Renard Français 
عنوان گروه یا کانال:

Renard Français


توضیحات: Le Petit Prince شازده کوچولو L'Étranger بیگانه ?Musique française موسیقی فرانسوی و موزیک ویدئو Textes littéraires متون ادبی @renardfrancais Admin: @renard7
شناسه: [email protected]
تعداد اعضا: 2493
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_5
صفحه 39

بالاخره نقشه هاي سنوبال تكميل شد. قرار شد در جلسه روز يكشنبه بعد مسئله ساختن يا نساختن آسياب بادي براي اتخاذ راي مطرح شود. وقتي حيوانات در طويله جمع شدند سنوبال برخاست و با اينكه گاه به گاه بياناتش با بعبع گوسفندان قطع ميشد دلايل خود را بر له ساختن آسياب بادي عرضه كرد. بعد ناپلئون براي جواب به پا خاست.
در نهايت آرامش گفت كه آسياب بادي چيز مزخرفي است و توصيه كرد كه كسي به ساختنش راي ندهد و با عجله نشست.
نطقش بيش از سي ثانيه طول نكشيد و به نظر مي آمد كه براي تاثير بيانش تقريبا اهميتي قائل نيست . بعد سنوبال برخاست و پس از نهيب به گوسفندان كه باز بع بع ميكردند، با حرارت از آسياب بادي سخن گفت.
تا اين وقت حيوانات به دو دسته مساوي تقسيم شده بودند اما در يك لحظه فصاحت سنوبال اين تعادل را بر هم زد. با جملاتي پر آب و تاب تصويري از آن روز كه كارهاي پست از گرده حيوانات برداشته ميشد مجسم ساخت.
كار را از ماشين خرمنكوبي و شلغم خوردكني هم جلوتر برده بود، ميگفت : نيروي برق مي تواند ماشين خرمن پاك كني را به كار اندازد، زمين را شخم بزند، نخاله ها را خورد كند و زمين را صاف و خرمن را درو كند، به علاوه در آخورهاي حيوانات روشنايي، آب سرد و گرم و بخاري برقي خواهد بود.

@renardfrancais

وقتي كه نطقش به پايان رسيد ديگر شك و ترديدي نبود كه كفه راي به كدام طرف
متمايل است. اما در اين لحظه ناپلئون برپاخاست از گوشه چشم نگاهي به سنوبال انداخت و صداي مخصوصي كرد كه تا آن روز از او شنيده نشده بود.

در اثر اين صدا عوعوي وحشتناكي از خارج شنيده شد و نه سگ عظيم كه قلاده برنجكوب به گردنشان بود جستوخيز كنان ميان انبار پريدند و مستقيم به سنوبال حمله بردند.
اگر سنوبال به موقع نجنبيده بود شكمش پاره ميشد. لحظه بعد سنوبال بيرون در بود و سگ ها دنبالش .
حيوانات كه از تعجب و وحشت زبانشان بند آمده بود همگي جلو در جمع شده بودند و بهت زده سنوبال و سگ ها را نگاه ميكردند.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_5
صفحه 40

سنوبال در طول چمن و به سمتي كه به جاده اصلي منتهي ميشد در حال دويدن بود، فقط يك خوك ميتوانست آنطور بدود ، ولي سگها هم تقريبا پشت پاشنه اش ميدويدند.
ناگهان سنوبال لغزيد و همه تصور كردند الان است كه سگ ها او را بگيرند، ولي بلند شد و با سرعت زيادتري شروع به دويدن كرد.

سگها داشتند دوباره به او ميرسيدند حتي يكي از آنها پوزه اش را به دم سنوبال رساند ولي او با حركتي دمش را رها ساخت و با بكار بردن منتهاي تلاش و وقتي كه فقط فاصله كمي بينشان بود به سوراخي در پرچين خزيد و ديگر ديده نشد.

حيوانات ساكت و وحشتزده به طويله بازگشتند و پس از لحظه اي سگها جستوخيز كنان سر رسيدند.
ابتدا هيچ كس نميدانست اين موجودات از كجا آمدهاند ولي مسئله به زودي حل شد. سگها همان توله هايي بودند كه ناپلئون از مادرهايشان گرفته بود و شخصا پرورش داده بود.

@renardfrancais

با آنكه به رشد كامل نرسيده بودند هيكلي درشت و قيافه اي درنده چون گرگ داشتند.
همه نزديك ناپلئون ايستادند و برايش دم جنباندند و حيوانات ديدند كه آنها همانطور دم مي جنباندند كه قبلا سگها براي جونز دم تكان مي دادند.
ناپلئون در حاليكه سگها دنبالش بودند روي سكويي كه قبلا ميجر ايستاده بود ايستاده ونطق كرده بود رفت. اعلام كرد از اين تاريخ جلسات صبحهاي يكشنبه داير نخواهد شد، چون غير ضروري و موجب اتلاف وقت است.
در آتيه تمام مسايل مربوط به كار مزرعه در كميته مخصوصي متشكل از خوكان و تحت رياست خودش بررسي خواهد شد.
جلسات خصوصي خواهد بود و نتيجه تصميمات بعدا به اطلاع سايرين خواهد رسيد. اجتماع صبح هاي يكشنبه براي اداي احترام به پرچم و خواندن سرود حيوانات انگيس و اخذ دستورات هفتگي ادامه خواهد داشت ، ولي ديگر مذاكره و بحث صورت نخواهد گرفت . حيوانات كه هنوز تحت تاثير ضربه رانده شدن سنوبال بودند، از اين اخطار به كلي خود را باختند.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_5
صفحه 41

