ایستارتاپس
عنوان گروه یا کانال:

ایستارتاپس


توضیحات: ??داستان موفقیت و الگوی فکری کارآفرینان و بزرگان در ©ایستارتاپس (استارتاپهای شرق) eastartups = East Startups تبادل و تبلیغات: @eastartups_ads مدیر کانال:حسین مرادی موسس استارت‌آپ یواسپیس (Uspace.ir): پلتفرم فروش آنلاین خدمات @Uspace
شناسه: eastartups@
تعداد اعضا: 31705
ایستارتاپس

EaStartups = East Startups
ایستارتاپس یک برند جدید به معنای استارتاپهای شرق است
ایستارتاپس

ماموریت کانال ایستارتاپس:
-معرفی ایده های جدید کسب و کار
-نقد و بررسی استارتاپهای موفق دنیا و کشور
-نقد منصفانه رویدادهای استارتاپی کشور
-ترویج تفکر اصیل استارتاپی و نقد پارادایم فکری موجود
@EaStartups
ایستارتاپس

چطور یک #استارت‌آپ راه‌اندازی کنیم؟ #پیوست۲۹ @peivast
چطور یک #استارت‌آپ راه‌اندازی کنیم؟ #پیوست۲۹ @peivast
ایستارتاپس

⭐️نكات طلايي فروش⭐️
💠قانون دو عدد پيتزا💠🍕
🔻روزی روزگاری در شرکت آمازون (Amazon) مدیران به کارمندان پیشنهاد میدادند تا حدی که در توانشان هست، باید با دیگران ارتباط برقرار کنند!!!همه!
🔻اما؛ ناگهان روزی، Jeff Bezos مدیرعامل و موسس آمازون برخلاف انتظار عموم شیوه عجیب مدیریتی را معرفی کرد و گفت “نه !!! هرگز…"
"ارتباطات زیاد مضر است…”
🔻و بعد قانون عجیب و جالبی عنوان کرد که با نام قانون 2 عدد پیتزا 🍕معروف شد. این قانون میگوید :
🔸" تیم کاری شما، باید به اندازه ای بزرگ باشد، که بتوانید با 2 عدد پیتزا 🍕تمام اعضای آنرا سیر کنید."

🔅ارتباطات بیشترکلید حل مشکل ارتباطات نیست !

🔹برای مثال قانون 2 عدد پیتزا 🍕را میتوانید به سادگی در جمع های بزرگتر مانند عروسی ها و جشن ها ببینید، در چنین شرایطی، به علت افزایش تعداد افراد، تعداد ارتباطات افزایش پیدا میکند،اما
🔅شما نمیتوانید ارتباطات معنادار، عميق وبهتری با همه ایجاد کنید و مجبور میشویدارتباطات و نوع مکالمه را سطحی تر انتخاب کنید.
🔻به همین دلیل است که در جمع های بزرگتر، مردم معمولا به دسته های کوچکتری تقسیم میشوند.
🔹اما چطور جِف بِزوس، توانست به کمک قانون 2 عدد پیتزا🍕 و شیوه نوین مدیریتش، درآمد شرکت Amazon را 1.8 برابر افزایش دهد؟
🔻شیوه مدیریتی كه جِف بِزوس و علم ریاضی و روانشناسی پشت قانون 2 عدد پیتزا 🍕مطرح نمود و یادميدهد چطور از آن در کسب و کار و یا اداره و مدیریت تیم دوستانه تان استفاده کنید.
🔻شاید قبلا تصور میکردید منابع انسانی بزرگترین سرمایه یک کسب و کار است، پس با افزایش منابع انسانی خوب، سرمایه کسب و کار افزایش پیدا میکند و رشد آن سریع تر خواهد شد…
🔸 اما متاسفانه اینچنین نیست !
🔸اکثر مدیران قدیمی با چنین تصوری راه کسب و کارشان را با شکست موازی کردند…
🔅قانون 2 عدد پیتزا🍕و این شیوه مدیریتی جدید،در شرکت های بزرگ دنیا مانند Amazon، Zappos، Karma و حتی در عملیات های حساس نیروهای نظامی آمریکا نیز استفاده میشود.
✔️قانون 2 عدد پیتزا🍕جدیدترین شیوه مديريت است!
كه ميگويد:
🔅با افزایش تعداد نفرات تیم تان، ارتباطات هولناک تر میشود نه لزوما دقيقتر يا كاربردي تر!
🔅جِف بِزوس متوجه شد، با ایجاد تیم های کوچکتر، ارتباطات راحت تر و موثر تر میشوند وباعث میشود مرکزیت تیم حفظ شود، سرعت و پریشانی کاهش یابد، باعث شود افراد تیم بیشتر سعی کنند خلاق تر باشند.
ایستارتاپس

✂️بهترين خياط

🔗در كوچه‌اي چهار خياط مغازه داشتند. هميشه با هم بحث مي‌كردند.

1⃣يك روز، اولين خياط يك تابلو بالاي مغازه‌اش نصب كرد. روي تابلو نوشته شده بود: «بهترين خياط شهر»

2⃣دومين خياط روي تابلوي بالاي سردر مغازه‌اش نوشت:
«بهترين خياط كشور»
@EaStartups
3⃣سومين خياط نوشت:
«بهترين خياط دنيا»

4⃣چهارمين خياط وقتي با اين واقعه مواجه شد روي يك برگه كوچك با يك خط كوچك نوشت:
«بهترين خياط اين كوچه»

🔴نکته:
در اين كوچه سه خياط بودند كه ادعاي بهترين خياط شهر و كشور و دنيا را داشتند و چهارمي گفت در اين كوچه من بهترين خياط هستم يعني تمام خصوصيات آن سه خياط را در سطح بالاتري دارم.

@EaStartups
ایستارتاپس

@EaStartups
نورس‌کوت پارکینسون، مورخ و نویسنده انگلیسی در سال ۱۹۵۷ «اصل پیش‌پاافتادگی» یا «قانون علاقه به چرندیات» را مطرح کرد.
او متوجه شد مردم به موضوعات مبتذل و
پیش‌پاافتاده ارزشی بیشتر از موضوعات تخصصی می‌دهند.
نظریه‌ی پارکینسون بر اساس مشاهداتش از کمیته مسئول تصویب طرح احداث یک نیروگاه اتمی بود.
ماجرا از این قرار بود افراد کمیته اکثر وقت جلسات را صرف بحث روی موضوعات بیهوده و پیش‌پا افتاده و غیرمهم، ولی قابل فهم برای عوام کرده بودند.
@EaStartups
درباره امضای قرارداد ده میلیون پوندی
ساخت راکتور ظرف ۲.۵ دقیقه گفتگو تصمیم‌گیری شد، اما کمیته روی پارکینگ دوچرخه‌ ۴۵ دقیقه بحث کرد تا میان پارکینگ «بهتر و راحت‌تر» یا «ساده‌تر و ارزان‌تر» تصمیم بگیرد،
حال آنکه فرق دو حالت حدود ۵۰ پوند بود.

یک راکتور بقدری پیچیده و گران‌قیمت است که یک انسان معمولی قادر به درک آن نیست و تخصصی در مورد ساختار و تجهیزات آن ندارد، لذا به راحتی با جمع کنار می‌آید و برای اینکه احمق به نظر نرسد سکوت می‌کند. اما همه می‌توانند یک پارکینگ دوچرخه ارزان و ساده را در ذهنشان مجسم کنند و
هرکسی می‌تواند یکی از آنها بسازد.
در نتیجه افراد عادی برای اینکه در بحث حضور داشته و درتصمیم‌سازی نقش داشته باشند وارد این بحث کم ‌اهمیت شده و برنامه‌ریزی برای این موضوع ساده منجر به بحث‌های چرند بی‌پایان می‌شود و هرکسی می‌خواهد چیزی اضافه کند و سهم خودش را در تصمیم‌گیری کلان نشان دهد.
@EaStartups
اصطلاح «ساختن پارکینگ دوچرخه» استعاره از بحث‌های بی‌اهمیتی است که منجر به مذاکرات گسترده می‌شوند، پای مردم و رسانه‌ها را به میان می‌ کشند و باعث غفلت از موارد مهم و اصلی می‌شوند، چرا که برای گفتگوی بی‌خاصیت طولانی در مورد موضوعات پیش‌پاافتاده مدرک و تخصص خاصی نیاز نیست و می‌توان تا پایان دنیا در مورد آن بحث کرد.
@EaStartups 
ایستارتاپس

@EaStartups

💎یک يوز پلنگ، اگر با هزار کیلومتر سرعت هم بدود ؛ باز نمیتواند ؛ به پرواز درآید.

ولى ، یک گنجشک کوچک با کمترین سرعت هم پرواز می کند . زیرا براى پرواز نیاز به بال داریم؛ نه قدرت و سرعت!

بالِ پرواز ما انسانها ، ذهن ماست. موفقیت، هیچ ربطى به هیکل، زیبایى، جنسیت، قدرت، سن و سال، داخلى و خارجى بودن ندارد!

درصد موفقیت انسانها بستگى به درصد استفاده از قدرت ذهنشان دارد.

🌼به قول مولانا🌼
رهِ آسمان درون است ؛ پرِ عشق را بجنبان
پرِ عشق چون قوى شد؛ غم نردبان نماند.
@EaStartups
ایستارتاپس

@EaStartups
من شخصاً توت فرنگی با خامه را دوست دارم ٬ اما ماهی ها کرم را . من هر وقت به ماهیگری می روم سر قلاب خود کرم آویزان می کنم . بازاریابی چیزی جز این نیست . "پروفسور کاتلر"
@EaStartups
ایستارتاپس

EaStartups = East Startups
ایستارتاپس یک برند جدید به معنای استارتاپهای شرق است

ماموریت کانال ایستارتاپس:
-معرفی ایده های جدید کسب و کار
-نقد و بررسی استارتاپهای موفق دنیا و کشور
-نقد منصفانه رویدادهای استارتاپی کشور
-ترویج تفکر اصیل استارتاپی و نقد پارادایم فکری موجود
@EaStartups
ایستارتاپس

ایستارتاپس

@EaStartups
نیاز به بازتعریف واژه کارآفرینی‎ :

   دکتر ساسان، استاد بازنشسته دانشگاه اصفهان و قائم‌مقام کانون کارآفرینی اصفهان:
"... افراد انگشت‌شماری در جامعه وجود دارند که موجب رشد و پیشرفت می‌شوند و لوکوموتیو توسعه و پیشرفت جامعه هستند و نام آنها «Entrepreneur» است که به‌غلط کارآفرین ترجمه شده است. آنترپرونر کارآفرین نیست، بلکه پیشرفت‌آفرین و توسعه‌آفرین است. اگر فکر کنیم کسی که عابربانک‌ها را ابداع کرد، یک کارآفرین است، اشتباه کرده‌ایم؛ چراکه شاید بیش از چند ‌میلیون کارمند بانک را بی‌کار می‌کرده است، اما اقتصاد را پیش می‌برد و غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند. در عصر حاضر اگر ATMها نبودند، این همه ثروت موجود در دنیا امکان شمارش و پرداخت و دریافت نداشت. پس ابداع‌کننده این دستگاه بدون اینکه کاری تولید کند، زندگی را تسهیل کرده است."
@EaStartups
دکتر رنانی استاد برجسته اقتصاد دانشگاه اصفهان نیز معتقد است:
"دو تعبیر را می‌توانیم برای تعریف کارآفرینی به کار ببریم: کسی که در حرفه خودش مرز جدیدی خلق می‌کند و کسی که استاندارد‌های موجود را در حرفه خودش ارتقا می‌دهد"
وی افزود "واژه کارآفرینی اصطلاح مناسبی برای انعکاس مفهوم دقیق «آنتروپرونور» نیست. کارآفرین کسی نیست که شغل تولید می‌کند یا عده‌ای را سر کار می‌گذارد. به نظرم واژه‌هایی مثل «فن‌آفرین» و «مرزآفرین» برای این مفهوم رساتر هستند، اما شاید جذاب نباشد.
@EaStartups
درخواست ما از جامعه دانشگاهی، دانشجویان و فعالان حوزه کارآفرینی این است که واژه مناسب‌تری برای جایگزینی این واژه به ما پیشنهاد بدهند. ...

کسانی که مایل به شرکت در این مسابقه هستند، واژه موردنظر را همراه با توضیحات لازم در مورد واژه پیشنهادی، با درج نام و شماره یا آدرس تماس خود، تا پایان دی‌ماه ۱۳۹۴ به‌صورت حضوری یا از طریق پست برای گروه اقتصاد دانشگاه اصفهان بفرستند."
خلاصه سخنرانی دکتر ساسان، دکتر رنانی و سایر اقتصاددانان برجسته کشور را در آدرس ذیل مشاهده کنید:
http://www.tabnak.ir/fa/news/557367/

@EaStartups
ایستارتاپس

ایستارتاپس

ایستارتاپس

@EaStartups
توی یه جلسه با یک کارآفرین موفق، ایشون مدام داشتن از فتوحاتشون میگفتند و کارهای بزرگی که کرده اند.
توضیحات مبسوطی دادند در مورد اینکه صنعتی که انتخاب کرده اند چه ویژگیهایی دارد و چرا آینده ی خوبی برایش قابل تصور است.

من که توی جو بحثهای کانال و ماجرای شناخت مدل ذهنی از طریق "انتخای نکرده ها" بودم، دیدم توضیحات ایشون در مورد صنعت، حرفهای تازه ای نیست و در ساده ترین جستجوی اینترنتی پیدا میشود.
@EaStartups
برای اینکه بهره ی بیشتری از ذهن و ذهنیت ایشان ببرم پرسیدم:

ببخشید. وقتی کسب و کارتان را شروع کردید، چه صنایع دیگری رو بررسی کردید؟ چی شد که اونها رو کنار گذاشتید و این رو انتخاب کردید؟

دوباره در مورد صنعتی که انتخاب کرده بودند، توضیح دادند.

