شکرستان
عنوان گروه یا کانال:

شکرستان


توضیحات: در شکرستان روزی چند نوبت حکایت هایی خواندنی از گنجینه ادب پارسی بخوانید و کامتان را شیرین کنید.
شناسه: shekare3tan@
تعداد اعضا: 153
شکرستان

گروهى از افراد بى پروا و بى بند و بار، به سراغ عارف وارسته اى آمدند و به او ناسزا گفتند و او را كتك زدند و رنجاندند، او نزد مرشد راه شناس خود رفت و از وضع نابسامان روزگار، گله كرد.
مرشد راه شناس به او گفت: اى فرزند! لباس عارفان، لباس تحمل و صبر است، حوصله داشته باش و ناگواری ها را با عفو و بزرگوارى و مقاومت، بر خود هموار ساز:
دریاى فراوان نشود تیره به سنگ
عارف كه برنجد، تنك آب است هنوز
گر گزندت رسد تحمل كن
كه به عفو از گناه پاك شوى
اى برادر چو خاك خواهى شد
خاك شو پیش از آنكه خاك شوى
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

پادشاهى یكى از پارسایان را دید و پرسید: آیا هیچ از ما یاد مى كنى؟
پارسا پاسخ داد: آرى آن هنگام كه خدا را فراموش مى كنم.
هر سو دود آن كس ز بر خویش براند
و آن را كه بخواند به در كس ندواند
#سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.
شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌کنم، وقتی بر سر کوه بلند می‌رسم از بلندی همه راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.
#مثنوی_معنوی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

پیرمردی, پیش پزشک رفت و گفت: حافظه‌ام ضعیف شده است.
پزشک گفت: به علتِ پیری است.
پیر: چشم‌هایم هم خوب نمی‌بیند.
پزشک: ای پیر کُهن, علت آن پیری است.
پیر: پشتم خیلی درد می‌کند.
پزشک: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است
پیر: هرچه می‌خورم برایم خوب نیست
طبیب گفت: ضعف معده هم از پیری است.
پیر گفت: وقتی نفس می‌کشم نفسم می گیرد
پزشک: تنگی نفس هم از پیری است وقتی فرا می‌رسد صدها مرض می‌آید.
پیرمرد بیمار خشمگین شد و فریاد زد: ای احمق تو از علم طب همین جمله را آموختی؟! مگر عقل نداری و نمی‌دانی که خدا هر دردی را درمانی داده است. تو خرِ احمق از بی‌عقلی در جا مانده‌ای. پزشک آرام گفت: ای پدر عمر تو از شصت بیشتر است. این خشم و غضب تو هم از پیری است. همه اعضای وجودت ضعیف شده صبر و حوصله‌ات ضعیف شده است. تو تحمل شنیدن دو جمله حق را نداری. همه پیرها چنین هستند. به غیر پیران حقیقت.
از برون پیر است و در باطن صَبیّ  خود چه چیز است؟ آن ولی و آن نبی
#مثنوی_معنوی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم
مرغ بریان به چشم مردم سیر/کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نیست/شلغم پخته مرغ بریان است
#گلستان_سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به یک نان تهی پرگردد/نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
که شهوت، آتشست از وی بپرهیز/بخود بر آتش دوزخ مکن تیز
#گلستان_سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

یكی به پهلوان زورآزمایى در یك ماجرایى ناسزا گفت. پهلوان عصبانى و خشمگین شد، به طورى كه بر اثر خشم، كف از دهانش بیرون آمده بود و با هیجان شدید بر سر ناسزاگو فریاد مى كشید، صاحبدلى از آنجا عبور مى كرد، پرسید: این پهلوان چرا این گونه عصبانى و خشم آلود شده و نعره مى كشد؟
گفتند: شخصى به او دشنام داده است.
صاحبدل گفت: این فرومایه، هزار من وزنه بلند مى كند، ولى طاقت ناسزایى را ندارد؟ در بدن، پهلوان است ولى در روح و روان بسیار ضعیف و ناتوان.
#گلستان_سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستین بار بود كه دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فكر چاره جویى بودند، تا اینكه حكیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى كنم .))
شاه گفت : اگر چنین كنى نهایت لطف را به من نموده اى . حكیم گفت : فرمان بده نوكر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر كرد. او را به دریا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا كمك كنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشیدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حكیم تعجب كرد و از او پرسید: ((حكمت این كار چه بود كه موجب آرامش غلام گردید؟ ))
حكیم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنین قدر عافیت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
#گلستان_سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد. https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