چندتايي از آنها اگر ميتوانستند راه صحيحي براي استدلال پيدا كنند
اعتراض ميكردند. حتي باكسر به طرز مبهمي ناراحت بود گوش هايش را خواباند و كاكلش را چندين بار تكان داد و سخت تلاش كرد كه به افكارش نظمي دهد ولي بالاخره چيزي به ذهنش نرسيد.
از بين خود خوكها چند تايي به صدا درآمدند. چهار توله خوك پرواري كه در صف جلو بودند به علامت اعتراض با هم بلند شدند و با هم شروع به صحبت كردند ولي ناگهان سگها كه دور ناپلئون بودند غرشي تهديدآميز كردند و خوك ها را ساكت بر سر جايشان نشاندند و سپس بع بع «چهار پا خوب دو پا بد» گوسفندان بلند شد و در حدود ربع ساعت با صداي رسا ادامه پيدا كرد و به هر بحث احتمالي خاتمه داد.
بعد سكوئيلر ماموريت يافت كه دور بگردد و نظم نوين را به همه گوشزد سازد.

@renardfrancais

سكوئيلر گفت : «رفقا من قطع و يقين دارم كه همه حيوانات حاضر، از فداكاري رفيق ناپلئون كه حالا مسئوليت بيشتري بر عهده گرفته است قدرداني به عمل مي آورند. رفقا تصور نكنيد پيشوا بودن لذتبخش است!
درست برعكس، كاري است بسيار دقيق و پرمسئوليت. هيچ كس به اندازه رفيق ناپلئون به تساوي حيوانات معتقد نيست .
او به شخصه بسيار خوشحال هم ميشد كه مقدرات شما را به خودتان واگذار كند اما چه بسا ممكن است كه شما به غلط تصميمي اتخاذ كنيد.
فرض كنيد شما تصميم بگيريد از خوابهاي طلايي سنوبال، سنوبالي كه ما در حال حاضر ميدانيم دست كمي از يك جنايتكار ندارد، درباره آسياب بادي پيروي كنيد، تكليف او چه خواهد بود؟ »

يكي گفت: « او در جنگ گاوداني متهورانه جنگيد. »

سكوئيلر گفت: « شجاعت كافي نيست. وظيفه شناسي و اطاعت است كه اهميت دارد و اما در خصوص جنگ گاوداني من يقين دارم، زماني خواهد آمد كه متوجه شويم نسبت به نقش سنوبال دراين جنگ بسيار مبالغه شده است . رفقا انضباط آهنين شعار روز ماست.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_5
صفحه 42

يك قدم بيرويه همان است و تسلط دشمن همان .مسلما رفقا شما طالب بازگشت جونز نيستيد؟ »
بار ديگر اين بحث جوابي نداشت. چه محققا حيوانات طالب بازگشت جونز نبودند اگر لازمه بحث يكشنبه ها، بازگشت جونز بود، بحث بايد موقوف ميشد.
باكسر كه تا اين وقت فرصت داشت به افكارش نظمي دهد به نمايندگي از طرف احساسات عمومي گفت: « اگر رفيق ناپلئون چنين گفته است مسلما صحيح است. » و از اين تاريخ باكسر شعار « هميشه حق با ناپلئون است » را بر شعار خصوصي « من بيشتر كار خواهم كرد» اضافه نمود.

تك سرما ديگر شكسته بود و كشت بهاري شروع شده بود. در اتاقي را كه سنوبال در آنجا نقشه آسياب بادي را كشيده بود بسته بودند و چنين فرض ميشد كه نقشه ها از روي زمين پاك شده است. هر يكشنبه صبح ساعت ده حيوانات براي اخذ دستورات هفتگي جمع مي شدند.

@renardfrancais

جمجمه ميجر پير را كه اسكلتي از آن باقي مانده بود از پاي ديوار باغ ميوه از قبر درآورده بودند و روي كنده درختي در پاي ميله پرچم كنار تفنگ گذاشته بودند و چنين مقرر شده بود كه پس از برافراشتن پرچم حيوانات قبل از دخول به انبار بزرگ با احترام از جلو آن رژه روند.
در اين ايام طرز نشستن حيوانات چون سابق كه دور هم مينشستند نبود. ناپلئون و سكوئيلر و خوك ديگري به نام مينيماس كه در ساختن آهنگ و سرودن شعر غريزه اي داشت وروي سكو مينشستند و نه سگ نيم دايره اي دور آنها تشكيل ميدادند و ساير خوكها پشت سر آنها قرار داشتند. بقيه حيوانات مقابل آنها و در وسط انبار مي نشستند.
ناپلئون دستورات هفتگي را با صدايي خشن و سربازوار ميخواند و حيوانات پس از يكبار خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق ميشدند.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_5
صفحه 43

در يكشنبه سوم بعد از اخراج سنوبال حيوانات در كمال تعجب شنيدند كه ناپلئون اعلام داشت كه آسياب بادي ساخته ميشود.
او براي تغيير عقيدهاش دليلي ابراز نداشت و صرفا به حيوانات گوشزد كرد كه اين امر مستلزم كار فوقالعاده است و چه بسا منجر به تقليل جيره آنان شود و گفت نقشه كار با تمام جزئيات آن ظرف سه هفته گذشته بوسيله كميته مخصوصي از خوكان تهيه شده و اميد است بناي آسياب بادي و آبادي هاي ديگر ظرف دو سال تمام شود.
همان روز عصر سكوئيلر به حيوانات به طور خصوصي اظهار داشت ناپلئون در حقيقت هيچ گاه با آسياب بادي مخالف نبود بلكه برعكس از بدو امر طرفدار آن بود. نقشه اي كه سنوبال در كف اتاق جوجه كشي رسم كرده بود در واقع از بين نوشته جات ناپلئون به سرقت برده بود و در حقيقت آسياب بادي از اختراعات شخصي ناپلئون بوده است.