من هم دوباره روی سوالم پافشاری کردم.
بعد فهمیدم، اساس آغاز این کسب و کار، "رابطه" ای بوده که در "این" صنعت قابل استفاده بوده است.

به اصطلاح، اعتباری داشته اند که فقط اینجا نقد می شده است!
یادداشتی از محمدرضا شعبانعلی

@EaStartups
ایستارتاپس

ایستارتاپس

اثر هاوثورن - Hawthorne Effect

تیم محققان، هر روز صبح، وارد کارخانه می‌شد.
با پرسشنامه‌هایی به سراغ کارگران می‌رفت.
مطمئن می‌شد که شرایط تحقیق، مانند روزهای گذشته است:
صبحانه خورده‌اند،
دیشب به موقع خوابیده‌اند.
مشکل خاصی وجود نداشته و همه چیز رو به راه است.
دو نوبت دیگر هم، در طول روز، هنگام ناهار و هنگام ترک کارخانه،
تیم تحقیق به کارگران سر می‌زدند
و از تعداد تولید آنها و میزان خروجی می‌پرسیدند.

این تحقیقات در یکی از زیرمجموعه‌های جنرال الکتریک انجام می‌شد.
کارخانه‌ای که در ناحیه‌ی هاوثورن قرار داشت.
از تیم تحقیقاتی خواسته شده بود که مشخص کنند،
افزایش شدت نور چقدر می‌تواند موجب بهبود کارایی و افزایش خروجی کارگران شود.

نتایج تحقیق مطابق انتظار بود.
افزایش شدت نور، موجب افزایش تولید کارخانه شد.
برای افزایش اعتبار تحقیق، مسیر برعکس هم آزموده شد.
شدت نور را کمتر از حالت عادی کردند
و انتظار می‌رفت که خروجی از حالت عادی کمتر شود.
اما با کاهش شدت نور هم خروجی افزایش یافت!

این رویداد، یکی از رویدادهای مهم تاریخ مدیریت جهان است
که تا حد زیادی، مسیر نگرش مدیریتی را تغییر داد.
مهم‌تر از تغییر شدت نور، «دیده شدن» است.
اینکه کارگران دیده می‌شوند.
با آنها حرف زده می‌شود.
اینکه پرسیده می‌شود کی خوابیده‌اند و کی بیدار شده‌اند. صبحانه خورده‌اند یا خیر؟

این توجه کردن و دیدن کارکنان،
به آنها انرژی و انگیزه‌ای می‌دهد که در نهایت به خروجی کارخانه تبدیل می‌شود.
...............

ما انسانها تشنه‌ی دیده شدن هستیم.
در دوران کودکی، با جیغ و فریاد
در مهمانی‌ها توجه دیگران را به خود جلب می‌کنیم
و در بزرگسالی، برای بهتر دیده شدن، خودمان را به آب و آتش می‌زنیم.

مدیری که این نیاز کارکنان را جدی نگیرد و برای آن تمهیدی نیاندیشد،
دیر یا زود باید هزینه‌‌های سنگین این اشتباه را پرداخت کند.
این واقعیت علمی را هنوز با نام محل همان کارخانه، «اثر هاوثورن» می نامند.
ایستارتاپس

ایستارتاپس

ایستارتاپس

@EaStartups
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود:

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
@EaStartups
شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و می گه: “اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: “در هر حال،من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
@EaStartups
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن “، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
@EaStartups
ایستارتاپس

🔊چرا وقتی شما حضور ندارید گروه‌تان کارایی بیشتری دارد؟

🔋آیا می‌خواید کارکنانتان کارایی بیشتری داشته باشند؟

📢 به آن‌ها بگویید خیلی در دفتر حضور نداشته باشند. این نتیجه نگران کننده یک نظرسنجی جدید توسط FlexJobsاست، یک سرویس آنلاین برای حرفه‌ای‌هایی که به دنبال شغل‌های انعطاف‌پذیر یا دورکاری هستند.
@EaStartups
📈از 2600 نفری که به نظرسنجی پاسخ دادند، فقط 24 درصد اعلام کردند که در دفترکار و درحین ساعت‌های کاری کارهایشان را به نحو احسن انجام می‌دهند. بقیه آن‌ها گفتند که تقریبا هر جای دیگری بیشترین کارایی را دارند.

📉پنجاه درصد گفتند که بهترین بازده را در خانه دارند، 12 درصد کافی شاپ، کتابخانه، یا مکان‌های عمومی دیگر را به دفترکار ترجیح می‌دادند، و 14 درصد گفتند می‌توانند در دفترکار کارایی داشته باشند – اما فقط وقتی که ساعت‌ کاری تمام شده، و همه رفته‌اند.
@EaStartups
📎چرا دفترکار انقدر برای کارکردن نامناسب است؟

📌 پاسخ‌های نظرسنجی بیان می‌کند، وقفه‌هایی که همکاران ایجاد می‎‌کنند، محیطی که باعث حواس‌پرتی می‌شود، سیاست‌های دفترکار، فضای کاری نه چندان راحت، و استرس رفت و آمد و این دلایل کم اهمیت نیستند.
@EaStartups
🖇 سی درصد از پاسخ‌دهنده‌ها گفتند حاضر بودند 10 تا 20 درصد حقوق خود را با گزینه‌های کاری خارج از دفترکار معاوضه کنند، و 42 درصد حاضر بودن حتی پول پرداخت کنند.

@EaStartups
ایستارتاپس

ایستارتاپس

سه جمله برای دستیابی به موفقیت
(منتسب به ویلیام شکسپیر)
۱) بیشتر از دیگران بدان،
۲) بیشتر از دیگران کار کن،
۳)کمتر از دیگران توقع داشته باش
@EaStartups
حالا ما چه کرده ایم

 کمتر از سایر ملل مطالعه میکنیم
کمتر از سایر ملل کار مفید میکنیم
درعین حال, توقع ما بسیاربالا است تااندازه ای که ادعای مدیریت جهانی هم داریم!
ایستارتاپس

ایستارتاپس

@EaStartups
چارلی مانگر، یکی از میلیاردرهای مشهور جهان است. او در کتاب (چارلی آلماناک بیچاره ) میگوید: سه قانون برای خودم دارم که شاید نتوانید هرسه را همزمان انجام دهید ولی باید تلاشتان را بکنید. این 3قانون اینگونه هستند:
@EaStartups
1-هیچ وقت چیزی را که خودتان به عنوان خریدار آن را نمیخرید به دیگری نفروشید.
2-هرگز برای کسی که به او احترام نمیگذارید یا ستایش نمی کنید، کار نکنید.
3-فقط با کسانی کار کنید که از کار با آن ها لذت ببرید.
@EaStartups
ایستارتاپس

پیامهای بیشتر در ایستارتاپس...        
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
پیامهای بیشتر در ایستارتاپس...
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

@EaStartups
تعدادي موش رو دانشمندان داخل يك استخر اب انداختند

تمامي موشها فقط ١٧دقيقه توانستند زنده بمانند و در نهايت خفه شدند!!!

دوباره دانشمندان با اينكه ميدانستند موش بيش از ١٧دقيقه زنده نمي مانند تعداد ديگري موش رو به داخل
همان استخر انداختند و با علم ١٧دقيقه تا مرگ موشها
تمامي موشها رو قبل از ١٧ دقيقه از اب بیرون کشیدند وتمامي انها زنده ماندند!!!!
@EaStartups
موشها پس از مدتي تنفس و استراحت دوباره به اب انداخته شدند !!!!!

حدس ميزنيد اين بار چند دقيقه زنده ماندند؟

؟؟؟؟؟؟؟

٢٦ساعت طول كشيد تا انها مردند
انها به اين اميد كه دوباره دستي خواهد امد و نجات پيدا ميكنند ،٢٦ ساعت تمام طاقت اوردند !!!!!!

اميد بهترين و بالاترين قوه محرك زندگي است!!!!

پائولو كوئيلو

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

دو دیالوگ، دو فرهنگ
برداشت اول از فرهنگ اول....
پیش خدمت رستوران: سلام، روزشما به خیر آقا.
من: سلام، روز شما هم به خیر.
پیش خدمت رستوران: خیلی خوشحالم که می بینم تان. چه کمکی می توانم به شما بکنم؟
من: ممنون، خوب فکر می کنم دلم می خواهد بدانم که منوی امروزتان چه هست؟
پیش خدمت رستوران: واو، البته. برای تان می گویم. شما می توانید با سوپ مخصوص ما شروع کنید، یک سوپ قارچ فوق العاده به همراه ... (2-3 دقیقه با آرامش توضیح می دهد)
من: بسیار خوب، بعضی هایش یادم رفت، امکان دارد یک بار دیگر از روی منوی تان انتخاب کنم؟
پیش خدمت رستوران: البته که می توانید. این منو خدمت شما و می روم تا راحت باشید.
@EaStartups
کمی بعد، دست ام را تکان می دهم، بلافاصله پیش خدمت می آید...
من: من غذای ام را انتخاب کردم. می توانم سفارش بدهم؟
پیش خدمت رستوران: البته. خوشحال می شوم. از شما پیداست باید انتخاب های فوق العاده ای باشند.
من: (تبسم) امیدوارم، ممنون. لطفا برای ام بنویسید یک استیک گوشت با سبزیجات.
پیش خدمت رستوران: چه انتخابی! عالی است! من هم طرفدارش هستم. می خواهید چقدر پخته باشد آقا؟
من: نه زیاد سرخ شود، نه زیاد خام، آبدار باشد لطفا. (Well done)
پیش خدمت رستوران: اوه البته، حتما. چیز دیگری هم میل می کنید در کنارش؟
من: دوست دارم کنارش یک سالاد سزار کنارش داشته باشم. اما در منوی تان نیست. خوب حقیقتش دقیقا نمی توانم چه چیزی را می توانم جایگزینش کنم؟ کمکم می کنید؟
پیش خدمت رستوران: اوه البته، می دونید سالاد سزار سالاد مورد علاقه من هم هست، شاید بتوانم کاری کنم چیزی شبیه سالاد سزار برای تان بیاورند، اما ممکن است سسش دقیقا آن نباشد. اگر دوست نداشتید پولش را پرداخت نکنید. می خواهید امتحانش کنید آقا؟
من: خوب البته. بهتون اعتماد میکنم.
پیش خدمت رستوران: عالی است، آیا نوشیدنی هم میل می کنید قربان؟
من: البته، مقداری نوشابه، با یخ، البته یخ کم (Easy Ice)
پیش خدمت رستوران: حتما. هر کاری داشتید اسم من جان است، لطفا به خودم اطلاع بدهید. از آشنایی با شما خوشحالم و برای ما مهم است شما را دوباره ببینیم.
من: اوه، ممنونم.
@EaStartups
میانه غذا خوردن، 30 دقیقه بعد از حضور در رستوران به چیزی نیاز پیدا می کنم. دست ام را تکان می دهم تا جان (پیش خدمت) بیاید.

من: هی جان، امکان داره بیایی پیش من؟
چند ثانیه بعد...
پیش خدمت: دوباره سلام! اوه حس می کنم استیک تون را دوست نداشتید چون هنوز نصفش باقی است، می خواهید غذای تان را عوض کنم؟
من: نه، نه، اتفاقا فوق العاده است. فقط آرام می خورم چون دکتر توصیه کرده است که آرام بخورم. ناراحتی گوارش دارم جان.
پیش خدمت: اوه متاسفم، خوب چه کارمی توانم بکنم؟
من: دوست دارم هم کمی بیشتر نوشابه داشته باشم، هم صورت حساب ام را، اگر امکان دارد؟
پیش خدمت رستوران: اوه البته، هر دو را می آورم. بهم مهلت بدهید لطفا.
من: بله با کمال میل. راحت باش.
پیش خدمت رستوران: اما قبل از آن، اجازه می دهید درباره دسرها با شما صحبت کنم؟
من: نه جان، ممنون اما واقعا سیر هستم و باید بروم چون عجله دارم. حتما بار بعد امتحان خواهم کرد.
پیش خدمت رستوران: حتما. خوشحال می شوم. با یک لیوان نوشابه و صورت حساب زود بازخواهم گشت.
من: ممنون جان. منتظرم
@EaStartups
برداشت دوم از فرهنگ دوم....

(تصمیم می گیرم به عمد تقریبا همان مکالمه را داشته باشم)

پیش خدمت رستوران: (بعد از 5 دقیقه نشستن) چی می خورید؟
من: علیک سلام، روز شما هم به خیر.
پیش خدمت رستوران (می خندد): سلام. سلام. چی می خورید؟
من: امکان دارد منوی غذای امروزتان را برای من توضیح بدهید؟
پیش خدمت رستوران: ببخشید خیلی شلوغه؛ شرمنده، این منو خدمتتان. همیناست دیگه قربان!
من: بله. البته. پس بگذارید بخوانم.
پیش خدمت رستوران: پس بر می گردم.
من: ممنون. بله 5 دقیقه دیگر آماده ام.
@EaStartups
کمی بعد، دست ام را تکان می دهم، پیش خدمت می بیند اما ده دقیقه بعد می آید...