عسسان (پاسبانان) شب به مردی مست رسیدند، بگرفتند كه برخیز تا به زندانت بریم.
گفت: اگر من به راه توانستمی رفت، به خانه خود رفتمی.
#عبید_زاكانی
#رساله_دلگشا
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

شمس‌الدین مظفر روزی با شاگردان خود می‌گفت: تحصیل در كودكی می‌باید كرد. هرچه در كودكی به یاد گیرند، هرگز فراموش نشود. من این زمان‌، پنجاه سال باشد كه سوره فاتحه را یاد گرفته‌ام و با وجود اینكه هرگز نخوانده ام هنوز به یاد دارم.
#عبید_زاكانی
#رساله_دلگشا
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

https://telegram.me/joinchat/BAHnVD9ydjNRv7dOxhs_ig
شکرستان

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود
و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم
تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت
فاصله انداختم

https://telegram.me/joinchat/BAHnVD9ydjNRv7dOxhs_ig
شکرستان

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ.ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ
گر به دولت برسی، مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود,بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند. شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : حالا چطور است.
شاعر بینوا هم بی آنکه پاسخی بدهد، راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله!
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

يکي از ملوک عرب رنجور بود در حالت پيري و اميد زندگاني قطع کرده که سواري از در آمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه رعيت آن طرف بجملگي مطيع فرمان گشتند. ملک نفسي سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعني وارثان مملکت.

بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز 
كه آن‌چه در دلم است از درم فراز آيد

اميد بسته، برآمد ولى چه فايده زانك 
اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد

كوس رحلت بكوفت دست اجل 
اى دو چشم! وداع سر بكنيد

اى كف دست و ساعد و بازو 
همه توديع يك‌ديگر بكنيد

بر من اوفتاده دشمن كام 
آخر اى دوستان حذر بكنيد

روزگارم بشد به نادانى 
من نكردم شما حذر بكنيد
#گلستان_سعدی
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

آورده‌اند كه مرغ ماهي‌خواري بر لب آبي خانه داشت و هميشه به اندازه‌ي نياز خود، از آب ماهي مي‌گرفت. روزگار او بد نبود تا اين‌كه پيري و ناتواني به او روي آورد و از شكار باز ماند. به كنجي نشست و با خود گفت، دريغا از زندگي كه به تندي باد گذشت و از آن چيزي مگر تجربه برايم نماند و امروز همين تجربه شايد مرا به‌كار آيد. پس بايد امروز به جاي زور و چالاكي، كار خود را با نيرنگ پيش برم. ماهي‌خوار با چهره‌اي اندوهگين بر لب آب نشست. ناگهان خرچنگي او را ديد و به نزدش آمد. خرچنگ از اودلیل اندوهش را پرسيد و ماهيخوار گفت: «چگونه اندوهگين نباشم هنگامي كه من هر روز چندين ماهي از اين آب مي‌گرفتم و مي‌خوردم و هم من سير مي‌شدم و هم ماهي‌ها پايان نداشتند. اما امروز با چشم خود ديدم كه دو ماهي‌گير از اينجا مي گذشتند و با يكديگر مي‌گفتند؛ ”در اين آبگير ماهي بسياري زندگي مي‌كند، بايد روزي با تورهايمان به سراغ آن‌ها بيايم!“ يكي از آن‌ها گفت كه؛ ”ما هنوز ماهي‌هاي فلان آبگير را نگرفته‌ايم، هنگامي كه كار آن‌جا پايان يافت، به اين آبگير مي‌آييم.“ بنابراين اگر چنين شود، من بايد كم‌كم در انديشه‌ي مرگ باشم.» خرچنگ از نزد ماهي‌خوار رفت و هر آن‌چه را شنيده بود به ديگر ماهيان آبگير گفت. ماهي‌ها همگي به نزد مرغ آمدند تا با هم‌انديشي او راه چاره‌اي براي آن كار بيابند زيرا سود آبگير، افزون بر ماهي‌ها به مرغ نيز مي‌رسيد. يكي از ماهي‌ها به مرغ گفت؛ «تو خوب مي‌داني كه اگر ما نباشیم از گرسنگي خواهي مرد. اكنون براي اين‌كار چاره‌اي بينديش؟» ماهي‌خوار گفت: «ايستادگي در برابر چنين شكارچياني بيهوده است، اما من در اين نزديكي آبگيري مي‌شناسم كه آب آن چنان پاك است كه مي‌توان ريگ‌هاي ته آن را شمرد و تخم ماهي را از آسمان در آن ديد. اگر بتوانيد به آن‌جا برويد در آسايش خواهيد افتاد.» ماهي‌ها گفتند كه راه خوبي است، اما بدون ياري و راهنمايي تو چگونه مي‌توانيم به آن‌جا برويم؟

مرغ گفت كه من در كمك به شما كوتاهي نخواهم كرد، اما نياز به زمان دارد. از سويي شكارچيان نيز هردم از راه خواهند رسيد و فرصت ما روبه پايان است. ماهي‌ها بسيار گريه‌ و زاري و التماس كردند، تا اين‌كه ماهي‌خوار پذيرفت تا هر روز چند ماهي با خود به آن آبگير ببرد و ماهي‌ها هم اين كار را پذيرفتند.