@renardfrancais

وقتي يكي از حاضرين سوال كرد پس چطور ناپلئون با آن سرسختي با آن مخالفت ميكرد، سكوئيلر نگاه شيطنت آميزي كرد و گفت : «زرنگي ناپلئون بود فقط تظاهر به مخالفت با آسياب بادي ميكرد تا از شر سنوبال كه عنصر بسيار خطرناكي بود رهايي پيدا كند و حالا كه سنوبال از سر راه برداشته شده نقشه بدون دخالت وي ميتواند عملي شود.»
و سكوئيلر اضافه كرد «اين همان چيزي است كه به ان تاكتيك ميگويند.» در حاليكه ميچرخيد و دمش را ميجنباند چندين بار تكرار كرد «تاكتيك رفقا تاكتيك! »

حيوانات درست معني كلمه را نفهميدند اما سكوئيلر چنان قرص و محكم حرف زد و سگها كه تصادفا با وي بودند چنان غرش تهديدآميزي كردند كه همگي توضيحات وي را بدون چون و چرا پذيرفتند.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Page 40

Toute l’année, les animaux trimèrent comme des esclaves, mais leur travail les rendait heureux.
Ils ne rechignaient ni à la peine ni au sacrifice, sachant bien que, de tout le mal qu’ils se donnaient, eux-mêmes recueilleraient les fruits, ou à défaut leur descendance – et non une bande d’humains désœuvrés, tirant les marrons du feu.
Tout le printemps et pendant l’été, ce fut la semaine de soixante heures, et en août Napoléon fit savoir qu’ils auraient à travailler aussi les après-midi du dimanche.
Ce surcroît d’effort leur était demandé à titre tout à fait volontaire, étant bien entendu que tout animal qui se récuserait aurait ses rations réduites de moitié. Même ainsi, certaines tâches durent être abandonnées.
La moisson fut un peu moins belle que l’année précédente, et deux champs, qu’il eût fallu ensemencer de racines au début de l’été, furent laissés en jachère, faute d’avoir pu achever les labours en temps, voulu.

@renardfrancais

On pouvait s’attendre à un rude hiver. Le moulin à vent présentait des difficultés inattendues.
Il y avait bien une carrière sur le territoire de la ferme, ainsi
qu’abondance de sable et de ciment dans une des remises : les matériaux étaient donc à pied d’œuvre.
Mais les animaux butèrent tout d’abord sur le problème de la pierre à morceler en fragments utilisables : comment s’y prendre ?
Pas autrement, semblait-il, qu’à l’aide de leviers et de pics. Voilà qui les dépassait, aucun d’eux ne pouvant se tenir longtemps debout sur ses pattes de derrière.
Il s’écoula plusieurs semaines en efforts vains avant que quelqu’un ait l’idée juste utiliser la loi de la pesanteur.
D’énormes blocs, bien trop gros pour être employés tels quels,
reposaient sur le lit de la carrière.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Page 41

Les animaux les entourèrent de cordes, puis tous ensemble, vaches, chevaux, moutons, et chacun de ceux qui pouvaient tenir une corde (et même les cochons prêtaient patte forte aux moments cruciaux) se prirent à hisser ces blocs de pierre, avec une lenteur désespérante, jusqu’au sommet de la carrière.
De là, basculés par-dessus bord, ils se fracassaient en morceaux au contact du sol. Une fois ces pierres brisées, le transport en était relativement aisé.
Les chevaux les charriaient par tombereaux, les moutons les traînaient, un moellon à la fois ; Edmée la chèvre et Benjamin l’âne en étaient aussi : attelés à une vieille patache et payant de leur personne. Sur la fin de l’été on disposait d’assez de pierres pour que la construction commence.
Les cochons supervisaient.
Lent et pénible cours de ces travaux.

@renardfrancais

C’est souvent qu’il fallait tout un jour d’efforts harassants pour tirer un seul bloc de pierre ; jusqu’au faîte de la carrière, et même parfois il ne se brisait pas au sol.
Les animaux ne seraient pas parvenus à bout de leur tâche sans Malabar dont la force semblait égaler celle additionnée de tous les autres.
Quand le bloc de pierre se mettait à glisser et que les animaux, emportés dans sa chute sur le flanc de la colline, hurlaient la mort, c’était lui toujours qui l’arrêtait à temps, arc-bouté de tout son corps.
Et chacun était saisi d’admiration, le voyant ahaner, et pouce à pouce, gagner du terrain tout haletant, ses flancs immenses couverts de sueur, la pointe des sabots tenant dru au sol.
Douce parfois lui disait de ne pas s’éreinter pareillement, mais lui ne voulait rien entendre.
Ses deux mots d’ordre « Je vais travailler plus dur » et « Napoléon ne se trompe jamais » lui semblaient une réponse suffisante à tous les problèmes.
Il s’était arrangé avec le jeune coq pour que celui-ci le réveille trois quarts d’heure à l’avance au lieu d’une demi-heure. De plus, à ses moments perdus – mais il n’en avait plus guère – il se rendait à la carrière pour y ramasser une charretée de pierraille qu’il tirait tout seul jusqu’à l’emplacement du moulin.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Page 42

Malgré la rigueur du travail, les animaux n’eurent pas à pâtir
de tout l’été.
S’ils n’étaient pas mieux nourris qu’au temps de Jones, en tout cas ils ne l’étaient pas moins.
L’avantage de subvenir à leurs seuls besoins – indépendamment de ceux, extravagants, de cinq êtres humains – était si considérable que, pour le perdre, il eût fallu accumuler beaucoup d’échecs.
De bien des manières, la méthode animale était la plus efficace, et elle économisait du travail. Le sarclage, par exemple, pouvait se faire avec une minutie impossible chez les humains.
Et les animaux s’interdisant désormais de chaparder, il était superflu de séparer, par des clôtures les pâturages des labours, de sorte qu’il n’y avait plus lieu d’entretenir haies et barrières.