من: غذای ام را انتخاب کردم. می توانم سفارش بدهم؟
پیش خدمت رستوران: (هیچ حرفی نمی زند و کله اش روی کاغذش است)
من: به من نگاه نمی کنید عزیزم؟
پیش خدمت رستوران: (خنده) آقا مگر اومدید خواستگاری بنده؟
من: البته که خواستگاری شما نیامده ام. همین طوری پرسیدم. ببخشید. فکر کردم دوست دارم اول بهم نگاه کنید بعد یادداشت کنید.
پیش خدمت رستوران: (کله اش را می آورد تا بالای بشقابم) خوب چی می خورید؟
من: (کمی صورتم را عقب می برم) لطفا برای من استیک بیاورید با سبزیجات.
پیش خدمت رستوران: همین؟ نوشیدنی؟
من: عزیزم؛ نمی خواهید بپرسید چقدر پخته باشد؟
پیش خدمت رستوران: استیک مگر نخواستید قربان؟
من: البته
پیش خدمت رستوران: ما خودمون حواسم مون هست چقدر پخته باشد. خاطر جمع باشید. کارمان را بلدیم. شما به رستوران .... آمدید.
من: (خنده) البته که حواس تان هست، اینجا را هم از داخل تخم مرغ شانسی پیدا نک
ایستارتاپس

رده ام قربانت بروم، اما برای من مهم است زیاد سرخ نشود، آبدار هم باشد در صورت امکان.
پیش خدمت رستوران: همونه آقا، همونه. خام که نمی دیم خدمتتون قربان.
من: بله. البته
پیش خدمت رستوران: نوشابه؟ دوغ؟ دلستر؟ آب؟ آب میوه؟ چی می خورید نوشیدنی؟
من: یک قوطی کوکاکولا می خواهم عزیزم.
پیش خدمت رستوران: سرد باشه، درسته؟
من: مگر شما کوکاکولای گرم هم سرو می کنید؟
پیش خدمت رستوران: نه آقا دیدم شما حساسید گفتم، با یخ بیارم یا همین طوری بیارم؟
من: بله سرد باشد و بایخ. یخ اش لطفا کم باشد.
@EaStartups
پیش خدمت رستوران: دیگه ما یک ظرف یخ میاریم هرچی خواستید بریزید توش!
من: واقعا؟ بریزم توش؟
پیش خدمت رستوران: (می خندد) آقا اذیت نکن! خیلی باحالی به خدا!
من: ببخشید. منظوری نداشتم البته.
پیش خدمت رستوران: سالاد، ترشی، زیتون پرورده، ماست موسیر؟
من: خوب خیلی دوست دارم کنار غذام سالاد سزار داشته باشم، اما در منوی شما نیست، می توانید کمکم کنید؟
پیش خدمت رستوران: آقا همین سالاد فصلمون رو بزن عالیه. یک بشقاب متوسط یا بزرگ بنویسم قربان؟
من: (خنده ام می گیرد) نه آقا! عرض کردم من سالاد سزار دوست دارم. خوب ندارید ظاهرا. مشکلی نیست. نمی خورم.
پیش خدمت رستوران: (با بی حوصلگی) نه آقا نداریم، (کله اش را باز جلوتر می آورد) هرچی تو منو هست داریم، همش یکیه آقا بخوریدش دیگه (می خندد هر هر)
من: (از خلوت بودن اطرافم مطمئن می شوم) چی را بخورم؟
پیش خدمت رستوران: (می رود عقب تر) سالاد فصل مخصوص مان را.
من: نه ممنون. چیز دیگری نمی خواهم.
پیش خدمت رستوران: (سرش را می اندازد پایین و می رود)

30 دقیقه می گذرد، برای پیش خدمت دست تکان می دهم و ده دقیقه بعد می آید...

من: امکان دارد هم کمی بیشتر نوشابه داشته باشم و هم صورت حسابم را؟
پیش خدمت رستوران: نوشابه که یک قوطی دیگر می خواید، چشم. صورت حساب هم خوردید همان جلو حساب کنید.
من: ممنون آقا. راستی اسم شما را می توانم بدانم؟
پیش خدمت رستوران: آقا اذیت می کنی ها؟
من: نه، ببخشید، بفرمایید.
@EaStartups
نکته اول)
برداشت اول، یک رستوران متوسط در شهر سان دیگو در امریکا
برداشت دوم، یک رستوران مشهور در خیابان ولیعصر در تهران
نکته دوم)
برداشت اول، فرهنگی که مردم در آن یاد گرفته اند به هم احترام و عزت بگذارند.
برداشت دوم، فرهنگی که نه همه، اما اغلب مردم گویا از هم طلبکارند.
نکته سوم)
برداشت اول، یک رستوران که به کارمندانش یاد داده است رضایت مشتری یعنی پول دار تر شدن آن ها و حقوق و انعام بیشتر برای خود کارکنان.
برداشت دوم، یک رستوران که کارمندانش فکر می کنند اگر مشتری به این رستوران مشهور آمده باید هر طور که به او غذا می دهند یا با او رفتار می کنند باید کوفت و نوش جان کند!
نکته چهارم)
برداشت اول، جایی است که خوشحال بودن مشتری از همه چیز مهم تر است در غیر این صورت مدیر آن رستوران خود را موفق نمی داند. (یعنی کسب حلال، یک کشور غیر مسلمان)
برداشت دوم، جایی است که اگر چه کسب حلال به ظاهر مهم است، اما مهم بشقاب هایی است که از آشپزخانه بیرون می رود و پول هایی است که جمع می شود. مشتری هم راضی نبود می تواند دیگر نیاید! (یک کشور مسلمان)
نکته پنجم:
برداشت اول، جایی است که اگر اول مشتری راضی نباشد شمای پیش خدمت حتما شغل ات را از دست می دهی. پس هرکه خلاق تر باشد و مشتری را خوشحال تر کند کارفرما از او راضی تر خواهد بود.
برداشت دوم، جایی است که اگر اول کارفرما راضی نباشد شمای پیش خدمت حتما شغل ات را از دست می دهی. پس هرکه بزودتر مشتری ها را رد کند و بیشتر خوراکی بدان ها بچپاند و خواسته های اضافی آن ها را کمتر جواب بدهد و وقت کمتری تلف کند کارفرما از او راضی تر خواهد بود.
نکته ششم:
برداشت اول؛ پیش خدمت رستوران تقریبا ادبیات شبیه حکمرانانانش دارد.
برداشت دوم: اسثتثنا مثل برداشت اول است. اینجا هم رفتار حکمرانان را با مردم میان خود مردم هم می بینید با هم. (لبخند)

نتیجه اخلاقی: عزت گذاشتن و احترام به حقوق متقابل یک چیزی نیست که به قول آن گارسون بریزیم توش تا در بیاید! بلکه باید از کف کوچه ها و خیابان ها و داخل خانه ها شروع کرد. اگر طرز حرف زدن، طرز احترام گذاشتن یا شعور برخورد خودمان با خودمان و سطح آگاهي خود را بالا ببريم خودبخود رئيس جمهور، قانون، و شرايط كشور به بهترين شرايط تغيير خواهد كرد پس بیاییم اول از خودمان شروع كنيم.
در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن.
آنتونی رابینز
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

برای آن چیزی که حس درونی و قلبتان به شما میگوید ارزش قائل شوید.
حس درونی تان قبل از عقلتان میداند که شما چه میخواهید و باید چه کار کنید.
گوش کردن به صدای درونیتان باید اولویت اول شما باشد و بقیه ی چیزها بعد از آن قرار گیرد.
@EaStartups
زمان شما محدود است،
پس آن را به زندگی کردن به شیوه دیگران هدر ندهید،
نگذارید قوانین و سنت ها برای شما تصمیم بگیرند.
برای زندگی تان ارزش قائل شوید و با فکر دیگران زندگی نکنید.
استیوجابز
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

درس‌هایی از موفقیت برنامه خندوانه برای استارتاپ‌ها و کارآفرینان

برنامه خندوانه را می‌توان یکی از موفق‌ترین برنامه‌های تلویزیونی صدا و سیما در چند سال اخیر لقب داد. برنامه‌ای که علی‌رغم پخش‌شدن از شبکه‌ تازه تاسیس و کم‌مخاطب نسیم، در عرض چند ماه با اقبال عمومی مواجه‌شد.
خندوانه را به ‌نوعی می‌توان به استارتاپی تشبیه کرد که با استفاده از خلاقیت‌ رامبد جوان، تهیه‌کننده و مجری این برنامه و با کمک یک کار گروهی هوشمندانه توانست جای خود را به ‌سرعت در دل مخاطبان باز کند و به موفقیت کم‌نظیری در بین سایر برنامه‌های صدا و سیما دست یابد. بررسی مسیر حرکت خندوانه از شروع تا انتهای سری دوم این برنامه که به نوعی فاز بلوغ این برنامه بود، می‌تواند نکات مفیدی برای علاقمندان به کارآفرینی و کسب و کار به ‌همراه داشته‌ باشد:
@EaStartups
1- بهبود مستمر و تکمیل محصولات
اضافه کردن شخصیت "جناب‌خان" را می‌توان نقطه عطف خندوانه در مسیر بهبود دانست. شخصیتی که با ورودش کیفیت برنامه را به وضوح ارتقا داد.
ورود شخصیت جناب‌خان، نه تنها ورود یک شخصیت جذاب و مخاطب‌پسند بود، که کیفیت کار مجری برنامه را نیز افزایش داد. اتفاقی که در برخی از برنامه‌ها (و در دنیای کسب و کار، کمپانی‌ها و استارتاپ‌ها) با ورود شحصیت‌ (کالا یا خدمات) جدید با کاهش جذابیت شخصیت‌های قبلی (محصولات یا خدمات قبلی آن کمپانی‌ها) همراه می‌شود.
2- استفاده از شبکه‌های اجتماعی
انتشار ویدئوها و عکس‌نوشته‌های خندوانه در دو شبکه اجتماعی فیسبوک و اینستاگرام نقش موثری در افزایش مخاطبان این برنامه داشت.
در ضمن، بسیاری از دیالوگ‌های رامبد جوان و جناب‌خان حول مباحثی می‌گذشت که مخاطبان برنامه پیشتر در شبکه‌های اجتماعی درباره آن خوانده بودند یا اظهارنظر کرده‌بودند. این امر به درگیرشدن کاربران اینترنتی با ویدئوهای این برنامه و افزایش دفعات بازنشر این ویدئوها در شبکه‌های اجتماعی کمک زیادی می‌کرد.
3- استفاده بهینه از مخاطب
حضور رایگان 100 نفر از مخاطبان در هر برنامه راهکار هوشمندانه‌ای سبب افزایش و استحکام ارتباط دو طرفه خندوانه و تماشاگران شد. در قسمت‌هایی از این برنامه نیز حاضرین از طرف اسپانسر آن برنامه دعوت می‌شدند. این کار هم یک تصمیم هوشمندانه دیگر در جهت تحکیم رابطه بین برنامه، حامی برنامه و کارمندانش بود.
@EaStartups
4- احترام به مخاطب (مشتری)
رامبد جوان در انتهای هر برنامه از حاضرین در استودیو درخواست می‌کرد که به احترام ملت ایران از جای خود بلند شوند. او در طول اجرای برنامه تلاش زیادی برای ادای احترام به مخاطبین خود به‌خرج می‌داد و چندین برنامه را به حضور جانبازان، بیماران خاص و اقشار کمتر مورد توجه شده برنامه‌های تلویزیونی اختصاص داد.
این موضوع اگرچه در نگاه اول تنها یک "وظیفه" اجتماعی به‌نظر می‌رسد، ولی در عمل فراتر از یک ادای احترام، قدمی در راه جذب و رضایت همه مخاطبان به‌شمار می‌رود.
5- چرخش (Pivot) به‌موقع
برنامه خندوانه اگر چه در طول مسیر حرکتی رو به جلو داشت و هر چه از آغاز این برنامه گذشت به جذابیت برنامه و تعداد مخاطبان اضافه شد، ولی از جایی به بعد خطر عادی‌شدن در کمین آن بود. انتظار مخاطب بالارفته بود ولی محتوای برنامه تغییری نکرده بود؛ این نقطه همان آغاز فاز مرگ برای تمامی برنامه‌های تلویزیونی و در دنیای کسب و کار برای سازمان‌ها و کمپانی‌هاست.
راهکار رامبد جوان و گروهش برای این موضوع یک تصمیم هوشمندانه و بسیار موفق بود: راه‌اندازی مسابقه خنداننده برتر؛ تصمیمی که شاید اصلی‌ترین علت موفقیت خیره‌کننده خندوانه در جذب مخاطب بود.
متن کامل در سایت روزآفرین
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

یکی از پر قدرت ترین کلمات در مدیریت زمان کلمه ” نه ” است.
@EaStartups
به هر کاری که استفاده بهینه از وقت و زندگی تان نیست نه بگویید این کلمه را زود بگویید و بیشتر از آن استفاده کنید . واقعیت این است که ما وقتی برای تلف کردن نداریم.
برایان تریسی
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

ضرب‌ المثل‌ های مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:

🌻1- جامایکا:
قبل از آنکه از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”.
تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.
🌻۲ – هاییتی:
اگر میخای جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.
🌻۳ – لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی
@EaStartups
🌻۴ – آفریقا:
هرسوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
🌻۵ – روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
🌻6 – اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.تفسیر:بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت
🌻۷ – روسی:
هرکه چاقوی بزرگی در دست دارد، لزومآ آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.


نکات کلیدی کارآفرینی و موفقیت در👇
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

با ارزش ترین دارایی ما توانایی کسب درآمد است نه آن پولی که به دست می آوریم.
توانایی از دست نمی رود اما پول و ثروت ممکن است بارها از دست برود.