بنابراين، ماهي‌خوار هر روز چند ماهي را با خود مي‌برد و در جايي مي‌نشست و آن‌‌ها را مي‌خورد و استخوان‌هايشان را در همان‌جا مي‌انداخت. از سويي ماهي‌ها براي آن‌كه به آبگير گفته‌شده بروند، با يكديگر به رقابت مي‌پرداختند و از هم پيشي مي‌گرفتند. ماهي‌خوار با چشم عبرت بر ناداني آن‌ها مي‌نگريست و با زبان سرزنش با خود مي‌گفت؛ «هركس گول گريه ‌و زاري دشمن را خورده پاداشی بهتر از این نخواهد داشت.

روزهاي بسياري بر اين روال گذشت تا اين‌كه خرچنگ نيز خواهان رفتن به آبگير تازه شد. پس ماهي‌خوار او را بر پشت خود سوار كرد و به پرواز در آمد. خرچنگ ناگهان از آن بالا استخوان‌هاي ماهي‌هايي كه مرغ خورده بود را ديد و دريافت كه داستان چيست. او براي آن‌كه به دست ماهي‌خوار كشته نشود، گردن مرغ را به چنگال گرفت و او را خفه كرد و به آبگير برگشت و داستان را براي ماهي‌هاي ديگر بازگو كرد.
#کلیله_و_دمنه
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد.
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي.
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

آورده‌اند كه ماري پير شد و توان شكار كردن را از دست داد. از سرنوشت خود اندوهگين شد، كه بدون توان شكار كردن، چگونه‌مي‌تواند زندگي كنم؟ با آن‌كه مي‌ديد كه جواني را نمي‌توان به‌دست آورد، اما آرزو مي‌كرد كه‌اي‌كاش همين پيري نيز ماندني ‌بود. پس به كنار چشمه‌‌اي كه در آن قورباغه‌هاي بسياري زندگي مي‌كردند و يك سلطان كامكار داشتند، رفت و خود را مانند افسردگان و اندوه‌زدگان نشان داد. قورباغه‌اي از او دلیل اندوهش را پرسيد! مار گفت: «چرا اندوهگين نباشم كه زنده‌بودن من در شكار كردن قورباغه بود، اما امروز به يك بيماري دچار شده‌ام كه اگرهم قورباغه‌اي شكار كنم، نمي‌توانم آن را نگه‌داشته و بخورم.» 
قورباغه پس از شنيدن اين سخن به نزد حاكم رفت و مژده‌ي اين كار را به او داد. سلطان مار را به نزد خود خواند و از او پرسيد كه چرا دچار اين بيماري شده‌ايي؟ مار گفت، روزي مي‌خواستم كه يك قورباغه را شكار كنم، قورباغه گريخت و خود را به خانه‌ي زاهدي انداخت. من او را تا خانه‌ي زاهد دنبال كردم، خانه تاريك بود و پس زاهد هم در خانه نشسته بود.من انگشت پسر را به گمان اين كه قورباغه است نيش زدم و او مرد. زاهد نيز، مرا نفرين كرد و از خدا خواست تا خوار و كوچك شوم، به گونه‌اي كه سلطان قورباغه‌ها بر پشت من نشيند و من توان خوردن هيچ قورباغه‌اي را نداشته باشم. سلطان قورباغه‌ها با شنيدن اين سخن خوشحال شد بر پشت مار نشست. سلطان با آن كار خود را بزرگ و نيرومند مي‌پنداشت و بر ديگران فخر مي‌فروخت. 
پس از گذشت چند روز مار به سلطان گفت: «زندگاني سلطان دراز باد، مرا نيرويي نياز است كه با آن زنده بمانم و در خدمت به تو، روزگار را سپري كنم.» سلطان گفت: «درست مي‌گويي، هر روز دو قورباغه برايت آماده مي‌كنم كه بخوري.» پس مار هر روز دو قورباغه مي‌خورد و چون در اين كاري كه انجام مي‌داد سودي مي‌شناخت، آن را شوند خواري خود نمي‌‌پنداشت.
#کلیله_و_دمنه
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