@renardfrancais

Malgré tout, comme l’été avançait, – différentes choses commencèrent à faire défaut sans qu’on s’y fût attendu : huile de paraffine, clous, ficelle, biscuits pour les chiens, fers du maréchal-ferrant, tous produits qui ne pouvaient pas être fabriqués à la ferme ; plus tard, on aurait besoin encore de graines et d’engrais artificiels, sans compter différents outils et la machinerie du moulin.
Comment se procurer le nécessaire ? C’est ce dont personne n’avait la moindre idée.
Un dimanche matin que les animaux étaient rassemblés pour recevoir leurs instructions, Napoléon annonça qu’il avait arrêté une ligne politique nouvelle.
Dorénavant la Ferme des Animaux entretiendrait des relations commerciales avec les fermes du voisinage : non pas, bien entendu, pour faire du négoce, mais simplement pour se procurer certaines fournitures d’urgente nécessité.
Ce qu’exigeait la construction du moulin devait, dit il, primer toute autre considération.
Aussi était-il en pourparlers pour vendre une meule de foin et une partie de la récolte de blé.
Plus tard, en cas de besoin d’argent, il faudrait vendre des œufs (on peut les écouler au marché de Willingdon).
Les poules, déclara Napoléon, devaient se réjouir d’un sacrifice qui serait leur quote-part à l’édification du moulin à vent.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Pages 42, 43

Une fois encore les animaux éprouvèrent une vague inquiétude : ne jamais entrer en rapport avec les humains, ne jamais faire de commerce, ne jamais faire usage d’argent – n’était-ce pas là certaines des résolutions prises à l’assemblée triomphale qui avait suivi l’expulsion de Jones ?
Tous les animaux se rappelaient les avoir adoptées – ou du moins ils croyaient en avoir gardé le souvenir.
Les quatre jeunes gorets qui avaient protesté quand Napoléon avait supprimé les assemblées élevèrent timidement la voix, mais pour être promptement réduits au silence et comme foudroyés par les grognements des chiens.
Puis, comme d’habitude, les moutons lancèrent l’ancienne : Quatrepattes, oui ! Deuxpattes, non !, et la gêne passagère en fut dissipée.
Finalement, Napoléon dressa la patte pour réclamer le silence et fit savoir que toutes dispositions étaient déjà prises.
Il n’y aurait pas lieu pour les animaux d’entrer en relations avec les humains, ce qui manifestement serait on ne peut plus mal venu. De ce fardeau il se chargerait lui-même.

@renardfrancais

Un certain Mr. Whymper, avoué à Willingdon, avait accepté de servir d’intermédiaire entre la Ferme des Animaux et le monde extérieur, et chaque lundi matin il viendrait prendre les directives. Napoléon termina son discours de façon coutumière, s’écriant : « Vive la Ferme des Animaux ! » Et, après avoir entonné Bêtes d’Angleterre, on rompit les rangs.
Ensuite, Brille-Babil, fit le tour de la ferme afin d’apaiser les esprits.
Il assura aux animaux que la résolution condamnant le commerce et l’usage de l’argent n’avait jamais été passée, ou
même proposée.
C’était là pure imagination, ou alors une légende née des mensonges de Boule de Neige.
Et comme un léger doute subsistait dans quelques esprits, Brille-Babil, en personne astucieuse, leur demanda : « Êtes-vous tout à fait sûrs, camarades, que vous n’avez pas rêvé ?
Pouvez-vous faire état d’un document, d’un texte consigné sur un registre ou l’autre ? »
Et comme assurément n’existait aucun écrit consigné, les animaux furent convaincus de leur erreur.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Pages 43, 44

Comme convenu, Mr. Whymper se rendait chaque lundi à la
ferme.
C’était un petit homme à l’air retors, et qui portait des fa-
voris, un avoué dont l’étude ne traitait que de piètres affaires.
Cependant, il était bien assez finaud pour avoir compris avant tout autre que la Ferme des Animaux aurait besoin d’un courtier, et les commissions ne seraient pas négligeables.
Les animaux observaient ses allées et venues avec une sorte d’effroi, et ils l’évitaient autant que possible.
Néanmoins, voir Napoléon, un Quatrepattes, donner des ordres à ce Deuxpattes, réveilla leur orgueil et les réconcilia en partie avec les dispositions nouvelles.
Leurs relations avec la race humaine n’étaient plus tout à fait les mêmes que par le passé.
Les humains ne haïssaient pas moins la Ferme des Animaux de la voir prendre un certain essor : à la vérité, ils la haïssaient plus que jamais.
Chacun d’eux avait tenu pour article de foi que la ferme ferait faillite à plus ou moins brève échéance ; et quant au moulin à vent, il était voué à l’échec.

@renardfrancais

Dans leurs tavernes, ils se prouvaient les uns aux autres, schémas à l’appui, que fatalement il s’écroulerait, ou qu’à défaut il ne fonctionnerait jamais.
Et pourtant, ils en étaient venus, à leur corps défendant, à un certain respect pour l’aptitude de ces animaux à gérer leurs propres affaires.
Ainsi désignaient-ils maintenant la Ferme des Animaux sous son nom, sans plus feindre de croire qu’elle fût la Ferme du Manoir.
Et de même avaient-ils renoncé à défendre la cause de Jones ; celui-ci, ayant perdu tout espoir de rentrer dans ses biens, s’en était allé vivre ailleurs.
Sauf par le truchement de Whymper, il n’avait pas été établi de relations entre la Ferme des Animaux et le monde étranger, mais un bruit circulait avec insistance Napoléon aurait été sur le point de passer un marché avec soit Mr. Pilkington de Foxwood, soit Mr. Frederick de Pinchfield – mais en aucun cas, ainsi qu’on en fit la remarque, avec l’un et l’autre en même temps.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Pages 44, 45