تجارب ناب کارآفرینی و موفقیت در ایستارتاپس...
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

ﺳﺎﻝ ۸۱ﺑﻮﺩ ﮐﻪ من درﺑﻨﺪﺭ ﻋﺴﻠﻮﯾﻪ ﯾﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺎﺭﺱ ﺟﻨﻮﺑﯽمشغول بودم. ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺍﻭﺝ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﭘﺎرﺱ ﺟﻨﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺸﺪ. ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻡ، ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻫﻤﯿﻨﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺳﺎﻋﺖ ۹ﺩﻓﺘﺮ ﺭﻭ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ،ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻡ، ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺗﺎﺳﯿﺴﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﯿﻪ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﻫﺎ ﺳﺨﺖ ﮐﻮﺵ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﻤﻮﻥ ﭘﺎ ﮔﺮﻓﺖ،ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺳﺎﮐﯽ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯿﻪ، ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ساکی ﻭ ﺳﻮﺷﯽ ﻣﻬﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎﺷﯽ ......
@EaStartups
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺼر ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻭ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ...
ﺧﻮﻧﺶ ﯾﻪ ﮐﺎﻧﮑﺲ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻬﺰ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺍﺷﺖ،ﺣﻤﺎﻡ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ، ﮐﻮﻟﺮ ﺍﺳﭙﻠﯿﺖ ﻭ .....
ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ،ﯾﻪ ﻇﺮﻑ ﺷﮑﻼﺕ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﺯﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺭﻡ .....
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻣﺰﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﯿﻠﯽ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ‏( ﮐﻮﺟﻮ ‏) ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﮑﻼﺗﯿﻪ؟ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻣﺰﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﺁﻭﺭﺩﻡ،ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﭘﺮ ﻣﺎﺭﮐﺖ ﺷﮑﻼﺕ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﯼ؟ﺍﯾﻦ ﭼﯿﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﺁﺧﻪ ‏( ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﻮﺧﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ‏) ﺑﺎ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﯿﺸﻢ ،ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﮐﻪ ﭼﺎﯼ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ گفت....

ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺭﻭﺯﯼ ۱۶ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﺭﺩ، ﺑﺎﺑﺖ ۸ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﺰﺩ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ۸ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﺎ ﮐﺸﻮﺭﻣﻮﻥ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﺸﻪ، ۲ﻧﺴﻞ ﺍﺯ ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻓﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮊﺍﭘﻦ ﭘﺮﺩﺧﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﻮﻇﻔﻢ ﺩﺭﺁﻣﺪﻡ ﺭﻭ ﺗﻮ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﺮﺝ ﮐﻨﻢ. ﻣﻦ ﻧﯿﻮﻣﺪﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﺑﺨﺮﻡ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻟﻄﻒ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻢ ......ﻣﻦ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﺎﻟﯿﺎت ﻭ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺭﻭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﺧﺮﺝ کنم
@EaStartups
ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ،ﺩﺭﺳﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۱ﻣﺘﺮ ﻭ۶۵ﺳﺎﻧﺘﯽ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩ ﺭﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﮑﺸﯿﻢ،ﮐﺪﻭﻡ ﻧﺴﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﻧﺴﻠﻬﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﺮﺳﻦ،ﮐﯽ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ، ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﻬﺎ ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ۲۵۰۰ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﮐﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ تغییر رو از خودمون شروع کنیم ﻧﮕﯿﻢ ﺍﻭﻝ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ، ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﻢ ﺍﻭﻝ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻩ ..... م-ش٩٤/١٠/٢٣

تجارب ناب کارآفرینی و موفقیت در ایستارتاپس...
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

اینفوگرافی: مقایسه استارتاپ گسترش پذیر با کسب و کار کوچک  @EaStartups
اینفوگرافی: مقایسه استارتاپ گسترش پذیر با کسب و کار کوچک @EaStartups
ایستارتاپس

تفاوت نظام آموزشی موفق ژاپنی ها با نظام آموزشی ما: ژاپنی ها کلاس اول دبستان، با بچه هايشان اتمام حجت مي کنند، درس اول هم جغرافيا است؛ نقشه ژاپن را جلوي بچه ها مي گذارند و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوي ماست، ببينيد! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زياد و... ليست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد مي کنند، خيلي خودماني بچه هايشان را مي ترسانند
در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد مي کند، حتي حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!
حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي درسي و حتي رسانه هاي ما -از هر جناح و طيف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها مي خوانند:
 «اي ايران،اي مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است»
و... در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافيايي را هم بگذارند جلوي بچه ها، باغرور ميگويند:« بچه ها ببينيد! ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دريا دارد و...»
نتيجه اش مي شود احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما بايد براي چه «چيزي» تلاش کنند؟
اين مي شود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، مي شود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را مي زند نه نياز کشور.

@EaStartups
ایستارتاپس

دنیل کانمن، توضیح میدهد که در کلاسهایم سکه می اندازم و شیر یا خط میکنم.
به دانشجویانم میگویم که اگر شیر آمد صد دلار از شما میگیرم.
اگر خط آمد چقدر به شما بدهم؟

از لحاظ ریاضی، پیشنهاد پرداخت صد دلار در ازای شیر و دریافت صد دلار در ازای خط، اگر چه سودی ندارد اما زیانی هم ندارد.

اما دانشجویان معمولا وقتی حاضرند روی شیر، صد دلار شرط ببندند که روی خط، وعده ی دویست دلار به آنها داده شود.

کانمن توضیح میدهد که: نکته دردناک زندگی این است که به ندرت فرصت هایی دست میدهد که فرصتهای آن دو برابر تهدیدهایش باشند.

انتخاب های زندگی عموما صد در برابر صد هستند. یا صد در برابر صد و بیست. و شااااید صد در برابر صد و پنجاه.

اما چه باید کرد که انسانهای زیادی در انتظار فرصتی دویست امتیازی، سکه صد امتیازی خود را به گور میبرند.

ما با سکه هایمان چه میکنیم؟ آنها را برای کدام فرصتها نگاه داشته ایم؟ سکه ی وقت، سکه ی رابطه، سکه ثروت، سکه ی تنهایی، سکه زیستن در شهری که دوستش داریم، سکه ی امنیت، سکه لبخند مردم، سکه ی مقام، سکه ی میز، سکه ی شهرت...

دنیا سکه هایش را به ما میدهد و منتظر میماند که ما آنها را در جای درستی هزینه کنیم. ما چه میکنیم؟

محمدرضا شعبانعلی
@EaStartups
ایستارتاپس

آموزش کلید موفقیت است ولی چون سخت و وقت گیر است و بیشتر انسان ها تنبل اند کسی برای یادگیری اهمیت قائل نمی شود.
برایان تریسی
@EaStartups
ایستارتاپس

موفقیت حاصل معدود کارهای خوب و مفیدی است که میتوانستیم انجام ندهیم و کسی منتظرانجامش نبوداما آنهارا انجام داده ایم .م.ر.شعبانعلی @EaStartups
موفقیت حاصل معدود کارهای خوب و مفیدی است که میتوانستیم انجام ندهیم و کسی منتظرانجامش نبوداما آنهارا انجام داده ایم .م.ر.شعبانعلی @EaStartups
ایستارتاپس

اولین جمله ای که ما دراول دبستان می آموزیم چیسٺ؟

"بابا آب داد" بابا نان داد...

می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در دبستان یاد می گیرند چیست؟

"من میتوانم بخوانم وبنویسم "

واولین جمله ای که ژاپنی ها یادمیگیرند :

"من باید بدانم"

و این است که ما همیشه چشممان به دست پدر است و پدر را ضامن تامین همه ملزومات زندگی میدانیم و در بزرگسالی نیز حتی زندگی تجملی را انتظار داریم که ارث پدری باشد...
@EaStartups
ایستارتاپس

 افراد موفق بر راه حل ها تمرکز می کنند اما افراد متوسط به فردی که مشکل را ایجاد کرده است فکر می کنند.
برایان تریسی

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

بزرگترین لذت در زندگی, انجام دادن کاری است که دیگران می گویند "تو نمیتوانی...!"    @EaStartups
بزرگترین لذت در زندگی, انجام دادن کاری است که دیگران می گویند "تو نمیتوانی...!" @EaStartups
ایستارتاپس

یک کاغذ بردارید و پنج تصمیم مهم سالهای اخیرتون را روی آن بنویسید.

حالا میتوانیم در سه ستون در مورد هر تصمیم، چیزهایی را بنویسیم:

1⃣ گزینه هایی که پیش رویم بود و دوست داشتم انتخاب کنم، اما نتوانستم.

2⃣ گزینه هایی که پیش رویم بود و میتوانستم انتخاب کنم، اما نخواستم.

3⃣ گزینه ای که انتخاب کردم.

محمدرضا شعبانعلی

ستون سوم (که معمولا در موردش زیاد حرف میزنیم و فکر میکنیم، ستون شعارها و توجیه ها و درد و دلها و حرفهای کم خاصیت است)

در ستون اول، شاید، رویاهای فراموش شده ی خود را بیابیم

و در ستون دوم، تصویری نسبتا شفاف از مدل ذهنی ما در گذشته و حال

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!
و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!
این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد: نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود شکست می خورند.
به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده
@EaStartups
ایستارتاپس

قبل از آن که عذر بهترین کارمندتان را بخواهید, بیشتر فکر کنید.                              @EaStartups
قبل از آن که عذر بهترین کارمندتان را بخواهید, بیشتر فکر کنید. @EaStartups
ایستارتاپس

اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.
از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان...
خردمندانشان را بکش ...
اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد
نیازی به چنین کاری نیست
از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار و
آنهایی که می فهمند به کارهای پست
نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود
فهمیده ها یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده
عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...
@EaStartups
ایستارتاپس

۵۲ تکنیک برای استفاده از اینستاگرام برای کسب و کار

http://aiomarketing.ir/blog/%DB%B5%DB%B2-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84
ایستارتاپس

موفقیت زمان می بره. ریشه از سنگ قویتره. پس ایمانت رو از دست نده. ناامید نشو و ادامه بده                      @EaStartups
موفقیت زمان می بره. ریشه از سنگ قویتره. پس ایمانت رو از دست نده. ناامید نشو و ادامه بده @EaStartups
ایستارتاپس

زمان دانشگاه، دوستی داشتم که قبل از امتحان، با هم اتاقی های خوابگاه سر افتادن خودش و پاس نکردن درس، شرط می بست.
هر وقت به او میگفتیم که چرا چنین کاری انجام میدهی پاسخ میداد:

اگر درس را پاس کنم که یک شب مهمان کردن بچه ها، درد و فشار زیادی ندارد.

اگر هم در آن درس بیفتم، یک شب مهمان بچه ها شدن، تلخی افتادن در امتحان را کم میکند.

به نظرمان بازی جالبی بود.
چند سال بعد او را دیدم.
پرسیدم هنوز هم در محیط کار آن بازی را انجام میدهی؟

گفت چند سال انجام میدادم.
اما از یک جا به بعد، این بازی را رها کردم.

چون دیدم اینکه اتفاق بد بیفتد و شرط را ببرم و به طرف مقابل نشان بدهم که درست فکر کرده ام،
برایم جذاب تر از این است که اتفاق خوب بیفتد و شرط را ببازم!

شاید شما هم کسانی را بشناسید که با تحلیل های منفی از خود و محیط شان، به تدریج به یک "بازنده" تبدیل میشوند.

کسی که حاضر است ببازد و بدبخت شود تا دیگران بپذیرند که درست فکر میکرده و می فهمیده است.

محمدرضا شعبانعلی
@EaStartups
ایستارتاپس

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است... لطفا لبخند بزنید.
@EaStartups
ایستارتاپس

قالبهای کشنده
 
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد
یک کشیش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آنرا اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت :این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند. در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که :خواستن توانستن است
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد.

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

به جای کسب و کار معمولی, کسب و کار غیرمعمول و جدید (استارتاپ) انجام دهید                https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
به جای کسب و کار معمولی, کسب و کار غیرمعمول و جدید (استارتاپ) انجام دهید https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

🔔اگر بخواهیم به صورت نمادین به شما اهمیت ذهن را توجیه کنیم، میتوانیم آنرا به یک بــــاغ حاصــلخیز تشبیه کنیم.

🔋 حاصلخیزترین بستر دنیا، در ذهن شماست.

✅شما هر ایده ای همانند بذر در دنیای واقعی، در ذهن تان بکارید، بلاخره یک روزی ثمره آنرا باید درو کنید.

🌀اما حدس بزنید چه اتفاقی برای 97% مردم می افتد؟

⬅️97% مردم نه تنها نمیدانند ذهن آنها همانند یک بستر حاصلخیز است، بلکه اجازه میدهند هرکسی از هرکجا، هر بذری که میخواهد در بستر آنها کشت کند و آنقدر آن بستر را شخم نمیزنند که علف های هرز نیز در اکثر اوقات بذرهای خوب را عقیم میکند و از بین میبرد…

🔵این مطلب استثنایی شاید زندگی شما را دگرگون کند !
@EaStartups
ایستارتاپس

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند.

اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد.

بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم.
                                      https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

محسن رنانی: کارآفرین، شغل‌آفرین نیست

واژه‌ها حامل باری هستند که اگر آن بار مطابق واقع نباشد، آن‌گاه می‌تواند تصویر‌های غلط ایجاد کند. 
وقتی می‌گویم کارآفرینی، این‌گونه تصور می‌شود که هرکسی یک کارخانه‌ای راه بیندازد و چند نفر را شاغل کند، به آن کارآفرینی می‌گویند. به‌علاوه واژه کار نیز در زبان فارسی حدود ١٠ معنی دارد. وقتی می‌گویم کارآفرینی، منظور «شغل»آفرینی هم نیست؛ چه برسد به «کار»آفرینی! بنابراین در گام اول با هدف اینکه مفهوم کارآفرینی درست به ما منتقل شود، باید دنبال یک واژه جدید بگردیم!