در بنی اسرائیل عابدی بود روزگار دراز در عبادت به سر برده. در خواب به او نمودند که فلان رفیق تو در بهشت برین جای خواهد داشت عابد در طلب او برخاست تا بداند که چه کرده که در بهشت جای خواهد داشت؟ چون رسید از وی نه نماز شب دید نه روزه روز دید مگر همان واجبات. جوياي اين حال شد.
گفت: عبادتی علاوه بر واجبات نکردم اما  یک خصلت در من است  که چون در بلا و بیماری باشم نخواهم که در عافیت باشم. و اگر در  آفتاب باشم نخواهم که در سایه باشم  و به هرچه حکم خدا و قضای اوباشد رضا دهم  و بر خواست او خواست خود و دوباره ي او نیفزایم.
عابد گفت: این صفت است که تو را به  آن منزلت رسانیده است که خداوند به داوود فرمود:
 ای داوود دوستان من را با اندوه دنیا چه کار؟ اندوه دنیا حلاوت مناجات را از دل ایشان ببرد.
ای داوود؛ من از دوستان خویش آن دوست دارم  که روحانی باشد، غم هیچ نخورند و دل در دنیا نبندند و امور خود را به کلی با من افکنند و به قضاي من رضا دهند.
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

از حسن بصری پرسیدند : ای شیخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر
 نمی کند . چه کنیم ؟
گفت : کاشکی خفته بود که اگر خفته را بجنبانی بیدار شود . دلهای شما مرده است
که هرقدر می جنبانی بیدار نمی گردد.
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

یکی از رعایا سلطان بزرگی را ندا داد ولی سلطان از روی تکبر به او اعتنا نکرد و جوابش را نداد.
رعیت در خطاب به سلطان گفت : با من سخن بگوی ؛ زیرا خدای تعالی با موسی علیه السلام سخن گفت.
سلطان در جواب گفت : ولی تو موسی نیستی!
رعیت در پاسخ گفت : تو هم خدا نیستی!
پس سلطان به خود آمد . اسبش را نگه داشت تا رعیت حاجتش را بگوید و سلطان خواسته اش را برآورده ساخت.
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

زاهدی گوید: «جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد» 
اوّل، مرد فاسدی که از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: «ای شیخ، خدا می داند که فردا (قیامت) حال ما چه خواهد بود !» دوم، مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت، به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی. او گفت: «تو با این همه ادعا، قدم ثابت کرده ای؟» سوم، کودکی دیدم که چراغی در دست داشت، به او گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: «تو که شیخ شهری بگو این روشنایی کجا رفت؟» چهارم، به زنی بسیار زیبا که در حال خشم، از شوهرش شکایت می کرد، گفتم: اوّل رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. او گفت:« من غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛ تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟»
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر
لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

گویند شخصی ده خر داشت . روزی بر یکی از آنها سوار شد و خران خویش را شمرد.چون آن را که سوار بود شماره نمی کرد,حساب درست در نمی آمد. پیاده شد و شمار کرد.حساب درست و تمام بود.چندین بار در سواری و پیادگی شمارش را تکرار کرد. عاقبت پیاده شد و گفت: سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد .
#علی_اکبر_دهخدا
https://telegram.me/shekare3tan
 
 
شکرستان

اعرابی‌ در روز عید شتری‌ قربانی‌ كرده‌ بود و در هر مجلسی‌ كه‌ می‌رسید می‌گفت‌ كه‌ من‌ شتری‌ در راه‌ خدا قربانی‌ كرده‌ام‌.
به‌ او گفتند: «چه‌ معنی‌ دارد كه‌ هر جا می‌رسی‌ ذكر قربانی‌ كردن‌ شتر می‌كنی‌؟ قربانی‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ این‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!»
اعرابی‌ گفت‌: «سبحان‌ الله! خدای‌ تعالی‌ خودش‌ یك‌ گوسفند فدای‌ اسماعیل‌ كرد، در چند جای‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتری‌ به‌ این‌ بزرگی‌ قربانی‌ كردم‌ هیچ‌ جا نگویم‌؟»
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی هستی؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و هر لقمه كه می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.  
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه كسی؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام  خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد. 
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد. 
بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود. جنید گفت جزاك الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.
https://telegram.me/shekare3tan
شکرستان

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
قطعه
حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
#بهارستان_جامی
https://telegram.me/shekare3tan