Vers ce temps-là, les cochons emménagèrent dans la maison d’habitation dont ils firent leurs quartiers.
Une fois encore, les animaux crurent se ressouvenir qu’une résolution contre ces pratiques avait été votée, dans les premiers jours, mais une fois encore Brille-Babil parvint à les convaincre qu’il n’en était rien.
Il est d’absolue nécessité, expliqua-t-il, que les cochons, têtes pensantes de la ferme, aient à leur disposition un lieu paisible où travailler.
Il est également plus conforme à la dignité du chef (car depuis peu il lui était venu de conférer la dignité de chef à Napoléon) de vivre dans, une maison que dans une porcherie. Certains animaux furent troublés d’apprendre, non seulement que les cochons prenaient leur repas à la cuisine et avaient fait du salon leur salle de jeux, mais aussi qu’ils dormaient dans des lits.
Comme de coutume, Malabar en prit son parti : – « Napoléon ne se trompe jamais » –, mais Douce, croyant se rappeler une interdiction expresse à ce sujet, se rendit au fond de la grange et tenta de déchiffrer les Sept Commandements inscrits là.
N’étant à même que d’épeler les lettres une à une, elle s’en alla quérir Edmée.

@renardfrancais

« Edmée, dit-elle, lis-moi donc le Quatrième Commandement.
N’y est-il pas question de ne jamais dormir dans un lit ? »
Edmée épelait malaisément les lettres. Enfin : « Ça dit : Aucun animal ne dormira dans un lit avec des draps. »
Chose curieuse, Douce ne se rappelait pas qu’il eût été question de draps dans le Quatrième Commandement, mais puisque c’était inscrit sur le mur il fallait se rendre à l’évidence.
Sur quoi, Brille-Babil vint à passer par là avec deux ou trois chiens, et il fut à même d’expliquer l’affaire sous son vrai jour :
« Vous avez donc entendu dire, camarades, que nous, les cochons, dormons maintenant dans les lits de la maison ? Et pourquoi pas ?
Vous n’allez tout de même pas croire à l’existence d’un règlement qui proscrive les lits ? Un lit, ce n’est jamais qu’un lieu où dormir.
Le tas de paille d’une écurie, qu’est-ce que c’est, à bien comprendre, sinon un lit ? L’interdiction porte sur les draps, lesquels sont d’invention humaine.
Or nous avons enlevé les draps des lits et nous dormons entre des couvertures.
Ce sont là des lits où l’on est très bien, mais pas outre mesure, je vous en donne mon billet, camarades, avec ce travail de tête qui désormais nous incombe.
Vous ne voudriez pas nous ôter le sommeil réparateur, hein, camarades ?
Vous ne voudriez pas que nous soyons exténués au point de ne plus faire face à la tâche ? Sans nul doute, aucun de vous ne désire le retour de Jones ? »

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Page 46

Les animaux le rassurèrent sur ce point, et ainsi fut clos le
chapitre des lits.
Et nulle contestation non plus lorsque, quelques jours plus tard, il fut annoncé qu’à l’avenir les cochons se lèveraient une heure plus tard que les autres.
L’automne venu au terme d’une saison de travail éprouvante,
les animaux étaient fourbus mais contents.
Après la vente d’une partie du foin et du blé, les provisions pour l’hiver n’étaient pas fort abondantes, mais le moulin contrebalançait toute déconve-
nue. Il était maintenant presque à demi bâti.
Après la moisson, un temps sec sous un ciel dégagé fit que les animaux trimèrent plus dur que jamais : car, se disaient-ils, il valait bien la peine ; de charroyer tout le jour des quartiers de pierre, si, ce faisant, on exhaussait d’un pied les murs du moulin.
Malabar allait même au travail tout seul, certaines nuits, une heure ou deux, sous le clair de lune de septembre.

@RENARDFRANCAIS

Et, à leurs heures perdues, les animaux faisaient le tour du moulin en construction, à n’en plus finir, en admiration devant la force et l’aplomb des murs, et s’admirant eux-mêmes d’avoir dressé un ouvrage imposant tel que celui-là.
Seul le vieux Benjamin se refusait à l’enthousiasme, sans toutefois rien dire que de répéter ses remarques sibyllines sur la longévité de son espèce.
Ce fut novembre et les vents déchaînés du sud-ouest.
Il fallut arrêter les travaux, car avec le temps humide on ne pouvait plus malaxer le ciment.
Une nuit enfin, la tempête souffla si fort que les bâtiments de la ferme vacillèrent sur leurs assises, et plusieurs tuiles du toit de la grange furent emportées. Les poules endormies sursautèrent, caquetant d’effroi.
Toutes dans un même rêve croyaient entendre la lointaine décharge d’un fusil.
Au matin les animaux une fois dehors s’aperçurent que le mât avait été abattu, et un orme, au bas du verger, arraché au sol comme un simple radis.
Ils en étaient là de leurs découvertes, qu’un cri désespéré leur échappa.
C’est qu’ils avaient sous les yeux quelque chose d’insoutenable : le moulin en ruine.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