متأسفانه در ایران همه گمان می‌کنند که کارآفرین کسی است که برای عده‌ای شغل و کسب ایجاد می‌کند. پس هرکس بنگاهی راه بیندازد که عده‌ای را شاغل ‌کند؛ به‌عنوان کارآفرین شناخته می‌شود. این برداشت موجب شده ما درباره سیاست گذاری کارآفرینی هم به بیراهه برویم. بنابراین حتما باید این برداشت را اصلاح و جایگزین مناسبی برای اصطلاح «کارآفرین» پیدا کنیم. درواقع کارآفرین کسی است که در هر جایگاهی، شغل یا رشته‌ای که حضور دارد، خط شکنی می‌کند و مرزی را که اطراف خودش دارد یک گام جلوتر می‌برد. استاد، معلم، نقاش، صنعتگر و... هرکدام اطراف خود مرز‌هایی دارند: مرز دانش، مرز فناوری، مرز روش‌های تولید، مرز بازار، مرز کیفیت کالا، مرز نظام اداری و... ازجمله مرزهایی هستند که ما را محصور کرده‌اند و ظرفیت زایش و تولید و خلاقیت و نوآوری و تنوع و تحول را در ما محدود کرده‌اند. کارآفرین کسی است که جسارت می‌کند و این مرزها را می‌شکند.
پس کارآفرین، مدیری خط‌شکن در حوزه فعالیت خودش است که می‌تواند اقتصاددانی باشد و تئوری جدیدی بسازد یا می‌تواند هنرمندی باشد و سبک جدیدی خلق کند یا می‌تواند صنعتگری باشد که کالای جدیدی ابداع می‌کند، کیفیت کالاهای موجود را بهبود می‌دهد، فناوری را ارتقا می‌دهد، بازار‌های جدیدی خلق می‌کند، روش تولید را عوض می‌کند، سازمان تولید را بازچینی و چابک می‌کند و نظایر ‌اینها. پس کارآفرین کسی است که یکی از مرزهایی را که در برابر خود دارد، شکسته و به جلو گام برمی‌دارد. «مرزآفرین» یا «فن‌آفرین» می‌تواند واژه‌های مناسب‌تری باشد. به‌عبارت‌دیگر، کارآفرین کسی است که در حوزه فعالیت خودش استاندارد‌ها را ارتقا می‌دهد و استانداردهای جدیدی ایجاد می‌کند؛ بنابراین یک مربی ورزشی هم می‌تواند کارآفرین باشد، اگر با استفاده از روش‌های تمرینی جدید و متفاوت، بتواند رکورد‌های جدیدی خلق کند و استاندارد حوزه ورزشی خود را بالاتر ببرد. بنابراین خیلی ساده دو تعبیر را می‌توانیم برای تعریف کارآفرینی به کار ببریم: کسی که در حرفه خودش مرز جدیدی خلق می‌کند و کسی که استاندارد‌های موجود را در حرفه خودش ارتقا می‌دهد. ساده‌ترین روشی که مفهوم فنی کارآفرینی را بیان می‌کند چنین است: در هر فعالیتی که باشیم، درون یک مثلث محصوریم، قاعده این مثلث «دانش» است، یک ضلع آن «روش» است و ضلع سومش «ابزار». همه ما در فعالیت‌های حرفه‌ای‌مان با این سه ضلع روبه‌رو هستیم. میزان دانش ما فعالیت‌هایمان را محدود می‌کند یا مرز فعالیت ما را مشخص می‌کند، روش‌های انجام فعالیت‌ها نیز تعیین‌کننده مرز فعالیت ما هستند. و نهایتا ابزار‌های موجود نیز دامنه فعالیت ما را مشخص و محدود می‌کنند. اگر ایران‌خودرو نمی‌تواند یک خودروی با کیفیت جهانی بسازد، نشان‌دهنده این است که یا دانش تکنسین‌ها و مهندسین آن پایین است یا روش و سازماندهی فرایند تولیدشان مناسب نیست یا ابزار‌ها و فناوری‌هایی که استفاده می‌کنند اجازه تولید محصولات بهتری را نمی‌دهد یا هر سه این عوامل باعث می‌شود ایران‌خودرو توانمندی لازم برای تولید خودروی با کیفیت‌تر را نداشته باشد. مدیری که بتواند یک یا دو یا هر سه این موارد را ارتقا بخشد و استاندارد‌های آن را بالا ببرد، کارآفرین محسوب می‌شود.                                          https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

همه دوست دارند موفق شوند, اما عده کمی حاضرند بهای آن را بپردازند           https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osX
همه دوست دارند موفق شوند, اما عده کمی حاضرند بهای آن را بپردازند https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osX
ایستارتاپس

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.

سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.

‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".
@EaStartups
ایستارتاپس

بیل گیتس می گوید:
مشاغل بیشتر و بیشتری در حال جایگزین شدن با کامپیوتر هستند، از رانندگی تا نویسندگی تا پرستاری. تکنولوژی در طول زمان تقاضا برای نیروی کار را کاهش خواهد داد؛ بخصوص در شغل هایی که به مهارت کمی نیاز دارند. بیست سال دیگر، تقاضا برای بسیاری از کارها شدیدا کم خواهد شد و من فکر نمی کنم مردم به این مساله به اندازه کافی توجه کرده باشند.
منبع: jadi.net
        https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

"شناختِ سليقه مشتريان به سبكِ عظيم زاده"

"مدت زمان مطالعه كمتر از دو دقيقه است اما از دلِ اين داستانِ واقعى ميشود نتيجه گرفت كه شناختن سليقه مشتريان چگونه ميتواند شما را ميلياردر كند"

از الان دو دقيقه را حساب كنيد


شنيده بودم آلمان مركز تجارت فرش است.

ويزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در يك مسافرخانه مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهاى فرش آنجا سرزدم و با سليقه‌ها آشنا شدم.

آنجا به من گفتند ثروتمندان براي خريد فرش به سوئيس مي‌روند.  

ويزاي 15 روزه سوئيس گرفتم و به ژنو رفتم. 
زبان هم نمي‌دانستم. در يك هتل با تاجري آشنا شدم و او ايده اصلي را به من داد: فرش گرد بباف.

در آن دوران در ايران فرش گرد بافته نمي‌شد و كيفيت توليد فرش و رنگ‌بندى ها هم مناسب نبود. چاي و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ايران برگشتم.  

به ده خودمان آمدم و ساختماني اجاره كردم. دستگاه خريدم، با 10 درصد نقد و بقيه اقساط. ابريشم هم قسطي خريدم.  

انسان بايد ريسك‌پذير باشد و من هم ريسك كردم. با دست خالي و از هيچ.
شروع به بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بيرون آمد سر و كله تاجران آلماني پيدا شد و آنان به اسفنجان آمدند.

باور مي‌كنيد يا نه؟ در اولين معامله 6.5 ميليون تومان نقد پرداختند و شش ميليون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هيجان نخوابيدم.

احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمايه 100 هزار توماني من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌اي اينچنين سودي نصيب من كرده بود، در اولين قدم... كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ايتاليا، سوئيس، انگليس، بلژيك و ديگر كشورها آغاز كردم.
بسيار سفر كردم و ايده‌هاي جديد دادم. از موزه‌هاي فرش كشورها بازديد مي‌كردم و از طرح‌ها اقتباس يا از آنها عكس مي‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفيق طرح‌ها، ايده‌هاي نو بيرون مي‌دادم.

در اين مدت سليقه مشتريان را
شناختم.       @EaStartups
ایستارتاپس

بررسی‌ها نشان می‌دهند چیزی حدود 90درصد از استارت-آپ‌ها در سراسر جهان، در مدت کوتاهی بعد از شروع کارشان ورشکست می‌شوند. شاید نتوان برای هیچ پدیده جهانشمولی علت‌هایی یکسان برشمرد، اما با این حال می‌توان با بررسی موارد مختلف از یک پدیده، علت‌های مشابه را احصا کرد. شرکت «سی بی‌اینسایتز» در امریکا که تخصص‌اش تحقیقات بازار است، در گزارشی به علل مشابه و مشترکی پرداخته که باعث شکست 135استارت-آپ شده‌اند.
مورد اول- تکبر (85درصد از افراد، تکبر را عامل نخست در شکست یک استارت-آپ قلمداد کرده‌اند.)
کارآفرینان موفق همیشه بیش از حد اعتماد به نفس دارند و این البته اصلا بد نیست. بدون اعتماد به نفس بیش از حد، احتمال اینکه کسی کار برای دیگران را رها کند و خودش یک کسب و کار راه بیندازد، تقریبا صفر است. با این همه، اعتماد به نفس بیش از حد می‌تواند به تکبر بینجامد و این می‌تواند به نوبه خود به عدم درک درست از بازار و مختصات آن بینجامد. نتایج پژوهش نشان می‌دهد اعتماد به نفس بیش از حد می‌تواند به دلایل زیر به ورشکستگی استارت-آپ بینجامد:
1) عدم نیاز در بازار: 47درصد
2) گذشتن دوره نیاز به محصولات در بازار: 13درصد
3) نداشتن مدل تجاری: 17درصد
4) عدم استفاده از مشاوران و بازاریاب‌ها: 8درصد

مورد دوم- عدم آینده‌نگری (55درصد از افراد، عدم آینده‌نگری را به عنوان دومین عامل در شکست استارت-آپ‌ها قلمداد کرده‌اند.)
استارت-آپ‌ها را نباید به دلیل نبود تحلیل‌های مناسب در شرایط فلج‌شدگی قرار داد. یک قول قدیمی هم هست که می‌گوید: «ناکامی در برنامه‌ریزی، همان برنامه‌ریزی برای ناکامی است.» عدم آینده‌نگری از طرق زیر موجب ورشکستگی یک استارت-آپ می‌شود:
1) تمام شدن نقدینگی: 29درصد
2) قیمت‌گذاری/مسائل مربوط به قیمت: 18درصد
3) در دسترس نبودن فاینانس/نرخ بهره سرمایه‌گذاری: 8درصد

مورد سوم- گستاخی (47درصد از افراد، گستاخی را سومین عامل شکست استارت-آپ‌ها دانسته‌اند.)
 در میان بسیاری از کارآفرینان امریکایی، قول مشهوری وجود دارد که می‌گوید: «اگر شما بتوانید تله‌موشی بهتر از تله‌موش بقیه بسازید، کل دنیا برای خرید آن تله‌موش صف می‌کشند.» این همان رویکرد گستاخانه مهندس‌هاست که باعث می‌شود فروش و بازاریابی به حاشیه رانده شود. تاریخ تجارت هم فهرستی از بهترین کالاها و محصولات را در خودش جای داده که تنها به دلیل بازاریابی ضعیف و عدم برنامه‌ریزی صحیح برای فروش، نتوانسته‌اند جاپایی در بازار داشته باشند و باعث ورشکستگی کارآفرین شده‌اند. گستاخی از طرق زیر باعث ورشکستگی یک استارت-آپ می‌شود:
1) از دست دادن رقابت‌پذیری: 19درصد
2) بازاریابی ضعیف: 14درصد
3) نادیده گرفتن مشتری‌ها: 14درصد

مورد چهارم- خودپسندی (36درصد از افراد، خودپسندی را چهارمین عامل شکست استارت-آپ‌ها قلمداد کرده‌اند.)
استارت-آپ‌ها نیازمند کارمندانی با استعداد، با تجربه و پر انرژی‌اند که افزون بر همه اینها دانش کافی هم داشته باشند. با این همه، راه انداختن یک کسب و کار همیشه یک کار تیمی است؛ هرچند یک کارآفرین باهوش عملا ممکن است به عنوان پیشقراول این تیم تلقی شود. خودپسندی به دلایل زیر می‌توان موجب شکست یک استارت-آپ شود:
1) عدم تناسب در تیم کاری: 23درصد
2) بی‌نظمی تیم/بی‌نظمی سرمایه‌گذاران: 13درصد

مورد پنجم- بی‌نظمی (34درصد از افراد، بی‌نظمی را پنجمین عامل شکست استارت-آپ‌ها قلمداد کرده‌اند.)
بی‌نظمی در شرکت‌های بزرگ یعنی بازی با مشاغل، زمان‌ها، سرمایه‌ها و شهرت برندها. بی‌نظمی و شلختگی در کار درواقع روی دیگر سکه نبوغ است: کارآفرین نابغه و ایده فوق‌العاده‌اش، می‌تواند به دلیل بی‌نظمی از بین برود. بی‌نظمی به دلایل زیر می‌تواند موجب شکست یک استارت-آپ شود:
1) تولیدات ضعیف: 17درصد
2) پست‌های سازمانی نامناسب برای افراد: 9درصد
3) چالش‌های قانونی: 8درصد

منبع: اقتصادآنلاین
        https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

بازی شهرت

خیلی‌ها این سوال ذهنشون رو مشغول کرده که وقتی اعتباری ندارم، چطور اعتبار کسب کنم؟! 
اگر مثلا آرایشگر براد پیت باشی، دیگه برای کسی مهم نیست که چطور به این نقطه رسیدی. خود این جمله به تنهایی، توانایی و اعتبار رو منتقل می‌کنه. مردم با هیجان به همدیگه می‌گن: «آرایشگر براد پیت!»، و برای تو صف می‌بندن.

شاید تمام کاری که کردی این بوده که یک بار در اصلاح موهای براد پیت کمک کردی. شاید سر صحنه‌ی یه فیلم کار می‌کردی، و یکدفعه از تو خواستن کمک کنی که در عرض دو دقیقه سرش رو بتراشی. شاید یک بار موهاش رو آرایش کرده باشی و بعد به خاطر گندی که زدی سرت داد کشیده باشه. فرقی نمی‌کنه.

باز هم حسابه.

این حقیقتِ زشتیه که شهرت شهرت میاره. جمله‌ای مثل «پرفروش‌ترین نویسنده‌ی سال» باعث می‌شه کتابت خیلی بیشتر بفروشه؛ تا حدی که بعضی نویسنده‌ها حجم عظیمی از کتابِ خودشون رو می‌خرن تا آمار فروششون بالا بره. وقتی که فروش به اندازه‌ی کافی بالا رفت، دروغ تبدیل به حقیقت می‌شه.

جمله‌ی مشهوری هست که می‌گه، «اینقدر اداش رو در بیار تا خودِ اون چیز بشی.» شاید از این کار احساس بدی پیدا کنی. ولی قول می‌دم، تقریبا هر کسی که به جایی رسیده، در یک نقطه‌ای این بازی رو بازی کرده. این یکی از دلایلیه که پیشرفت از نقطه‌ی صفر، کار سختیه.

