشود
معنيش این است که «بله»، مگر نه؟
بهاش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همينجا منتظرت میمانم. فردا عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این
خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

❤️دوستای عزیزم شب همگی بخیر

این قسمت برگشت شازده کوچولوه به سیارش😔😔

اونقدر غمگین و زیباست که کلمه ای برای توصیفش پیدا نمیکنم...
عاشقانه ترین متنی که تو زندگیم خوندم...
که واقعا محاله شاعر باشی و بخونیش و بتونی جلوی اشکات رو بگیری...
😔😔😔❤️❤️❤️😪😪😪
قسمت 26 شازده کوچولو تقدیم به شما:

@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Chapitre 26 du Petit Prince
❤️😪❤️
بخش 26 شازده کوچولو
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
@renardfrancais
Admin: @renard7
Renard Français

#Chapitre26

Il y avait, à côté du puits, une ruine de vieux mur de pierre. Lorsque je revins de mon travail, le lendemain soir, j'aperçus de loin mon petit prince assis là-haut, les jambes pendantes. Et je l'entendis qui parlait :


- Tu ne t'en souviens donc pas ? disait-il. Ce n'est pas tout à fait ici !


Une autre voix lui répondit sans doute, puisqu'il répliqua :


- Si ! Si ! C'est bien le jour, mais ce n'est pas ici l'endroit...


Je poursuivis ma marche vers le mur. Je ne voyais ni n'entendais toujours personne. Pourtant le petit prince répliqua de nouveau :


- ... Bien sûr. Tu verras où commence ma trace dans le sable. Tu n'as qu'à m'y attendre. J'y serai cette nuit.


J'étais à vingt mètres du mur et je ne voyais toujours rien.


Le petit prince dit encore, après un silence


- Tu as du bon venin ? Tu es sûr de ne pas me faire souffrir longtemps ?


Je fis halte, le coeur serré, mais je ne comprenais toujours pas.



- Maintenant, va-t'en, dit-il... je veux redescendre ! Alors j'abaissai moi-même les yeux vers le pied du mur, et je fis un bond ! Il était là, dressé vers le petit prince, un de ces serpents jaunes qui vous exécutent en trente secondes. Tout en fouillant ma poche pour en tirer mon revolver, je pris le pas de course, mais, au bruit que je fis, le serpent se laissa doucement couler dans le sable, comme un jet d'eau qui meurt, et, sans trop se presser, se faufila entre les pierres avec un léger bruit de métal.


Je parvins au mur juste à temps pour y recevoir dans les bras mon petit bonhomme de prince, pâle comme la neige.


- Quelle est cette histoire-là ! Tu parles maintenant avec les serpents !


J'avais défait son éternel cache-nez d'or. Je lui avais mouillé les tempes et l'avais fait boire. Et maintenant je n'osais plus rien lui demander. Il me regarda gravement et m'entoura le cou de ses bras. je sentais battre son coeur comme celui d'un oiseau qui meurt, quand on l'a tiré à la carabine. Il me dit :


,- Je suis content que tu aies trouvé ce qui manquait à ta machine. Tu vas pouvoir rentrer chez toi...


- Comment sais-tu ?


Je venais justement lui annoncer que, contre toute espérance, j'avais réussi mon travail !


Il ne répondit rien à ma question, mais il ajouta


- Moi aussi, aujourd'hui, je rentre chez moi...


Puis, mélancolique :


- C'est bien plus loin... c'est bien plus difficile...


Je sentais bien qu'il se passait quelque chose d'extraordinaire. Je le serrais dans les bras comme un petit enfant, et cependant il me semblait qu'il coulait verticalement dans un abîme sans que je puisse rien pour le retenir...


Il avait le regard sérieux, perdu très loin.


- J'ai ton mouton. Et j'ai la caisse pour le mouton. Et j'ai la muselière...


Et il sourit avec mélancolie.


J'attendis longtemps. Je sentais qu'il se réchauffait peu à peu :


- Petit bonhomme, tu as eu peur...


Il avait eu peur, bien sûr ! Mais il rit doucement


- J'aurai bien plus peur ce soir...


De nouveau je me sentis glacé par le sentiment de l'irréparable. Et je compris que je ne supportais pas l'idée de ne plus jamais entendre ce rire. C'était pour moi comme une fontaine dans le désert.