Ferme des Animaux
#chapitre_VI
Page 47

D’un commun accord ils se ruèrent sur le lieu du désastre.
Napoléon, dont ce n’était pas l’habitude de hâter le pas, courait devant.
Et, oui, gisait là le fruit de tant de luttes : ces murs rasés jusqu’aux fondations, et ces pierres éparpillées que si péniblement ils avaient cassées et charriées !
Stupéfiés, les animaux jetaient un regard de deuil sur ces éboulis.
En silence, Napoléon arpentait le terrain de long en large, reniflant de temps à autre, la queue crispée battant de droite et de gauche, ce qui chez lui était l’indice d’une grande activité de tête. Soudain il fit halte, et il fallait croire qu’il avait arrêté son parti : « Camarades, dit-il, savez-vous qui est le fautif ? L’ennemi qui s’est présenté à la nuit et a renversé notre moulin à vent ?
C’est Boule de Neige ! rugit Napoléon.
« Oui, enchaîna-t-il, c’est Boule de Neige, par pure malignité, pour contrarier nos plans, et se venger de son ignominieuse ex-
pulsion.
Lui, le traître ! A la faveur des ténèbres, il s’est faufilé jusqu’ici et a ruiné d’un coup un an bientôt de notre labeur.
« Camarades, de ce moment, je décrète la condamnation à
mort de Boule de Neige.
Sera Héros-Animal de Deuxième classe et recevra un demi-boisseau de pommes quiconque le conduira sur les bancs de la justice.

@renardfrancais

Un boisseau entier à qui le capturera vivant ! »
Que même Boule de Neige ait pu se rendre capable de pareille vilenie, voilà une découverte qui suscita chez les animaux une indignation extrême.
Ce fut un tel tollé qu’incontinent chacun réfléchit aux moyens de se saisir de Boule de Neige si jamais il devait se représenter sur les lieux.
Presque aussitôt on découvrit sur l’herbe, à petite distance de la butte, des empreintes de co-
chon.
On ne pouvait les suivre que sur quelques mètres, mais elles avaient l’air de conduire à une brèche dans la haie. Napoléon, ayant reniflé de manière significative, déclara qu’il s’agissait bien de Boule de Neige.
D’après lui, il avait dû venir de la ferme de Foxwood. Et, ayant fini de renifler.
« Plus d’atermoiements, camarades ! s’écria Napoléon. Le travail nous attend. Ce matin même nous allons nous remettre à bâtir le moulin, et nous ne détèlerons pas de tout l’hiver, qu’il pleuve ou vente. Nous ferons savoir à cet abominable traître qu’on ne fait pas si facilement table rase de notre œuvre. Souvenez-vous en, camarades : nos plans ne doivent être modifiés en rien.
Ils seront terminés au jour dit. En avant, camarades ! Vive le moulin à vent ! Vive la Ferme des Animaux ! »


@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 45


تمام آن سال حيوانات مثل برده كار كردند اما راضي بودند و از هيچ كوشش و فداكاري مضايقه نمي كردند چون خوب ميدانستند هر تلاشي ميكنند به نفع خود و براي نسل آينده خودشان است نه به نفع يك دسته بشر دزد و تنبل.
در تمام بهار و تابستان هفته اي شصت ساعت كار كردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام كرد كه بعداز ظهرهاي يكشنبه هم كار هست. اين كار داوطلبانه است اما اگر حيواني غيبت كند جيره اش نصف مي شود.
با اين وصف از بعضي كارها صرفنظر شد. خرمن به ميزان سال گذشته جمع نشد و
دو مزرعه چغندر به اين دليل كه شخم زمين به موقع آماده نبود كشت نشد. پيشبيني ميشد كه در زمستان آينده زمستان سختي باشد.
آسياب بادي با اشكالات غيرمنتظرهاي مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهك وجود داشت، مقداري هم ماسه و سيمان از سابق در يكي از حياطهاي طويله بود، يعني تمام مصالح ساختماني در دسترس بود.

@renardfrancais

اما مسئله اي كه حيوانات در ابتدا نتوانستند حل كنند شكستن سنگ به قطعات و اندازههاي متناسب بود.
به نظر ميرسيد كه تنها راه شكستن سنگها به وسيله كلنگ و ديلم است و اين كار را هم هيچ حيواني نميتوانست بكند چون نميتوانست روي دو پاي عقب بايستد. پس از هفته ها كوشش بي حاصل يكي فكر بكري كرد، قرار شد از قوه جاذبه زمين استفاده كنند.
به دور سنگهاي بزرگ و صافي كه به دليل بزرگي قابل استفاده نبود طناب بستند و همه حيوانات، گاوها و اسبها و گوسفندها، و هر حيوان ديگري كه تاب نگه داشتن طناب را داشت ـ حتي در لحظات حساس خوكها آن را با كندي مايوس كننده اي از دامنه دره به بالاي تپه ميكشيدند و از آنجا رها ميكردند تا خرد شود. حمل و نقل سنگ پس از خرد شدن زياد مشكل نبود.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 46

اسبها قطعات سنگ را در ارابههاي باري حمل ميكردند و گوسفندها خرده سنگها را يكييكي ميكشيدند، حتي موريل و بنجامين خود را به ارابه سبكي بسته بودند و
سهمي در كار داشتند. در اواخر تابستان مقدار كافي سنگ جمع و ذخيره شد و
ساختمان تحت نظارت خوكها شروع شد.
اما كار كند پيش ميرفت و دشوار بود. بسياري از اوقات يك روز تمام صرف اين
ميشد كه قطعه سنگي را بالا بكشند و تازه بعضي اوقات سنگي كه از آن بالا رها
ميشد نميشكست.
هيچ كاري بدون وجود باكسر كه نيرويش معادل مجموع نيروي بقيه حيوانات بود به
ثمر نميرسيد. وقتي كه سنگ ميلغزيد و حيوانات ميدويدند الان است كه خودشان
هم به پايين پرت شوند و از نوميدي فرياد و فغانشان به هوا ميرفت هميشه باكسر بود
كه خود را مقابل طناب نگاه ميداشت و سنگ را متوقف ميكرد. قيافه او كه وجب به
وجب دامنه را با زحمت مي پيمود و نفس نفس ميزد و با نوك سمش به زمين پنجه
ميكشيد و دو پهلويش از عرق پوشيده بود، منظرهاي بود كه هر كسي را مالامال از
تعجب و تحسين ميكرد.
كلوور به او گوشزد ميكرد كه به خود زياد فشار نياورد اما او گوش نميداد. از نظر او
دو شعار «من بيشتر كار خواهم كرد.» و «هميشه حق با ناپلئون است .» جوابگوي هر مسئله اي بود.
با جوجه خروس قرار گذاشته بود صبحها به جاي نيم ساعت سه ربع ساعت زودتر
بيداركند. با آنكه در اين روزها كمتر فراغت داشت هر گاه فرصتي پيدا ميكرد به تنهايي به كنار تپه سنگ ميرفت و بدون كمك، يك بار سنگ خرد، را به نزديك محل ساختمان حمل ميكرد.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 47