ریچارد برنسون (سرمایه‌گذار و کارآفرین انگلیسی، موسس Virgin Group متشکل از بیشتر از 400 شرکت)، در نوجوانی تصمیم گرفت در مجله‌ی بی‌نام‌ونشانش به چند بانکِ بزرگ آگهی بفروشه. برنسون به یکی از این بانک‌ها زنگ زد – که اسمش رو می‌گذاریم بانک الف – و بهشون گفت که رقیبِ شماره یکِ اونها یک تبلیغ تمام‌صفحه در مجله‌ی برنسون سفارش داده. آیا بانک الف هم مایل هست با یه آگهی دیگه جوابشون رو بده؟ (در حالی که بانک ب ابداً چنین کاری نکرده بود). وقتی بانک الف یه آگهی سفارش داد، اون وقت برنسون با بانک ب تماس گرفت و همین کار رو تکرار کرد.

اگر هنوز به دنبال اعتبار می‌گردی، می‌تونم چند ایده پیشنهاد بدم:

برای یک آدم معتبر، مجانی کار کن. تنها شرطت این باشه که بتونی این کار رو در رزومه‌ی خودت بگذاری. لازم نیست کسی بدونه که این کار رو مجانی کردی، همه تصور می‌کنن که براش پول گرفتی.
بدون گرفتن اجازه‌ی کسی، براش کار کن. برو جلو: یه لوگوی جدید برای یاهو طراحی کن. یا یه فیلمنامه‌ی بهتر برای بتمن بنویس. بعد بگذارش روی اینترنت و سعی کن تا جای ممکن منتشرش کنی و کاری کنه همه ببینن.
از ارتباطاتت بهره بگیر. حتما یک نفر رو می‌شناسی که در یک جای معتبر کار می‌کنه. شاید یه استاد دانشگاه، یه مدیر سابق، یا یه دوست در یه شرکت بزرگ داشته باشی. راهی پیدا کن که یه کاری برای اونها انجام بدی، هر چقدر هم که کوچیک باشه. حالا اولین «براد پیت» خودت رو گیر آوردی.
هر اعتباری که به دست بیاری، به دنبال خودش اعتبار بیشتر میاره. تو تا ابد «آرایشگر براد پیت» می‌مونی. وقتی که اولین اسم رو گرفتی، اسم‌های دیگه هم پیدا می‌کنی؛ و خیلی زود اون اعتبار واقعی که به دنبالش بودی رو به دست میاری.

منبع: فرانش
@EaStartups
ایستارتاپس

هرم وارونه مازلو ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻠﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﻃﻨﺰ ﺍﺳﺖ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺿﺎﺀ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺁﻏﺎﺯ می شود ﺑﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ می کند ﺑﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻠﻢ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﭘﯿﺪﺍ می کند ﻭ ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﻏﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ،
ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺭﺍ نمی شود ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺨﺶ ﻋﻤﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻔﮑﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ می کوشد ﺍﯾﻦ هرم (هرم آبراهام مازلو) ﺭﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ یعنی ﺑﺎ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﺪ ، ﺑﺎ ﻋﻠﻢ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﻨﺪ ، ﺑﺎ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﺭﺿﺎﺀ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.
@EaStartups
ایستارتاپس

ان مع العسر یسرا
ان مع العسر یسرا
ایستارتاپس

چگونه محصول خود را بفروشیم؟                       @EaStartups
چگونه محصول خود را بفروشیم؟ @EaStartups
ایستارتاپس

گیاهان باور دارند که بهار خواهد آمد،چرا ما انسان ها باور نداریم روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم برسیم؟!(جبران خلیل جبران)@EaStartups
گیاهان باور دارند که بهار خواهد آمد،چرا ما انسان ها باور نداریم روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم برسیم؟!(جبران خلیل جبران)@EaStartups
ایستارتاپس

آیا دوست دارید در شرکت های معتبر فناوری مانند اپل, گوگل, مایکروسافت, فیس بوک یا آمازون استخدام شوید؟

پس یک قلم و کاغذ بردارید و به پرسش عجیب زیر جواب دهید:

"موارد متفاوت استفاده از آجر و پتو را تا آن جایی که ذهنتان یاری میکند, بنویسید!"

این سوال نمونه ای از سوالات باز است که در شرکتهای معتبر فناوری از متقاضیان کار می پرسند و باعث می شود, فرد تمام گزینه های ممکن را در نظر بگیرد.
این سوال یک پاسخ مشخص ندارد و امتحان گیرنده به دنبال سنجش تعداد پاسخ های شما و منحصربفرد بودن آن پاسخها است.
این تست میزان هوش را اندازه گیری نمی کند, بلکه چیزی کاملا متفاوت یعنی خلاقیت را می سنجد.

اگر به سوال مذکور پاسخ داده اید, تفسیر آن را بزودی در کانال کارآفرینی و موفقیت استارتاپهای شرق مشاهده خواهید نمود
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

تفسیر سوال باز آجر و پتو:
جوابهای دانش آموزی به نام پل از یکی از مدارس نمونه انگلیس که توسط لیام هادسن گرفته شده را مشاهده کنید:
آجر:برای استفاده به هنگام دعوا, ساختن خانه, شکستن شیشه خالی نوشابه و نگه داشتن زیرانداز در پیکنیک.
پتو: برای استفاده روی تخت, پوشاندن, کالاهای قاچاق, استفاده به عنوان سایه بان, مخفی کردن دودسیگار, به عنوان بادبان قایق بادبانی, به عنوان حوله و برای پریدن افراد از ساختمانی که در حال سوختن است.
پس از خواندن پاسخ های پل به این سوال, درک چگونگی کارکرد مغز او خیلی دشوار نیست. پل شوخ طبع و تاحدی خرابکار است, استعداد نمایشنامه نویسی دارد, ذهنش از موضوعی به موضوع دیگری می پرد, از پنهان کردن کالای قاچاق تا پریدن افراد از بالای یک ساختمان در خال سوختن و سپس جنبه های بسیارعملی تر مانند نگه داشتن زیرانداز با گذاشتن آجر در گوشه های آن. وی اگر بیشتر وقت می داشت, موارد بسیار دیگری از کاربردهای آجر و پتو را برمی شمرد.
حال برای مقایسه, پاسخ دانش آموزی به نام فلورانس که به عقیده هادسن بسیار زیرک برد و بالاترین ضریب هوشی را داشت, ببینید:
آجر: ساختن ساختمان, پرتاب کردن
پتو: گرم شدن, خاموش کردن آتش, بستن به درخت و درست کردن گهواره و درست کردن برانکارد

سوال اینجاست که خلاقیت فلورانس کجاست؟
او فقط عادی ترین موارد استفاده از آجر و پتو را مطرح کره و سپس به سادگی بحث را متوقف کرد. درست است که هوش فلورانس از بیشتر مردم عادی بالاتر است, اما وقتی مقایسه میان دو نفر که هر دو هوشی بالاتر از حد نرمال دارند, صورت می گیرد, دیگر هوش تنها کافی نیست. ذهن پل قادر است از تصورات خشونت بار به مسایل خرابکارانه و سپس به پریدن افراد از بالای ساختمان در حال سوختن بپرد, اما ذهن فلورانس قادر به این کار نیست.
به نظر شما کدام دانش آموز برای بردن جایزه نوبل مستعدتر است؟

نتیجه گیری: رابطه میان بهره هوشی و موفقیت فقط تا جایی حدود عدد ۱۲۰ معتبر است و در کرانه های بالاتر هیچ مقیاس قابل اندازه گیری برای تایید تاثیرات مثبت بهره هوشی بالا بر موفقیت وجود ندارد و پشتکار و خلاقیت و موارد دیگری مطرح می شود.
دقیقا مشابه یک بسکتبالیست که تنها قدبلندی برای موفقیتش کفایت نمی کند. بسکتبالیستی که قدش ۲۰۷ سانتی متر است لزوما از بسکتبالیستی که قدش ۵ سانت کمتر است بهتر بازی نمی کند (قد مایکل جوردن, بهترین بازیکن تاریخ بسکتبال ۲۰۱ سانتی متر است)
منبع: یک پزشک

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

داستان جالب دیدار از جهنم (از کتاب شیطان و فرشته)
شیطان و فرشته تصمیم گرفتند کمی در جهنم قدم بزنند * در ورودی دوزخ، تبعیدیان را دیدند که در حلقه ای بسیار بزرگ ایستاده‌اند. آنچنان بزرگ که با خود میاندیشیدند در صفی مستقیم ایستاده اند * هر یک با چوبی آتشین در دست، بر پشت دیگری ضربه میزد * ضربه ای چنان سهمگین که دیگری نیز خواسته و ناخواسته از شدت درد آن را تکرار میکرد * این حلقه میگشت و میگشت تا چوب آتشین بر پشت نخستین کس کوفته شود * پرسیدم این چگونه عذابی است؟ چرا یکدم از کوفتن آتش بر پشت هم غافل نمیشوند؟ * گفتند: دوزخ یعنی همین. اینان نمیدانند چوبی که بر پشتشان کوفته میشود همانی است که بر پشت دیگری کوفته اند * اصل عذاب آنان در این است که که نمی دانند در دوزخ هستند. اینان می اندیشند که هنوز در دنیا زندگی میکنند و زمان جزا نرسیده است. بسیاریشان این دردها را در انتظار بهشتی برین تحمل میکنند! از کنار آنان گذشتند * کمی دورتر درختی را دیدند * از هر شاخه آن شعله ای بر میخاست * در گذار از کنار درخت، مردی را دیدند نشسته * گلولهای آهنین بر پا * مردی دیگر با چشمهای بسته * می‌دوید بر گرد درخت بر روی دایرهای بزرگ * مرد نشسته حرص میخورد و فریاد میزد: دوباره در همان نقطه قبل هستی * بنشین * گردیدن بیهودهات من را دیوانه میکند * شیطان گفت: چه مجازات سنگینی است بیهوده دویدن * در مسیری که آن را پایانی نیست * فرشته گفت: آنکه نشسته به عقوبتی بس سهمناکتر، دچار است * آنکه میدود میاندیشد که در مسیری نامتناهی گام برمیدارد * آنکه نشسته و این بیهودگی را میبیند بسی بیشتر عذاب میکشد * فرشته از مرد دونده پرسید: ای مرد * در آن دنیا به چه کاری مشغول بودی؟ * دونده گفت: فرصت گفتگو ندارم. اگر بایستم آتشی مهیبی که از پشت سر میآید، مرا در خواهد ربود * فرشته هر چه به اطراف نگریست آتشی ندید * شیطان پوزخندی زد و گفت: میبینی فرشته؟ * بهشت و جهنم نیز در ذهن آدمیان ساخته میشود * فرشته پا به پای مرد پرواز کرد و گفت: من هم با تو میدوم تا آتش به تو نرسد * برای من از دنیایت بگو * مرد گفت: من در دنیا «کار» میکردم * آنجا یکی «دانش»مند بود و دیگری «ثروت»مند و آن دیگر »قدرت»مند * من اما «کار»مند بودم * سیصد و شصت و پنج لیوان کوچک در اتاق من بود * برخی پر و برخی خالی * من یکی از لیوانها را بر میداشتم * اگر پر بود آن را خالی میکردم و اگر خالی بود آن را پر میکردم * فرشته پرسید: تو آنجا، تنها »کار»مند بودی؟ * مرد که هنوز شتابزده میدوید گفت: نه »کار»مند! دیگری بود که حساب آبهای ریخته و آبهای پرشده را نگه میداشت تا مطمئن شود که من به درستی کار میکنم * شیطان آهسته با خود گفت: چنان زندگی را چنین عقوبتی سزاست * فرشته گفت: ای شیطان! این مرد کاری از پیش نبرده است * اما مرا نسبت به او بسی احترام است در مقایسه با آنکس که در همه عمر، از جای خویش برنخاسته است * به سراغ مرد نشسته رفتند * هنوز داشت بر سر مرد دونده فریاد میکرد * پرسیدند: ای مرد نشسته * تو چه میکردی در دنیا؟ * مرد سینهای از غرور صاف کرد و گفت: من مشاور او بودم * ما در زیر یک سقف بودیم * بارها به او گفته بودم که کار بیهوده نکند * بسی خرسندم که یک لیوان نیز به بیهودگی جابجا نکردم * فرشته و شیطان بی آنکه چیزی بگویند چشم در چشم هم خیره شدند * کمی بعد شیطان گفت: دیدن جهنم نیز، همچون بودن در جهنم عذاب‌آور است * بیا از اینجا برویم...
منبع: shabanali.com
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