با وجود سختي كار وضع حيوانات در طول تابستان چندان بد نبود. اگر از زمان جونز قوت بيشتري نداشتند كمتر هم نداشتند. اين امتياز كه بايد فقط غذاي خود را تهيه
كنند و ناگزير نبودند پنج آدم حريص را هم سير كنند آنقدر مهم بود كه جبران
كمبودهاي ديگر را ميكرد. در خيلي از امور طرز كار حيوانات كاملتر و عمليتر از آدمها بود و از ميزان كار مي كاست.
مثلا علف كني چنان كامل صورت ميگرفت كه مسلما بشر از عهده اش برنمي آمد و يا چون هيچ حيواني دزدي نميكرد ديگر حاجتي به كشيدن ديوار و جدا كردن چراگاه از زمين كشت نبود بنابراين حفظ و نگهداري پرچين و غيره لازم نبود. معهذا وقتي تابستان سپري شد كمبودهاي پيشبيني
نشدهاي نمودار شد.
نفت، ميخ ، ريسمان ،بيسكويت ،آهن براي نعل اسب مورد نياز بود و هيچكدام را
نميشد در مزرعه تهيه كرد. بعلاوه بذر و كود شيميايي براي كشت لازم بود و ابزار مختلف و دست آخر ماشين آلات براي آسياب بادي. هيچ كس نميدانست اينها به چه نحو بايد تهيه شود.

@renardfrancais

يك يكشنبه صبح كه حيوانات براي اخذ دستور جمع شده بودند، ناپلئون اعلام داشت كه سياست جديدي اتخاذ كرده است. از اين تاريخ به بعد قلعه حيوانات با مزارع مجاور داد و ستد خواهد كرد: البته نه به منظور تجارت بلكه صرفا براي به دست آوردن مواد مورد نياز.
فعلا مقداري يونجه و مقداري گندم فروخته خواهد شد و بعد اگر به پول بيشتري حاجت باشد از طريق فروش تخم مرغ ، كه هميشه در ولينگدن بازار دارد تامين خواهد شد. ناپلئون اضافه كرد كه مرغها بايد از اين فداكاري كه به منظور كمك و مشاركت در امر ساختمان آسياب بادي است استقبال كنند.
يك بار ديگر حيوانات به طرز مبهمي احساس ناراحتي كردند. ارتباط نداشتن با بشر، معامله تجاري نكردن ،پول به كار نبردن مگر اينها جزو تصميمات اولين جلسه فتح و ظفر پس از اخراج جونز نبود؟

همه حيوانات اين تصميمات را به خاطر داشتند و يا لااقل تصور ميكردند آنها را به خاطر دارند.
آن چهار خوك جواني كه وقتي ناپلئون جلسات مشاوره را حذف كرد اعتراض كرده بودند با ترس به صدا درآمدند ولي بلافاصله با غرش سهمگين سگها لب فرو بستند. سپس طبق معمول گوسفندها «چهار پا خوب، دو پا بد » را بع بع كردند و ناراحتي آني حيوانات تخفيف پيدا كرد.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 48

دست آخر ناپلئون پاي جلو را به علامت سكوت بلند كرد و اعلام داشت كه ترتيب تمام كارها را داده است و حاجتي نيست كه حيوانات با بشر تماس حاصل كنند چرا كه به طور يقين نامطلوب است ، خود او همه ي بار را شخصا به دوش خواهد كشيد.
ويمپر نامي كه مشاور حقوقي و ساكن ولينگدن است قبول كرده كه رابط بين قلعه حيوانات و دنياي خارج باشد و دوشنبه ها صبح براي دريافت دستور به قلعه خواهد آمد. ناپلئون نطقش را طبق معمول با فرياد «زنده باد قلعه حيوانات !» خاتمه داد و حيوانات پس از خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق شدند.
بعد سكوئيلر گشتي اطراف مزرعه زد و خيال حيوانات را راحت كرد. به آنها اطمينان داد كه تا كنون تصميمي عليه معامله و به كار انداختن پول گرفته نشده ، حتي چنين پيشنهادي هم مطرح نشده است .تصور محض است، شايد از دروغ هاي سنوبال باشد.
ولي سكوئيلر زيركانه از آنها سوال كرد «رفقا آيا مطمئن هستيد كه خواب نديده ايد؟ آيا در اين باره مدركي در دست داريد؟ آيا اين مطلب جايي ثبت شده است؟ » و چون به طور قطع در اين باره نوشته اي در دست نبود حيوانات نيز قانع شدند كه خود اشتباه كرده اند. هر دوشنبه آقاي ويمپر طبق قرار به قلعه مي آمد.
او مردي بود شيطان اندام و كوچك اندام كه در امور جزئي مشاور حقوقي بود، ولي به حد كافي هشيار و موقع شناس بود كه قبل از كسي تشخيص دهد قلعه حيوانات به رابط نيازمند است و حق العمل آن قابل ملاحظه است .