داستان جالب دیدار از جهنم (از کتاب شیطان و فرشته)
شیطان و فرشته تصمیم گرفتند کمی در جهنم قدم بزنند * در ورودی دوزخ، تبعیدیان را دیدند که در حلقه ای بسیار بزرگ ایستاده‌اند. آنچنان بزرگ که با خود میاندیشیدند در صفی مستقیم ایستاده اند * هر یک با چوبی آتشین در دست، بر پشت دیگری ضربه میزد * ضربه ای چنان سهمگین که دیگری نیز خواسته و ناخواسته از شدت درد آن را تکرار میکرد * این حلقه میگشت و میگشت تا چوب آتشین بر پشت نخستین کس کوفته شود * پرسیدم این چگونه عذابی است؟ چرا یکدم از کوفتن آتش بر پشت هم غافل نمیشوند؟ * گفتند: دوزخ یعنی همین. اینان نمیدانند چوبی که بر پشتشان کوفته میشود همانی است که بر پشت دیگری کوفته اند * اصل عذاب آنان در این است که که نمی دانند در دوزخ هستند. اینان می اندیشند که هنوز در دنیا زندگی میکنند و زمان جزا نرسیده است. بسیاریشان این دردها را در انتظار بهشتی برین تحمل میکنند! از کنار آنان گذشتند * کمی دورتر درختی را دیدند * از هر شاخه آن شعله ای بر میخاست * در گذار از کنار درخت، مردی را دیدند نشسته * گلولهای آهنین بر پا * مردی دیگر با چشمهای بسته * می‌دوید بر گرد درخت بر روی دایرهای بزرگ * مرد نشسته حرص میخورد و فریاد میزد: دوباره در همان نقطه قبل هستی * بنشین * گردیدن بیهودهات من را دیوانه میکند * شیطان گفت: چه مجازات سنگینی است بیهوده دویدن * در مسیری که آن را پایانی نیست * فرشته گفت: آنکه نشسته به عقوبتی بس سهمناکتر، دچار است * آنکه میدود میاندیشد که در مسیری نامتناهی گام برمیدارد * آنکه نشسته و این بیهودگی را میبیند بسی بیشتر عذاب میکشد * فرشته از مرد دونده پرسید: ای مرد * در آن دنیا به چه کاری مشغول بودی؟ * دونده گفت: فرصت گفتگو ندارم. اگر بایستم آتشی مهیبی که از پشت سر میآید، مرا در خواهد ربود * فرشته هر چه به اطراف نگریست آتشی ندید * شیطان پوزخندی زد و گفت: میبینی فرشته؟ * بهشت و جهنم نیز در ذهن آدمیان ساخته میشود * فرشته پا به پای مرد پرواز کرد و گفت: من هم با تو میدوم تا آتش به تو نرسد * برای من از دنیایت بگو * مرد گفت: من در دنیا «کار» میکردم * آنجا یکی «دانش»مند بود و دیگری «ثروت»مند و آن دیگر »قدرت»مند * من اما «کار»مند بودم * سیصد و شصت و پنج لیوان کوچک در اتاق من بود * برخی پر و برخی خالی * من یکی از لیوانها را بر میداشتم * اگر پر بود آن را خالی میکردم و اگر خالی بود آن را پر میکردم * فرشته پرسید: تو آنجا، تنها »کار»مند بودی؟ * مرد که هنوز شتابزده میدوید گفت: نه »کار»مند! دیگری بود که حساب آبهای ریخته و آبهای پرشده را نگه میداشت تا مطمئن شود که من به درستی کار میکنم * شیطان آهسته با خود گفت: چنان زندگی را چنین عقوبتی سزاست * فرشته گفت: ای شیطان! این مرد کاری از پیش نبرده است * اما مرا نسبت به او بسی احترام است در مقایسه با آنکس که در همه عمر، از جای خویش برنخاسته است * به سراغ مرد نشسته رفتند * هنوز داشت بر سر مرد دونده فریاد میکرد * پرسیدند: ای مرد نشسته * تو چه میکردی در دنیا؟ * مرد سینهای از غرور صاف کرد و گفت: من مشاور او بودم * ما در زیر یک سقف بودیم * بارها به او گفته بودم که کار بیهوده نکند * بسی خرسندم که یک لیوان نیز به بیهودگی جابجا نکردم * فرشته و شیطان بی آنکه چیزی بگویند چشم در چشم هم خیره شدند * کمی بعد شیطان گفت: دیدن جهنم نیز، همچون بودن در جهنم عذاب‌آور است * بیا از اینجا برویم...
منبع: shabanali.com
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

۳۰ روش برای افزایش #خلاقیت                        @EaStartups
۳۰ روش برای افزایش #خلاقیت @EaStartups
ایستارتاپس

حرفی که پذیرش آن برایمان درد نداشته باشد, چیزی به ما نیاموخته است.محمدرضاشعبانعلی  @EaStartups
حرفی که پذیرش آن برایمان درد نداشته باشد, چیزی به ما نیاموخته است.محمدرضاشعبانعلی @EaStartups
ایستارتاپس

فکر میکنم در مقایسه با خیلی باورها و نکات دیگه ای که میتونه نگاه ما رو به دنیای اطراف تغییر بده، این باور جزو کم هزینه ترین ها و پرسود ترین هاست.

به این مثالها فکر کنید:
🔴🔴🔴

فقط یه آدم "بدون درک و منطق" میتونه فکر کنه که دانشگاه رفتن و خوندن دقیق درسهای دانشگاه و میتونه موجب رشد موفقیت بشه.

دلیلش واضحه. اگه اینها کمکی میکرد ما باید سالانه لااقل چندصد هزار نفر "آدم حسابی" به جامعه تحویل میدادیم.

نه یه سری گرسنه ی بیکار مدرک به دست مدعی که مدرکشون رو بالای صفحه ی پروفایل اینستاگرامشون اعلام میکنن شاید لااقل به درد دوست یابی بخوره!
@EaStartups
مسیر تمایز و رشد و موفقیت از جایی شروع میشه که:

استاد میگه:
من فقط از پنج فصل اول امتحان میگیرم. خوندن بقیه ی کتاب لازم نیست.
و دانشجو بعد از خوندن پنج فصل، شروع میکنه و با دقت، فصل ششم و هفتم رو هم میخونه.
🔴🔴🔴

رشد کاری وقتی شروع میشه که کارشناس شرکت، بعد از تموم شدن ساعات کار نمایشگاه خارجی که بهش اعزام شده، به جای گشتن توی شهر و استفاده از "تنها فرصت حضور در اروپا یا آسیای جنوب شرق" بره بشینه توی اتاق هتل، کاتالوگ بخونه و از روی نقشه ی نمایشگاه، مسیر بازدید فردای خودش رو مشخص کنه.
اون نفر اول، واقعا هم فرصتهای زیادی برای تکرار تجربه ی مسافرت خوب نخواهد داشت. اما این دومی، دیر یا زود انقدر موفق میشه و مسافرت خوب داخلی و خارجی میره که دیگه حالش از فرودگاه و پاسپورت کنترل، به هم بخوره.
🔴🔴🔴

عشق در لحظه ای دیده میشه که من به جای مسیج فرستادن با استیکر و "قلب های پیش ساخته"، به دوستم زنگ بزنم بگم کاری نداشتم. اما دلم میخواست شفاهی بگم دوستت دارم.
🔴🔴🔴
رابطه با خدا وقتی جدی میشه که نه درد دارم. نه مشکل. نه بدهی. نه بیماری.
بعد میشینم باهاش حرف میزنم.
غیر وقت که بیشتر دارم در حد صندوق پیشنهادات و انتقادات با خدای بزرگم صحبت میکنم (همون نگاه معامله گرانه)
🔴🔴🔴
زندگی از اونجا شروع میشه که
من یه جمله ی خوب از یکی ببینم و بعدش بشینم سرچ کنم ببینم حرفهای دیگه اش چیه و سرگرم خوندنشون بشم.
🔴🔴🔴
انسان بودن از اونجا شروع میشه که
دارم توی یه پارکینگ شلوغ میرم ماشینم رو بردارم و خارج شم (مثلا پارکینگ بیهقی تهران). میبینم یکی لابه لای ردیف های ماشین ها، دنبال جای پارک میگرده.
صداش کنم بگم: لطفا دنبال من بیاین. من دارم میرم ماشینم رو بردارم. شما اونجا پارک کنین.
🔴🔴🔴

دانشجوی زرنگ کلاس، میشد بعد از پایان درس مستقیم بره خونه.
کسی هم انتظاری نداشت.
اما میگه اگر بچه ها نگران امتحان هستن من میتونم یه ساعت بمونم با هم تمرین حل کنیم.
🔴🔴🔴
مدیری که برای بچه های شرکتش، دوره تخصصی آموزشی میگذاره، زحمت میکشه. اما این وظیفه ی اونه.
مثل تغذیه ی بهتر گیاه برای اینکه میوه ی بیشتری بده!
اما برگزاری یه کلاس آموزشی برای بهبود محیط خانواده و تربیت فرزندان. نه در شرح وظایفش هست و نه کسی انتظار داره.
🔴🔴🔴

اصلا خلاصه بگم و اولین بحثهامون رو دوره کنیم:
پاسخ. یعنی کاری که لازم بوده.
اقدام یعنی کاری که میشد انجام نشه.

زندگی خودمون، شهرمون و جامعه مون، احتمالا از نقطه ای شروع به تغییر میکنه که به کارهای خوبی فکر میکنیم که میشد انجام ندیم و اگر هم انجام نمیدادیم هرگز هیچوقت هیچکس نمیگفت که چرا انجام ندادی.
محمدرضا شعبانعلی
@EaStartups
ایستارتاپس

خاطره ای جالب از محمد رضا شعبانعلی:                                    دکتر علیرضا شیری،‌ سال گذشته، در همایش تحول فردی مطلب کوتاهی بیان کرد:

«ما در معنا دادن به زندگی دیگران است که به زندگی خود نیز معنا می‌دهیم». او گفت در برخورد با کسی که در خیابان تراکت یک رستوران را پخش می‌کند، می‌توانی بی‌توجه عبور کنی. می‌توانی تراکت را بگیری و کمی دورتر – جایی که او نمی‌بیند – درون سطل زباله بیندازی. اما می‌توانی کار بهتری بکنی.

می‌توانی هنگامی که تراکت را از او می‌گیری، بپرسی: «بهترین غذای این رستوران کدام است؟». شاید پاسخ را نداند. اما احتمالاً تحقیق خواهد کرد و فردا به دیگر رهگذران، همزمان با ارایه‌ی تراکت، خواهد گفت: «اگر به رستوران رفتید، شیشلیک را سفارش دهید. خوشمزه‌تر از باقی غذاهاست». آن پسر،‌ دیگر یک روبوت مکانیکی پخش کاغذ نیست. او یک مشاور تغدیه است! یک جمله بیشتر نگفته‌اید اما حال خود و حال او را بهتر کرده‌اید و به زندگی او و خودتان، معنا داده‌اید.

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

هیچ رازی در کار من وجود ندارد ...

خیلی ساده ؛ من طرحم را به 1200 نفر نشان دادم ،

نهصد نفرشان قاطعانه گفتند : نه!

و سیصد نفر به آن توجه کردند ،

هشتاد و پنج نفرشان نظر مثبتی داشتند ولی بیشترشان در عمل هیچ کاری نکردند ،

سی نفر از آنان طرح را جدی گرفتند،

و یازده نفرشان با سرمایه گذاری در طرح من را مولتی میلیاردر کردند
بیل گیتس

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

چرا افراد کم سواد، میلیاردر می‌شوند؟
 سایت صدای اقتصاد نوشت:
کسب درجات عالی تحصیلات و مطالعه چند صد کتاب در زمینه خاصی، یعنی متخصص شدن در همان زمینه، می تواند خیلی هیجان انگیز باشد... اما هرگز شما را میلیاردر نخواهد کرد! البته، اگر هدف شما کسب ثروت و میلیارد شدن نیست؛ مهم هم نیست. می توانید در هر زمینه ای که علاقه دارید، متخصص شوید و لذت ببرید. اما اگر تصور می کنید برای میلیاردر شدن در کاری، باید در همان زمینه متخصص باشید، متاسفانه سخت در اشتباه هستید.
یکی از دلایلی که خیلی از جوانان به سمت ثروت آفرینی حرکت نمی کنند، اتفاقا همین تصور اشتباه است که فکر می کنند باید در آن زمینه متخصص باشند تا بتوانند حرفی برای گفتن داشته باشند، در صورتی که اصلا چنین نیست.
برای مثال؛ قبل از شروع، بد نیست به چند میلیارد بزرگ که همه تقریبا آنها را می شناسیم اشاره کنیم :
استیو جابز - نه متخصص برنامه نویسی بود، نه متخصص طراحی بود و نه متخصص فنآوری های نوین بود.
بیل گیتس - همانند استیو جابز، تخصص خاصی در برنامه نویسی، طراحی و فناوری های نوین ندارد!
احد عظیم زاده - شاید فرش بافی بلد باشد، اما نه متخصص فرش بافی است، نه متخصص نساجی!
بابک بختیاری - خالق برند آیس پک، نه متخصص تغذیه است، نه متخصص بستنی سازی !
و ...
خب...
حال به نظر شما از لیست میلیاردهای جهان، چند نفرشان متخصص هستند؟
کمتر از 2% !!!
پس به نظر شما، دلیل میلیاردر شدن این افراد چیست؟ چرا با وجود اینکه متخصصین، بیشتر از میلیاردهای اکنون می دانند، اما هرگز حتی درآمدشان به یک هزارم درآمد آنها نیز نمی رسد؟ چه چیزی این افراد را میلیارد می کند؟
در ادامه این مقاله، دقیقا دلیل میلیاردر شدن افراد غیر متخصص را می خوانید و یاد می گیرید:
چرا برای ثروتمند شدن نباید اصلا متخصص باشید؟
چرا افراد متخصص نمی توانند میلیاردر شوند؟
چرا به هر میزان ثروت افراد بیشتر است، تحصیلات آکادمیک آنها کمتر است؟
چطور بدون تخصص میلیاردر شوید؟
اگر متخصص هستید چطور میلیاردر شوید؟

ادامه در کانال موفقیت و کارآفرینی استارتاپ‌های شرق
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

چرا افراد کم سواد میلیاردر می‌شوند؟
اما؛ افراد متخصص برای همیشه کارمند باقی می مانند؟

متخصص شدن می‌تواند فواید بسیار زیادی داشته باشد، اما احتمال اینکه این تخصص، بخواهد بر قابلیت تفکر خلاق تان اثربگذار بسیار زیاد است! تحقیقات انجام شده ثابت کرده؛ تخصص شما می تواند باعث مرگ قوه خلاقیت شما شود...!!

نوآوری - در معنا، یعنی خلق چیزی جدید- همواره در خود فاکتوری نو بودن دارد. به هر میزان درباره چیزی بیشتر بدانید، به همان اندازه کمتر می توانید در همان زمینه به دستآوردهای بزرگی دست یابید. از طرف دیگر، تخصصی که شما را در راه ثروتمند شدن می خواهد همراهی کند، می تواند خلاقیت و اشتیاق تان را برای به دست آوردن ایده های جدید منهدم کند.