@renardfrancais

حيوانات آمد و شد او را با نوعي وحشت آميخته به نگراني نگاه ميكردند و تا سرحد امكان از او دوري ميجستند.
با اين وصف ديدن ناپلئون چهار پا كه به ويمپر امر و نهي ميكرد ،غرور آنها را تحريك ميكرد و نگراني ها را تا حدي جبران مي نمود. رابطه حيوان و انسان مثل سابق نبود.
نفرت بشر نسبت به قلعه حيوانات به قوت خودش باقي بود. بشر هنوز ايمان داشت كه قلعه دير يا زود به ورشكستگي خواهد افتاد.

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 49

راجع به آسياب نظرشان اين بود كه به جايي نخواهد رسيد. آدم ها در ميخانه ها جمع ميشدند و با نقشه براي يكديگر ثابت ميكردند كه آسياب بادي خراب خواهد شد و تازه اگر خراب نشود قابل استفاده نخواهد بود.
معذلك بر خلاف ميل باطني خويش براي حيوانات كه قادر به اداره امور خويش شده بودند احترامي قائل بودند. يكي از بروزات اين مطلب اين بود كه آنها به تدريج مزرعه را به اسم قلعه حيوانات ميخواندند و ديگر به آن مزرعه ي مانر نميگفتند. به علاوه از جونز هم كه ديگر اميدي به برگشت به مزرعه نداشت و به قسمت ديگري رفته بود پشتيباني نميكردند.

@renardfrancais

سواي ويمپر بين قلعه حيوانات و دنياي خارج رابطه اي وجود نداشت اما مراتب اين شايعه وجود داشت كه ناپلئون قصد دارد قرارداد قاطعي يا با آقاي پيلكينگتن مالك فاكسوود يا با آقاي فردريك مالك پينجفيلد ببندد ولي هيچ گاه صحبت معامله با هر دوي آنها در آن واحد در ميان نبود.

همين مواقع بود كه خوكها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مكان كردند و آنجا را اقامتگاه خود ساختند. باز به نظر حيوانات رسيد كه روزهاي اول تصميمي جز اين اتخاذ شده بود و باز سكوئيلر توانست آنها را متقاعد كند نان نبوده است .
گفت خوكها مغز متفكر مزرعه هستند نياز به جاي آرام و دنج دارند، به علاوه مناسب با شان پيشواست (اخيرا ناپلئون را با عنوان پيشوا خطاب ميكرد ) در خانه ساكن باشد نه در خوكداني .
با تمام اين مراتب بعضي از حيوانات از شنيدن اينكه خوكها نه فقط غذا در آشپزخانه صرف ميكنند و اطاق پذيرايي را به تفريح خود اختصاص دادهاند، بلكه روي تخت هم ميخوابند مضطرب و نگران بودند.
باكسر طبق معمول با شعار « هميشه حق با ناپلئون است. » مطلب را درز ميگرفت
ولي كلوور كه فكر ميكرد به خاطر دارد كه تختخواب صريحا تحريم شده است به انبار رفت و سعي كرد معماي هفت فرمان را كه روي ديوار ثبت بود حل كند. ولي چون فقط ميتوانست حروف منفصل را بخواند سراغ موريل رفت و گفت : «موريل ماده چهارم را برايم بخوان . در اين فرمان گفته نشده كه روي تخت نبايد خوابيد؟ » موريل با كمي اشكال آن را خواند و بالاخره گفت : « اين ماده ميگويد هيچ حيواني با
شمد بر تخت نمي خوابد. »

@renardfrancais
@renardfrancais
Renard Français

قلعه حیوانات
#فصل_6
صفحه 50

عجيب بود كه كلوور نتوانست به خاطر بياورد كه در ماده چهارم فرمان اسمي از شمد برده شده باشد ولي اين كلمه بر ديوار ثبت بود لابد چنان بوده باشد و سكوئيلر كه بر حسب تصادف با سه سگ از آنجا ميگذشت، توانست كه قضايا را روشن كند.
گفت : « رفقا البته شنيده ايد كه ما خوكها در حال حاضر روي تختخواب ميخوابيم و چرا كه نخوابيم ؟ قطعا فكر نمي كنيد كه قانوني در تحريم تخت وجود دارد؟ تختخواب به طور ساده جايي است كه بر آن ميخوابند و اگر خوب دقت كنيد متوجه ميشويد كه مشت كاه طويله هم تخت خواب است. قانون استفاده از شمد را كه اختراع انساني است تحريم كرده است و ما شمدها را برداشته ايم و لاي پتو ميخوابيم . تختها كاملا راحتند اما نه زياده بر حدي كه ما بعد از كارهاي فكري به آن نيازمنديم . رفقا شما مسلما در مقام سلب راحتي از ما نيستيد ؟ و قطعا نمي خواهيد كه ما چنان خسته شويم كه از وظايفمان باز بمانيم ؟ و به طور يقين هيچ يك از شما طالب بازگشت جونز نيست ؟ »

@renardfrancais

حيوانات دوباره دراين باره به وي اطمينان دادند و ديگر در اطراف خوابيدن خوك ها بر تخت سخني به ميان نيامد و حتي وقتي اعلام شد كه خوك ها از اين پس يك ساعت ديرتر از ساير حيوانات از خواب برميخيزند، كسي اعتراض نكرد.
در پاييز حيوانات خسته ولي خوشحال بودند. سال سختي را گذرانده بودند و پس از فروش مقداري يونجه و غله ذخيره غذايي براي زمستان چندان زياد نبود اما آسياب بادي همه را جبران ميكرد.
پس از برداشت خرمن چندي هوا خشك و صاف بود و حيوانات كه فكر ميكردند حتي يك وجب بالا بردن ديوارهاي آسياب بادي ارزش تحمل هر رنجي را دارد،بيش از پيش زحمت كشيدند.

@renardfrancais
@renardfrancais