تحقیقاتی که توسط پرفسور کِوین بودرا (Kevin Boudreau) انجام شده، نشان می دهد افراد متخصص نه تنها بدنبال ایده های جدید نمی روند، بلکه به شدت نسبت به ایده های جدید حساس هستند و آنها را به باد انتقاد می گیرند.

به هر میزان عمیق تر وارد مبحثی می شوید، به همان میزان سخت تر می توانید تغییر آن را بپذیرید و معمولا نسبت به هر تغییری بدبین هستید. دقیقا در همین شرایط است که کارآفرینان، کمتر متخصص گوی رقابت را از متخصصان می ربایند و با آن، ثروت خود را بنا می کنند.

این مورد، در روابط نیز صدق می کند. شما به هر میزان، در هر رابطه ای عمیق تر شوید، به همان میزان کمتر می توانید تغییرات را در رابطه تان ایجاد کنید و یا اگر در ورزشی به صورت تخصصی فعالیت می کنید، به سختی می توانید وارد ورزش دیگر شوید و از نو شروع کنید.

دلیل اینکه کارآفرینان کمتر متخصص هستند نیز دقیقا همین است. کارآفرینان بزرگ دنیا به علت کم بودن سواد تخصصی شان و به دلیل آنکه هرگز در موضوع مورد نظر زیاد عمیق نشده اند، به راحتی میتوانند خلاقانه درباره ان موضوع فکر کنند و بخواهند نوآوری های انجام دهند. افراد متخصص به علت تخصصی که دارند، بیش از حد لازم درباره تصمیم به خلاقیتشان فکر می کنند و همین امر باعث می شود بخواهند به صورت منطقی خلاقیتی ایجاد کنند که هرگز امکان پذیر نیست.

اما اگر در هر زمینه ای به هر دلیلی عمیق شده اید و تغییر و نوآوری در آن زمینه برایتان سخت است؛ می توانید از 4 راهکار زیر، برای گریز از این دام استفاده کنید:
ایده ها را خرد کنید!

ایده هایی که به ذهن تان میرسد را خرد کنید، به قسمت های کوچکتر تقسیم کنید و به ساده ترین صورت ممکن درآورید. زمانی که این کار را انجام دهید، بهتر می توانید ایده های جدید را قبول کنید زیرا کارکرد اجزای مختلف انرا درک میکنید.
یک دستیار شیطان طراحی کنید!

یک نفر را داشته باشید، تا هر ایده را که می خواهید بپذیرید نقد کند و شما دفاع کنید (و برعکس) تا قوه خلاقیت شما فعال شود و بخواهید درباره تمام جنبه های ایده فکر کنید.
لیستی از افراد مختلف برای صحبت داشته باشید!

افراد مختلف، با طرز فکرهای مختلفی در زندگی داشته باشید، برای مثال، وکیل، پزشک، کودک، دانشجو و ... و ایده ای که به ذهن تان می رسد را با تمام آنها در میان بگذارید و قضیه را از انواع مختلف طرزفکرها بشنوید.
تازه کارانی پیدا کنید!

شاید مضحک به نظر برسد، اما اگر میخواهید واقعا خلاقانه فکر کنید، میتوانید از تازه کاران حوزه تان پرس و جو کنید؛ این افراد هنوز متخصص نشده اند و قوه خلاقیت شان فوق العاده فعال است. بعضی اوقات افکار غیرمتخصصانه آنها میتوانند کلید حل مسئله شما باشند
                           @EaStartups
ایستارتاپس

برای ایده هایتان بجنگید
برای ایده هایتان بجنگید
ایستارتاپس

به راهی که اکثر مردم می روند, بیشتر شک کن. اغلب مردم فقط تقلید می کنند. 
از متمایز بودن نترس. انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
به راهی که اکثر مردم می روند, بیشتر شک کن. اغلب مردم فقط تقلید می کنند.
از متمایز بودن نترس. انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

نوع کمیابی از فیل‌ها وجود دارند که رنگ آنها قرمز-قهوه‌ای است و وقتی پوست آنها خیس باشد رنگ پوست، صورتی روشن خواهد بود. در زمان‌های دور در جنوب شرق آسیا، به این نوع فیل‌ها، فیل سفید می‌گفتند و آن را مقدس می‌شمردند و بر اساس قانون، کشتن فیل سفید یا کار کشیدن از آن ممنوع بود و این رسم هنوز در کشورهای برمه و تایلند وجود دارد.
در آن زمان‌ها، فیل سفید را سمبل قدرت و عدالت می‌دانستند و پادشاهان تلاش می‌کردند که از این فیل‌ها پیدا کنند و از آنها مراقبت کنند و با هدف بزرگ نشان دادن خود، معمولاً به عنوان تحفه به حاکمان و پادشاهان دیگر کشورها هدیه می‌دادند. با توجه به نادر بودن فیل سفید، نگهداری و مراقبت از آنها به شکل ویژه و با صرف هزینه‌های زیادی انجام می‌شد.
کسی که فیل سفید را به عنوان هدیه دریافت می‌کرد از یک سو برایش خوب بود که از پادشاه تحفه‌ای مقدس و بابرکت دریافت کرده است و جزو افتخارتش محسوب می‌شد و از سوی دیگر بد بود چون باید هزینه‌های زیادی صرف نگهداری آن می‌کرد و مجبور بود این هزینه‌ها را تا زمانی که فیل زنده بود خرج کند در حالی که هیچ استفاده دیگری هم نداشت.
در مدیریت و کسب و کار، فیل سفید استعاره‌ای برای کار، اقدام، سرمایه‌گذاری یا پروژه‌ای است که به خاطر هزینه‌های زیاد برای بهره‌برداری و نگهداری غیرسودآور است و به احتمال زیاد غیرسودآور باقی خواهد ماند اما به دلایل مختلف، از جمله به خاطر هزینه‌های زیادی که صرف آن شده است، کنار گذاشته نمی‌شود.
چه فیل‌های سفیدی در جامعه، سازمان یا شرکتی که کار می‌کنید یا حتی در زندگی شخصی و خانوادگی خود می‌شناسید یا می‌توانید بیان کنید؟
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

نقطه شروع موفقیت در زندگی شخص و سازمانی آن است که مرکز کنترل شما درونی باشد نه بیرونی.
مرکز کنترل شما درونی است یا بیرونی؟

برای پاسخ به سوال فوق، فایل صوتی فوق از محمدرضاشعبانعلی را گوش کنید

 https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

همراهان عزیز کانال موفقیت و کارآفرینی استارتاپ‌های شرق (ایستارتاپس)
😍
ممنون که هستید
ممنون که ما را به دیگران معرفی کنید.
ممنون که پیام‌های ما را با دوستانتان به اشتراک می‌گذارید
ممنون، ممنون و ممنون
😍
با ما همراه بمانید
@EaStartups
ایستارتاپس

راز زندگی بی دردسر از زبان محمود معظمی

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
راز زندگی بی دردسر از زبان محمود معظمی

https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

تقدیم به تمام همراهان گل ما در کانال استارتاپ های شرق
@EaStartups
تقدیم به تمام همراهان گل ما در کانال استارتاپ های شرق
@EaStartups
ایستارتاپس

آیا ژست قدرت و موفقیت واقعا می‌تواند زندگی ما را به طرز معناداری تغییر دهد؟
وقتی ۱۹ سالم بود، تصادف خیلی بدی کردم و از ماشین پرت شدم بیرون. پس از آن که در بخش توانبخشی صدمات مغزی به‌هوش آمدم، دریافتم که آی.کیوی من با دو انحراف معیار کاهش پیدا کرده که آسیب بسیار شدیدی بود. من میزان آی.کیوام را می‌دانستم چون همیشه به عنوان یک دختر باهوش شناخته می‌شدم. خب من از دانشگاه بیرون آمده بودم و شروع کردم به تلاش برای برگشتن به آن. بهم می‌گفتند: «تو دانشگاه را به پایان نخواهی رساند، می‌دونی، چیزهای دیگری برای تو هست که بتونی انجام بدی، اما دانشگاه برای تو سودی ندارد. من بسیار با این موضوع جنگیدم و باید بگم، اینکه هویت شما را ازتون بگیرند، جوهر وجودتان را و برای من این هویت باهوش بودن بود، اینکه این را ازتون بگیرند، هیچی به این اندازه نمی‌تونه به شما احساس ناتوانی بده. بنابراین من کاملا خودم را ناتوان حس می‌کردم.
اما تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم و خوش‌شانس بودم و کار کردم و شانس آوردم و تلاش کردم. درنهایت از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم. برای من چهار سال بیشتر از هم‌سن و سال‌هام طول کشید و تونستم به مشاورم که مثل فرشته بود بقبولانم که وساطت من‌ را بکند، بنابراین سر از پرینستون در‌آوردم. ابتدا احساس می‌کردم انگار، نباید آنجا باشم. من یک شیاد هستم. شب پیش از سخنرانی سال اولم در پرینستون (که یک سخنرانی بیست دقیقه‌ای است در برابر بیست نفر) خیلی می‌ترسیدم که روز بعد مچم را بگیرند برای همین به مشاورم زنگ زدم و گفتم، «من می‌خوام دانشگاه را رها کنم». بهم گفت: «تو چیزی را ول نمی‌کنی، چون من به خاطر تو یک قمار را پذیرفتم و تو می‌مانی. تو قراره بمانی و این کاری‌ست که قراره انجام بدی. قراره وانمود کنی. ژست موفقیت رو دربیاری. قراره از این به بعد هر سخنرانی‌ای که ازت خواسته می‌شه را انجام بدی. فقط می‌ری و انجامش می‌دی و انجامش می‌دی و انجامش می‌دی، حتی اگر وحشت‌زده باشی و فلج بشی و از ترس قالب تهی کنی، انجامش می‌دی تا برسی به این لحظه که بگی: «وای خدا، دارم انجامش می‌دم. انگار به این تبدیل شدم. واقعا دارم انجامش می‌دم». خب این کاری بود که پنج سال تو دانشگاه انجام دادم. می‌دانید، چندسالی در نورث‌وسترن بودم، بعد به هاروارد رفتم، من در هاروارد هستم، البته الان دیگر بهش فکر نمی‌کنم، اما برای مدت طولانی این ذهنم را مشغول کرده بود،«من نباید اینجا باشم. قرار نبوده که من اینجا باشم». ادامه دارد....
منبع: سخنرانی‌های TED
http://www.ted.com/talks/amy_cuddy_your_body_language_shapes_who_you_are/
ادامه این پیام (بزودی) در کانال موفقیت وکارآفرینی استارتاپ‌های شرق
   https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

تغییر میز کار از ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۶
@EaStartups

منبع:
http://bestreviews.com/office#transformation-of-the-office

جزییات این تغییر را در ویدیوی پست بعدی کانال استارتاپ های شرق مشاهده کنید👇
تغییر میز کار از ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۶
@EaStartups

منبع:
http://bestreviews.com/office#transformation-of-the-office

جزییات این تغییر را در ویدیوی پست بعدی کانال استارتاپ های شرق مشاهده کنید👇
ایستارتاپس

📇 آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدا جایزه صلح نوبل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و ... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است.
👉 https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

تفاوت محتوا, رابط کاربری و تجربه کاربری
👇
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
تفاوت محتوا, رابط کاربری و تجربه کاربری
👇
https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

کتابی که میخوانی نباید بجای تو فکر کند بلکه باید با افزایش آگاهیت تورا به اندیشیدن وا دارد

ورود به كانال 👇
🆔  @AwarenessRoad
کتابی که میخوانی نباید بجای تو فکر کند بلکه باید با افزایش آگاهیت تورا به اندیشیدن وا دارد

ورود به كانال 👇
🆔 @AwarenessRoad
ایستارتاپس

برای انسانهای موفق هیچ بن بستی وجود ندارد. یا راهی خواهند یافت و یا راهی خواهند ساخت

پیامهای بیشتر در کانال موفقیت و کارآفرینی استارتاپ‌های شرق   https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
برای انسانهای موفق هیچ بن بستی وجود ندارد. یا راهی خواهند یافت و یا راهی خواهند ساخت

پیامهای بیشتر در کانال موفقیت و کارآفرینی استارتاپ‌های شرق https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ
ایستارتاپس

تفاوت کارآفرینی با مدیریت
کارآفرین کسی است که دارای ایده و فکر جدیدی باشد و از طریق یک کسب و کار که توام با مخاطره وریسک است محصول و خدمتی را به بازار ارائه کند که نو و جدید باشد. جوزف شومپیتر که یک اقتصاددان اتریشی است، و اولین کسی است که اصطلاح کار آفرینان (Enterpreneurs) را مطرح کرده است. در نخستین سالهای دهه ۱۹۴۰ اظهار نظر کرد که کارآفرینی موتور توسعه اقتصادی و لوکوموتیوران این توسعه، کارآفرین می باشد.
کارآفرینی با مدیریت تفاوت دارد. پال اچ ویکلن میگوید :کارآفرینی مستلزم ایجاد تغییرات در تولید است در حالی که مدیریت مستلزم ایجاد هماهنگی در فرایند تولید می باشد. او می گوید : کارآفرینی یک پدیده گسسته است و موجب تغییر در فرایند تولید می شود و سپس ناپدید میگردد تا اینکه یک بار دیگر موجب این تغییرات شود.
پیتر دراکر میگوید: کارآفرینان تغییر را به عنوان یک پدیده به هنجار و سالم می انگارند. معمولا آنها موجب ایجاد تغییرات می شوند.
کارآفرینان با انسانهای عادی تفاوت دارند. انسان های عادی پدیده ها را آن طور که هست می بینند می پرسند چرا؟ اما به گفته جرج برنارد شاو کارآفرین چیزهایی را می بیند که هرگز وجود نداشته است و می پرسد چرا که نه؟
Alavi @EaStartups#
با ما همراه باشید در کانال موفقیت و کارآفرینی استارتاپ‌های شرق
   https://telegram.me/joinchat/BQQbfjzj7BxY9osXC8I-zQ